... این روزها

 

 

 

سلام!

امیدوارم که حالت آن دور دورها خوب باشد. اگر از حال ما خواسته باشی ... اگر از حال ما خواسته باشی ... اگر از حال ما خواسته باشی ... اصلن بیا و از حال ما نخواه ... بیا و خیال کن آسمان خانه ما هنوز هم آبی‌ست ... بیا و خیال کن ما عینک آفتابی می‌زنیم که خورشید چشممان را نزند ... بیا و خیال کن چشم‌هایمان سرخ نیست ... بیا و خیال کن کنار آن کاشی‌های آبی فیروزه‌ای که کار دست تو بود _ که کسی حتا جرات نداشت به تغییر دادنش فکر کند_ هیچ چشمی از هیچ قاب عکسی دنبالمان نمی‌کند ...

اکنون که این نامه را برایت می‌نویسم دیگر تمام شده است ... مراسم را می‌گویم ... پرچم‌ها را باز کرده‌ایم ... دلمان هنوز گرفته است ... پرچم‌ها را باز کرده‌ایم و همه می‌دانستند که باید برای تو دعا کنند بخاطر قلاب‌های دیوار ... حتا امسال که کسی نبود که سرش را بالا بگیرد و هر قلاب را یک طوری نگاه کند که همه بفهمند دلش دارد میرود ... دارد میرود که برنگردد ... راستی تو ماهی‌گیری بلدی؟ ... کدام ماهی را دیده‌ای که بنشیند و به قلاب زل بزند؟ ... اصلن تو میدانی که ماهی بدون آب ... شبیه حسین که بدون آب ... شبیه او که بدون آب ... لعنت به آی سی یو ای که میان آنهمه دستگاه، یک نهر آب ندارد که اگر کسی دلش سوخته باشد، لااقل لبش نسوزد ... یادت هست؟ ... گفته بودم که یک روز ... یک وقت ... گفته بودم که زبانم لال ...

 این نامه را به یاد نامه‌های ِ خیلی سال پیش نوشتم  ... همان‌ها که کاغذش آبی بود ... که عکس جزیره داشت و نخل ... که زیرش نوشته بودی "جزیره ابو موسی" ... که هنوز لابلای کاغذهایم است ... که برایم معما فرستاده بودی که: "اگه یه فیل بره بالای درخت چی میشه؟ اگه دو تا فیل بره بالای درخت چی میشه؟ که چرا فولکس فیلا بوق نداره؟" ... که جوابت را با خط کلاس اولی داده بودم ... این نامه را به یاد نامه‌هایی نوشتم که هنوز همه بودیم ... همه بودند ... که هنوز خانه ... و تو نمی‌دانی ... نمی‌دانی که دیگر خانه ... که چقدر خانه ... که اصلن خانه ...

بگذریم ... اکنون که این نامه را برایت می‌نویسم دیگر تمام شده است ...

 

 

 


 

شبِ بیست و هشتم ِ صفر است ... تو مسافری ... بی آنکه چمدانت را با خودت برده باشی ... تو مسافری و لباس‌هایت روی تخت من جا مانده ... شب بیست و هشتم صفر است ... صفر دارد می‌رود و تو داری از سفر نمی‌آیی ... چشمم به اندازه تمام روضه‌های نخوانده گرفته است ... دلم ... صدایم ...

زنگ میزنم به آن خانم که دعوتش کنم ... خودم را معرفی میکنم ... او نفس می‌کشد ... نفسم بند می‌آید ... در سکوتش یاد همه چیز می‌افتم ... فکر میکنم که چقدر همه چیز حالا یک طور دیگر بود اگر من کمی کمتر یک دنده بودم ... انگار او هم هر بار برای همین‌ها سکوت می‌کند ... هر بار او بین هر جمله‌اش سکوت میکند و فقط نفس میکشد ... انگار که حرفی سنگینی کند توی گلویش ... هر بار  من با یک صدای خش دار خداحافظی میکنم ... صدایی که تویش غم دارد و پشیمانی ...  صدایی که دارد یک دنیا خاطره را به روی خودش نمی‌آورد ... صدایی که آن ته ِ ته‌ش می‌گوید "غلط کردم" ... 

شب بیست و هشتم صفر است ... مراسم را امسال هم برگزار میکنیم که دلِ تو شاد شود ... دلت ... دلت ... دلت گرفته بود آخرها ... 

صفر دارد تمام میشود ... دارم تمام میشوم ...

زمانه بر سر جنگ است، یا علی مددی! ...

