سرزمین مادری، خانه پدری

 

همین که بدون آنکه دیوار را نگاه کنی، بتوانی چراغ را روشن کنی؛ اینکه نیمه شب برای رفتن به آشپزخانه چراغ نخواهی؛ اینکه بنشینی توی تاریکی خانه و از تاریکی نترسی؛ اینکه منتظر شوی صبح شود بروی نان تازه بخری، همه می‌برندت تا  معنی"خانه پدری" را بفهمی.

دلم برای گریه‌های نیمه شب این خانه تنگ بود. دو ساعتی هست که بیدارم. فکر میکردم  آنجا که روز است کسی نیست که شوق بیدار بودنش را داشته باشم. که حتا دلم بخواهد بنشینم در حد چند خط گپ بزنم که دقیقه‌های کشدار بی‌خوابی را کوتاه کنم.

شاید این آخرین پست باشد از این خانه ... شاید ...

 

/ 2 نظر / 87 بازدید
مهرنوش

متاسفم, امیدوارم دلتون شاد باشه شاد بشه به شادی بگذره .

محمد

عالی بود...