رسوای جهانم کرد این رنگ پریدن‌ها*

 

کنارم می‌نشینی و خوشبخت می‌شوم ... چقدر خوشبختی کنار تو خوب است ... ابری ِ گرفته‌ی ِ پاییزی ... ژولیده صبور ... می‌دانی؟ ژولیدگی‌ات شبیه جنگل‌های نم‌دار سیسنگان است ... بکر و وحشی و پریشان ...من دیوانه پریشانی نگاه تو ... وقتی سکوت می‌کنی و سکوت میکنم و حتا توی چشمهات نگاه نمیکنم ... وقتی همه ذهنت را در همان سکوت می‌شنوم ... من اعجاز دست‌های توام ... پیامبر ... تو پیامبر بزرگراه‌های این شهری ... هر صبح از پشت پنجره مبعوث میشوی تا مرا به صبر بشارت دهی ...

*اسرار غمش گفتم در سینه نهان دارم

رسوای جهانم کرد این رنگ پریدن‌ها


 

/ 0 نظر / 88 بازدید