 

 



 

 

 مشرق، پشت ِ بام خانه شماست ... صبح‌ها که چشم باز می‌کنی ...

 


 

 

همه دارن میرن دوبی، مام داریم به فلان میریم ...

 

 

سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ ٤:٢٠ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

     

آرامـِــــ دلـــــ ...

                آرامــــــِ تنــــ ...

                                آرامــــــِ منــــ ...

                                              آرامــــــــ‌تر ...  

 

                                                          آرامــــــــــ‌تر ...

                                                                       آرامــــــــــــــ‌تر ...                                                                       

 

 




 

 

ای کسانی که ایمان آورده‌اید! همانا بدانید و آگاه باشید که بیخود برای خود خیال نبافید و برای ما اس ام اس‌های حکیمانه و جهان‌بینیانه نفرستید که مایی که شنگول‌مان را خورده‌اند و منگول‌مان را برده‌اند، حبه انگورمان با دست‌ سفید شما خر نخواهد شد به حول و قوه الهی البته!! D:

 



 

شبیه اینکه یکی جانت بوده باشد ...

                                               جان ندارمــــ ...

 


 

 

یا طبیب من لا طبیب له! میتونی بی زحمت یه سوپ واسم درست کنی لطفن؟ حالم خیلی بده ...

 


 

گاهی هم میشود که دلت می‌آید بروی ... پایت نمی‌آید ... بعد فکر میکنی یک عمر است که هی پایت آمده ... دلت رفته ... دلت آمده ... پایت رفته ... اصلن همیشه یکی می‌آید ... یکی می‌رود ... یکی نمی‌آید ... یکی می‌رود ... یکی می‌رود ... یکی می‌رود ... یکی می‌رود ... اصلن تمام قصه همین است که یکی می‌رود ... (شبیه همانی که یک روز اردیبهشتی رفت که برگردد ... که برنگشت ... که آنقدر برنگشت ... آنقدر برنگشت ... آنقدر برنگشت ... که دیگر وقتی کنارش می‌نشینم دستم را می‌زنم زیر چانه‌ام و  اسمش را نگاه می‌کنم و قطره قطره آرام می‌چکم روی سنگ ... که دیگر لبم به فاتحه هم باز نمی‌شود حتا) اصلن من همین‌ َم ... از یک جایی که می‌گذرد لال می‌شوم  ... می‌نشینم و نگاه می‌کنم ... کسی چه می‌داند ... من توی آن اتاق زیاد خندیده‌ام ... توی این اتاق زیاد گریه کرده‌ام ... زیاد با تو حرف زده‌ام ... زیاد تو را دوست داشته‌ام ... اصلن من زیادم ... زیاد بغض می‌کنم ... زیاد دلتنگ می‌شوم ... زیاد گریه می‌کنم ... _ تو که باشی حتا زیاد می‌خندم _ ... زیاد خودم را گول می‌زنم ... زیاد گول می‌خورم ... زیاد منتظر می‌مانم ... زیاد صبر می‌کنم و این خوشه‌ها به انگور نمی‌رسند که نمی‌رسند ...

می‌دانی؟ زندگی یادت می‌دهد که بگذاری ... که بگذری ... که یکی را زیر خاک بگذاری و برگردی توی همین اتاف ... یکی را توی بزرگراه  ... زندگی دردهایی دارد که نمی‌توان گفت ... حالا هی وبلاگ بنویس ... هی نوت شر کن ... هی حرف بزن ... هی بگو "میدانی؟ راستش..." ... اصل حرف نگفته می‌ماند ... می‌ماند توی دلت ... شیره جانت را می‌مکد ... بزرگ می‌شود ... جایش تنگ می‌شود ... تکان می‌خورد ... لگد می‌زند و تو دردش را تا آنجای گلویت حس می‌کنی ... کم کم عادت می‌کنی ... بخشی از وجودت شده ... دوستش داری ... با هم زندگی می‌کنید ... 

بعد ... هیچ ...

--

 

بی ربط: زن عموم  با موبایل زنگ زده خونمون، نزدیک هفتاد باید باشه ها. منم که کلن گیج و رو هوا! میگه خونه‌ای؟ (آخه این سواله؟) منم از اونجایی که حوصله خودمم نداشتم از ترس اینکه نیان خونمون میگم: نــــــــــه!!! بعد یارو جا خورده. میگم دایورت کردم رو موبایلم! فهمید خب! چون وقتی اومدن هی خنده‌ش میگرفت!

 



 

زنه میگفت: میخوای ببندمت به تخت؟ 

بعد مرده میگفت: نه! میتونم. فقط تو پیشم بشین.

