"پاییز میرسد که مرا مبتلا کند ..."

نمیشود ... هر چقدر هم که رفته باشی بنشینی زندگی کنی، یک روز صبح بیدار میشوی میبینی دستهات سردند، دلت اشوب است و تمام منطق ات بهم ریخته ... یکهو همان وقت باران میگیرد ... تقویم را برمیداری میبینی دوم مهر است ... بعد میروی چای میریزی، کنار پنجره مینشینی و دلت هوای علیرضا قربانی میکند که بخواند "غمگین چو پاییزم از من بگذر..." بعد یاد هشتم مهر هشتاد هشت می افتی ... الهام ... میلاد نور ... When you are across tge sea, will your heart remember me? ... هه ... که بروید خانه و این را استتوس بگذارید ... (چقدر خاطره چیز خوبی ست برای روزهای پیری) ... جزئیات ان شب هم ... هوایش ... اینکه گوشی الهام کجای میز بود ... سرعت راننده تاکسی در اتوبان ... بعد یاد تمام هشتم مهرهای بعد ان می افتی ... تولدی عزیز ...

همین ها کافی ست که دلت هوای خانه کند ... خانه ای که مجاز حتا ...

/ 8 نظر / 60 بازدید
میثم

ممنون ممنون ممنون که نوشتی همین

زهرا

دلتنگتم سلماز

هیوا

حالا باز خوشبحال الهام و علیرضا قربانی......سلماز......دل تنگتم....

الهام

چند شب پیش به تو داشتم می‌گفتم؟ قبلاً بهت گفته بودم؟ اصلاً خیلی سال پیش نوشته بودمش هم. بودن در حوالی آدما فقط این اطمینان رو به آدم می‌ده که: هست؛ هروقت دلم بخواد و دلتنگ بشم، دست دراز می‌کنم و می‌گیرمش، حتی اگه -در بدترین حالت- سالی یه بار.. ولی وقتی دور می‌شن.. امان از وقتی که دور می‌شن.. now you're across the sea ?does your heart remember me

الهام

حالا یه کم این صفحه رو باز بذارم، صداش رو بشنوم. صدات رو؟

سوسن جعفری

حالتان را ... حالتان را ...

هیوا

بیا جواب بده لعنتی

مهتاب

چو تخته پاره بر موج رها رها رها من..................