حالا منم همونم. فقط گفتم لازم نیست پیشم بشینی، میتونم ... 

 

--

 

مغز استخوانم تیر می‌کشد ...

                   این سرفه‌ها از سردی دی نیست ...

 

 

 

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

"تو" دستور زبان را به هم ریخته‌ای ...

                               عمری‌‌ست "تو" هایم همه غایب‌ اند ... 

 

 



 

آهسته‌تر زیبا 

                  آهسته‌تر رد شو

                                       آهسته‌تر خسته

                                                             آهسته‌تر بد شو ...

--

بعد یک روز می‌رسد که توی مهمانی ‌های خانوادگی، دستشویی میشود بهترین نقطه ... آنجا دیگر نمیبینی ... دیگر دیده نمی‌شوی ... این است که هی بی دلیل بلند می‌شوی، میروی دستشویی، در را پشت سرت قفل میکنی، یک نفس راحت میکشی و همین طور توی آینه زل میزنی به خودت ... بعد آدمهای بیرون را یکی یکی مرور میکنی و حس میکنی داری خودت را بالا میاوری ... 

یک روز می‌رسد که می‌فهمی چه شده ... و همان روز می‌فهمی که برای فهمیدن دیر است ...

یک روز می‌رسد که حس دختر فال فروشی را داری که یک روز یک دختر دیگر دست در دست پدر و مادرش آمده و جلوی چشم او تنها عروسک مغازه سر چهار راه را خریده ... 

یک روز می‌رسد که آرزو می‌کنی کاش نمی‌رسید ...

 


 

علم خیلی پیشرفت کرده ... بعضی از قرص‌ها هستن که جایِ خالیِِ آدم‌ها رو پر می‌کنن ... دکتر چند تاشو بهم داده ... تو دیگه خودت رو به زحمت ننداز عزیزم ... 

 


 

تو می‌خندی ...

                 حواست نیست ...

                                           من آروم می‌میرمــــــ ...

 

--

 

هنوز که موبایل و تلفن بی‌سیم نیومده بود، همه چی فرق داشت. لااقل تلفن رو که قطع می‌کردی یه چیزی بود که از خونه تو راه افتاده بود و رسیده بود به خونه اون یارو. یه چیزی از تو پیشش بود. الان ولی همه چی فرق کرده. قطع که می‌کنی دیگه هیچی به هیچی بند نیست .تازه حس میکنی داری وسط زمین و آسمون تاب میخوری. یهو حس میکنی همه چی تموم شده. حس میکنی باز خودت موندی و خودت ...

 


 

 

 

 

بالشم

               به اندازه دوستت‌دارم‌هایی که نگفته‌ام

                                                                          خیس است ...

 

 

سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠ ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

وقتی هر روز از کنار آسانسور رد میشوم ... دستم را میکنم توی جیبم ... سرم را پایین می‌اندازم و هشت طبقه را بالا میروم و دوباره از کنار آسانسور رد میشوم ... دستم را میکنم توی جیبم ... سرم را پایین می‌اندازم و هشت طبقه را پایین می‌آیم ... یعنی حوصله منتظر ماندن ندارم ...  


سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠ ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

هی حرف میزنم ... حرف میزنم ... حرف میزنم ... بعد یک نفس عمیق ...  بعد چند لحظه سکوت ... و دوباره حرف و حرف و حرف ...

 اصلن تمام آنچه را که گفتم فراموش کن ... همه حرفم همان بازدم‌هاست ... همان سکوت‌ها ...

 

 

چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠ ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

 

دکمه پیراهنت

 

                                    دق‌الباب تنهایی من است ...

 

 


 

میدانی عزیز ... هر حالی با هر هوایی عوض نمیشود ...

 

پ.ن: کوتاه شده‌ام ... شبیه همان دامن سیاهی که دوستش داری ...

 

 

دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠ ٦:٤٧ ‎ق.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

آمدن این باران زود و غیر منتظره بود ...

                                            درست مثل رفتن تو ...

 

 

 

شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ ٧:٥٦ ‎ق.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

اینم همی ستاند و آنم نمی‌دهد ...

                                             نمی‌دهد ...

                                                        نمی‌دهد ...

 

 

دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ ٩:٥٩ ‎ق.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

بار الها! آن در ِ دیگرت آرزوست ...

 

چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠ ٦:٤۱ ‎ق.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

برگ‌های ِ خشک ِ کاج‌های ِ سوزنی را جمع می‌کنم .

                                    می‌خواهم لانه بسازم ...

                                           لابلای ِ لبهای ِ نیمه باز مانده‌ات ...

 

 سه روز بعد نوشت:

 ولی این پست قرار بود عاشقانه باشه مثلن ... نبود؟ ...

 


 

آی سی یو ها دروغی بزرگند ...

                             وقتی ...

                                  آی ویل نِوِر سی یو اگینــــــ ... 

 

 

 

 

 



- بعضی اتفاق‌ها برای نوشته نشدن می‌افتند ...


- زیارت عاشورای امام حسین می‌خواند ... به " یا ابا عبداله" که می‌رسد دلش می‌لرزد ... به " یا ابا عبداله" که می‌رسد دست‌هاش می‌لرزد ... به "یا ابا عبداله" که می‌رسد بوی حسین به مشامش می‌زند ...


" بـــر مــشــامــم مـی‌رســد هــر لــحــظــه بــوی کــربـلـا

                                      بــر دلــم تــرســم بـمـاند آرزوی کـربـلـا ... "


نترس مادر جان ... نترس ... امام حسین دست‌های لرزانت را گرفت ... امام حسین دست‌های لرزانت را در دستان مادرش فاطمه (س) گذاشت ... امسال هدیه روز مادرت را از دست‌های خداوند گرفتی ...

                                          روز مادرت مبارک شد ...

 

- از همه دوستان ممنون ...  

 

 

یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠ ۸:٠۱ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

مشترک مورد نظر شما، مورد نظر خیلی‌هاست ...

 

 

یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ ٧:٠٩ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

و گـاه می‌فهمی که مسأله حتا ایـن هم نیست ...

 

 

شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ ۸:۱٢ ‎ق.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

گفت: بیا بریم شهربازی ...

...

خبر نداشت که من هر روز از صب تا شب و از شب تا صب شهربازی‌یَم خودم ... روزی صد بار دلم از ترس هررری می‌ریزه ... دستام می‌لرزه ... همه چی دور سرم می‌چرخه ... سرم ورم می‌کنه و انگار قلبم میره تو مغزم و مغزم شرو میکنه به زدن ... حتا صدای قلبم ُ می‌تونم واسه چند ساعت با گوشای خودم بشنوم ... شباـَم هی خاب می‌بینم مث ترن هوایی یهو می‌افتم پایین ... هی می‌پرم ... من خودم شهربازی‌یَم عزیزم ...

 

پ.ن:

اینکه من دوس داشتم امروز صبم چه جوری شرو شه به هیشکی ربط نداره ... ینی حتا تو هم مسئولش نیستی عزیزم ... حتا تویی که خودت دیشب باعثش شدی هم مسئولش نیستی ... ینی خوب که نیگا می‌کنی می‌بینی به هیشکی ربطی نداره که کی چه آرزویی داره ...

 

 

چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠ ۸:۳۱ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

بعضی وقت‌ها رد ِ  چشم‌های آدم روی کیبورد می‌ماند ...

                       بعضی وقت‌های دیگر رد ِلب‌هاش روی مانیتور ...

 

 

دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠ ۸:۳۱ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

حرف تازه‌ای نیست .. سال‌ها هم مثل آدم‌ها .. مثل آرزوها .. مثل حرف‌ها .. یکی یکی ..  

یکهزار و سیصد و پنجاه و .. یکهزار و سیصد و شصت و .. یکهزار و سیصد و هقتاد و .. یکهزار و سیصد و هشتاد و .. یکهزار و سیصد و نود و .. انگار قد ِ یک عمر زندگی کرده‌ام ..

هشتاد و نه‌ هم .. میدانی؟ .. یک زمانی دردت می‌آید سال را که تحویل میدهی .. بعد از آن یک زمان، دیگر سِر میشوی .. دیگر فقط دستت را میزنی زیر چانه‌ات و  نگاه میکنی رفتن‌ها را .. آمدن‌ها را .. 

انگار زمین دیرش شده .. عجله دارد .. چند سالی میشود که تند تر می‌چرخد  .. شاید هم توی ِ این نمی‌دانم چند چند میلیارد سال دور خورشید گشتن، عاشق شده باشد ..

بگذریم .. هنوز هم حرف تازه‌ای نیست .. من هنوز هم مثل ِ هر لحظه .. مثل ِ هر روز .. مثلِ هر سال .. از این پایین دوستت دارم .. شکر که تو هنوز هم آن بالایی ..

خدایا مواظب ِ همه آنهایی که پارسال بردی باش .. مواظب ِ خودت هم  ..


**


راستی  تو! .. من به پیوستگی ابروهات ایمان آورده‌ام .. و چشم‌هات وسط ِ بزرگراه از هر کتاب مقدسی خواندنی تر میشود .. و شهادت میدهم به این وقت شب که تو آخرین فرستاده خدا هستی .. و انگشت‌هات خوشه‌های نارس گندم‌اند در وسوسه هبوط  ..

 

 

پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠ ۳:۱٦ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

چشم‌هام را می‌بندم ... از نو می‌سازمت ... از نو ... شبیه شکوفه‌های سیب ... شبیه گلدان ِلاله‌ای که جوانه می‌زند ... شبیه شاخه‌های بید ِ دم ِ عید ِ میدان ِ تجریش ... که همه چیز را شروع میکنند ... چشم‌هام را می‌بندم ... زمین به اندازه عرض شانه‌های تو بزرگ می‌شود و من تمام ِ شب، پاره خط ِ تو را می‌دوم ...

تو پلک می‌زنی ... بهار می‌رسد ... تو پلک می‌زنی ... سیب‌ها یکی یکی می‌رسند ... تو پلک می‌زنی ... من ... من ... من هیچوقت نمی‌رسم ... من آنطرف چشم‌های تو جا مانده‌ام ...

 

 


 

جای ِ خـــالــــی شده‌ام ...

 

 


 

اگر قصد دارید بعد ِ عمری از کرم لایه بردار استفاده نمایید، حتما مطمئن شوید که خطری شرایط روحی شما را تهدید نمی‌کند. چون اشک پوست نازک شده را بدجور می‌سوزاند.

 

 اگر ساعت 12:30 دستتان می‌رود به گوشی تلفن که بعد ِ خیلی به بابا لنگ درازتان زنگ بزنید، حتما این کار را انجام دهید. حتا اگر او چهار سال باشد که با شما تماس نگرفته باشد.چون مسلما ساعت 8:15 شب او در اداره نخواهد بود.

 

**

گاه میشود که آدم از خرید چکمه‌های نویش پشیمان میشود. یعنی فکر میکند کار احمقانه‌ای کرده که آنهمه پول پای خوش تیپ شدن داده. یعنی فکر میکند همان چکمه‌های افغانی چند سال پیش را بپوشد بهتر است.

گاه میشود که آدم با ذوق یک ظرف غذای خوشگل ِ گلدار می‌خرد، بعد میرود برش میدارد که غذای فردایش را بریزد، می‌بیند فرقی نمیکند که ظرف غذایش چه شکلی است. بعد همان ظرف قبلی را برمیدارد.

گاه میشود که آدم میرود دنیا را زیر پا می‌گذارد که پرده و روتختی و اینها بخرد و یکهفته می‌نشیند مدل از نت درمی‌آورد، بعد فکر میکند: "که چی؟؟"

گاه میشود که آدم میرود دستور پخت کیک بی بی را گیر می‌آورد، بعد می‌بیند که دیگر نیازی نیست.

 

**

همیشه هم مثل آن شب نمیشود که. که اختیار اشکم دست خودم نباشد. گاهی هم اختیارش دست خودم است. مثلا می‌توانم همانجای گلویم نگهش دارم و تمام منطقم را ردیف کنم پشت هم و هر جا که داشت می‌پرید بیرون یک "آه" عمیق بکشم.

**

هنوز مهربان! هنوز عاشقانه‌ام نمی‌آید ...

 

 


 

قرارداشت. دلش نمی‌خواست برود. پایش رفت ... حالا دست و دلش به چرخ‌های صندلی‌اش هم نمی‌رود ...

 

***

 

اینی که گفتند "ادعونی استجب لکم" راسته ها!

خودم پنجشنبه عصر گفتم چقدر دلم می‌خواد آنفلوانزا بگیرم بیافتم یه چند روزی بخوابم و کسی کاری به کارم نداشته باشه ...

شنبه عصر آنفلوانزا گرفتم و افتادم و اتفاقا کسی هم نبود که کاری به کارم داشته باشه و مثلن یه لیوان آب بده بهم که مسکن بخورم. تنها فرقش اینه که از درد خوابم نمی‌بره ...

فکر میکنم باز من یه چیزی خواستم، تو تا آخرش گوش نکردی عزیزم!

 

 

چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩ ٤:۱٩ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

1. سرد است

                   ...

                         از دهان افتاده‌امـــ...

 

2. نگاه میکنم به دمپای ِ پوسیده شلوار جینم. چقــــــدر پابه پایم آمده ... اینطور پوسیدگی‌ها را همیشه دوست داشته‌ام. وقتی تارها آرام آرام کنار میروند. وقتی پودها آرام آرام نمایان می‌شوند. وقتی زمان آرام آرام می‌گذرد. وقتی من آرام آرام پیر می‌شوم. گاه کهنگی‌ها را دوست دارم. مثل ِ سرفه‌های ِ خشک ِ این روزهایم. مثل ِ همین پای ِ بی حس ِ به اولتیماتوم رسیده که سر ِ ناسازگاری گذاشته. که نمی‌فهمد دست خودم نیست انقباضاتش. که نمی‌فهمد من این سال‌ها آنقدر درگیر ِ خودم بودم که نفهمیدم ...

 

3. باید پیدایش کنم. هفده سال پیش بود. اولین آدم بزرگی بود که توی ِ دفتر خاطراتم می‌نوشت. نوشته بود:

Lots of people know what to do,but ... few people do what they know. It is your decisions not your conditions that determine your destiny

 

4- انگشت‌هات خوشه‌های گندم‌اندحضرت ِ آدم وقتی به زمین کشیده می‌شوم  ...

 

5- غــــ قــــریبه!  حال ِ سرفه‌هات چطور است؟ یکبار (یکبار دیگر) برایم از یلدا بگو ...

 

6- میگفت نسل ِ شما بخاطر ِ جنگ، نسل ِ ایثار است. میگفت یک دختر دارد و یک پسر. میگفت شوهرش ... بگذریم ... این روزها هر طرف ِ زندگی ِ هر کس را که نگاه میکنم چنان به هم گره خورده که مانده‌ام از آنچه دارد بر سر ِ مای بنی آدم ِ اعضای ِ فلان میرود ...

 

7. فکر کن یکدفعه دختر خاله‌ آدم بشود پسر خاله‌اش ...

 

 


 

 

مثل مسابقه دو می‌ماند. دوی استقامت. اولش آرام شروع می‌کنی. باد خنکی میزند توی صورتت.حس مطبوع نشاط و رهایی داری. هنوز خیلی راه است.  می‌شمارند:  یــــــک . کم کم سرعت می‌گیری. شاید دست خودت هم نباشد.  هنوز خوب است. پویایی. زنده‌گی. سرعت. یکی یکی همه چیز را جا می‌گذاری. حتا برنمی‌گردی پشت سرت را نگاه کنی. میشمارند: دــــو. می‌دوی. هنوز مانده. ضربان قلبت تندتر و تندتر می‌شود. ســــه. هیجان داری. صدای قلبت را می‌شونی. چـــهــــار. کم کم دهنت خشک میشود. گلویت می‌سوزد. هنوز می‌توانی. پـــنـــج.  یک خستگی عمیق توی جانت ریخته. باید ادامه دهی. اینبار سنگین. صدایی محو می‌شنوی. شاید شــــش. نا نداری. قلبت دارد کنده می‌شود. گلویت خش افتاده. داری کشیده می‌شوی. پایت را به سختی بلند میکنی. می‌کشی دنبالت. هنوز زمین را حس نکرده باید دوباره برش داری. خودت را به زور می‌کشی. گوشت دیگر نمی‌شنود. تنها به این فکر میکنی که چقدر دیگر مانده؟ هر آن ممکن است پاهات راه نیایند. ممکن است با صورت زمین بخوری. نفسَ‌ت بالا نمی‌آید ... آخرش را نمی‌دانم ...

خدایا ... یکی از همین قدم‌ها پایم را برسان به آنطرف خط ... نا ندارم ...

 

 

پ.ن: " هی دست می‌رود به کمرها یکی یکی

          وقتی که می‌رسند خبرها یکی یکی ... "

          عمه‌مان هم رفت پیش عمویمان ...

 


 

1-عاشوراست. گرم است هوا. هوایی شده‌ام. هوای ِ نماندن دارم. کاش رهایم کند جاذبه . این روزها دوست دارم ردای ِ سیاهم را. انگار "من" را می‌گیرد از خودم. انگار "من" گم می‌شود تویش. انگار "من" می‌میرد. من عمریست دنبال همین گم شدن‌َم. کاش هیچ فردایی پیدا نمی‌شدم.  

عاشوراست. گرم است هوا. یکنفر آن بالاها دلش دارد می‌سوزد. دل ندارم عاشورا باشد و باران ببارد.  هنوز صدای ِ العطش می‌آید. لب‌هام می‌سوزد. چشم‌هام می‌سوزد. گونه‌هام می‌سوزد. خدایا! دلمــ ـ ـ ـ

 

2- از آن سخنران‌هاییست که دست آدم را می‌گیرد، می‌نشاند مقابل خودش. رو در رو. چشم در چشم. حالا ببین کجا ایستاده‌ای. دلم می‌لرزد. مثل ِ صدایش موقع ِ "السلام علی الحـسـیـن".

 

3- مداح می‌خواند: "انگاری دیروز بود همون روزایی که/ از حرم‌ِت پرچم سرخی توی هیات رو سر ِ سینه زنات آوردنُ / دل ِ ماها رو بردنُ / همگی با هم یه صدا / به یاد بین الحرمین / صحن ابالفضل و حسین داد می‌زدیم / (دستم می‌لرزد از نوشتنش)  ایـن بـیـرق عـلــمـــدار ِ / هــــنـــوز رو زمـــیـــن نــیــفـــتـــاده / ایـن بـیـرق عـلــمـــدار ِ / هــــنـــوز رو زمـــیـــن نــیــفـــتـــاده ...

کاش نیافتاده باشد ...

 

4- دوست دارم  اینکه ـ به ظاهرـ بی‌ربط ترین آدم‌ها را زیر علم حسین (ع) ببینم. اینکه بعد ِ 1371 سال با شیپور و طبل و سنج راه بیافتند توی خیابان‌ها، که های بنی امیه! جنگ هنوز ادامه دارد. که ما پشت ِ پسر ِ عــلــی ایستاده‌ام. (ایستاده‌ام؟! ...)

 

5- دکتر شریعتی جایی گفته بود: " در مدینه ایمان به قلب انسان می‌خزد چنان مار که به سوراخ خود". های! مخاطبین ِ معلوم الحال می‌فهمید که از کجا شروع شده این داستانِ هروله‌ی ِ بی زمزم ...

 

6- سبک نمی‌شود این بغض هر چه می‌گویم ...

 

7- الهی! پر و بالی ... خدایا! دلمان را نـبُـری از بی‌قرای‌های ِ محرم َت یک وقت ...

 

8- حسین (ع) حج ِ ناتمام را تمام کرد. اینبار خودش "و فدیناه بذبح العظیم" ِ خدا بود ...

 

 

 

پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٩ ٧:۳٢ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

 

ایــــن صـــدای ِ بـــاران نــیــســت ... وایـــ

                                می‌چـکـد قــطره آب از

                        مـشـک ِ ســقــای ِ لـشـکـر ... وایــ

                                                                      .

                                                                          .

                                                                              .

                                   ایــن صـــدای ِ بــاران نـیـسـت  ...

 

 

 *علیرضا قزوه

سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩ ٧:٠۱ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

زندگی هیچوقت آنطور که انتظار داریم پیش نمی‌رود. یعنی اینکه امروز همان فردایی نیست که منتظرش بودیم.

آن روزها من کوچک بودم. آن روزها تو بزرگ بودی. یعنی همه اینطور می‌گفتند. حالا من از آن روزها بزرگ‌تر شده‌ام. تو اما انگار هنوز همان قدری. مثل دفتر کار "قریبه". قبلن فکر میکردم خیلی بزرگ است، آن روز دیدم نه! چندان هم بزرگ نیست. حالا نمی‌دانم تو هم آیا ...؟

قرارمان این نبود آقای ِ پروردگار. قرار نبود این روزهایم  طوری باشد که مجبور شوم به روی خودم نیاورم آنچه را به سرم می‌رود. قرار نبود من بنشینم اینطرف خط و "او"یی آنطرف خط دل بسوزاند و نگران باشد و قبل ِ هر کلمه مِن و مِن کند  و کلمه کلمه بگوید برایم تمام آنچه را که سالهاست به وحشت می‌اندازدم  و من با دست راست گوشی را نگه دارم و با دست چپ گلویم را بمالم که پایین برود بغضم.

راستی یک سوال! آن ماجرای عصا و اژدها و زمزم و کوه طور و گهواره و رود نیل و غار حرا و ید بیضا و مریم، واقعن کار تو بود؟! ...

 

 

 بعد نوشت:

به نظرتون تا حالا شده باراک اوباما ساعت دوازده و نیم شب بشینه به زندگیش فکر کنه و زر بزنه؟ به نظرتون اصلن ت .. شو داره؟

 

 

 

سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ ۸:٢٢ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

یه عاشقانه مونده اینجای ِ گلوم ... نمیاد هر کاری میکنم ...

...

 

 

دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩ ۸:٢٤ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

مثل ِ راز می‌ماند ... باید نگهش داشت ... حتا اگر لبهات از فشار دندان‌هایت خون بیاید ... باید نگهش داشت ... نگهش که نداری ... اولین قطره‌اش که بیاید ... آنوقت مجبوری توی اتاق بمانی و از ساعت هفت شب خودت را به خواب بزنی ...

 

 

 


 

 

 

 

 

یکشنبه بود ... بیست و یکمین روز از شهریوری گرم ... آنقدر گرم که از گرمایش هنوز دلمان می‌سوزد ... انگار که خورشید زده باشد توی چشم‌هات ... چشم‌هایت را بستی ... انگار که جاذبه دیگر نایی نداشته باشد برای نگه داشتنت ... بالا رفتی ... آنقدر بالا که دست‌هایمان دیگر پیدایت نمی‌کنند ... آنقدر دور که خانه دیگر بوی پیراهنت را نفس نمی‌کشد ...

 

حالا یک‌هفته است که آرام در آغوش خداوند آرمیده ای و خستگی هفتاد و هفت ساله‌ات را از تن به در می‌کنی ... انگار زمین ناگهان تنگ شده باشد برایت (مثل ِ دل ِ ما) ... انگار خدا دست‌هات را گرفته باشد و از صندلی ِ کنار پنجره بلندت کرده باشد ... (بین خودمان باشد ... نه اینکه خدا "لم یلد و لم یولد" است ... نه اینکه تنها ست ... حوصله‌اش سر می‌رود ... هر بار یک چیزی را بهانه می‌کند و یکی از ما را می‌برد پیش خودش که تنها نماند)

 

حالا یک‌هفته است که صندلی چرخدار ‍ِ گوشه اتاق دلتنگ است ... یک‌هفته است که جای یکنفر زیر آسمان خالی ست ... گواهش هم همین اولین بارانِ پاییزی دیشب ... (دلت خنک شد عمو جان زیر باران؟ ... دل ما که زیر باران هم داشت می‌سوخت ... راستی ... بوی خاکِ باران خورده‌ شب را دوست داشتی؟)

 

حالا ... پاییز که بیاید ... هوا که سرد شود ... می‌توانی هر چه دلت خواست قدم بزنی ... بدون عصا ... بدون واکر ... بدون صندلی ... بی آنکه کسی نگران ِ سرفه‌هایت باشد ... نگران ریه‌ات ... نگران ِ قلبت ... دیشب دیدم که اسپری تنفس‌ت را روی کشو جا گذاشته‌ای ... آنجا که لازم‌ات نمی‌شود ... ها؟ ...

 

حالا ... دیگر چه فرق می‌کند ... صبح باشد یا ظهر یا شب ... قبل از نهار باشد یا بعد از نهار ... ساعت چهار باشد یا هر چند ِ دیگر ... دیگر چه فرق می‌کند وقتی هیچ ساعتی ... ساعتِ داروی تو نیست ... وقتی آنقدر دیر شده که هیچ شوکی تو را برنمی‌گرداند ... وقتی آنقدر بالا رفته‌ای که قد هیچ نردبانی به تو نمی‌رسد ...

 

عمو! ... پدر! ... هر کدام را که بگویم سه حرف دارد ... سه حرف نه ... اصلا حرف کجا بود ... اصلا تو که حرف نداشتی ... اصلا تو که خیلی وقت بود نمی‌توانستی حرف بزنی ... بگذریم عزیز ... بگذریم ...

 

 بیا و برنگرد ... بیا و همان بالا بمان ... این پایین پاییز است ... این پایین برگ‌ها دارند یکی یکی می‌افتند ... آدم‌ها دارند یکی یکی ...

 

 راستش زمین آنقدرها هم جای خوبی نیست برای ماندن (خودت که دیدی) ... اینجا رفتن دارد ... بی که رسیدنی در کار باشد ... اینجا درد دارد ... درد را از هر طرف که بخوانی درد است ... (دلتنگی‌ام درد می‌کند عزیز) ...

تو همان بالا باش ... ما خودمان یکی یکی می‌آییم ... قول می‌دهم ... فقط کمی صبر کن ... هنوز سنگینیم ... هنوز بندیم ... دل می‌خواهد پاره کردن بندها ... نداریم ... تو ... همان بالا بمان ... تو خوب باش ... تو آرام باش ... تو لبخند بزن ... ما عادت داریم ... خودمان با دلتنگی‌هایمان کنار می‌آییم ...

 

 

 

دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩ ٧:٠۳ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

١- عمویمان را تحویل آقای راننده آمبولانس دادیم و در ازایش رسید گرفتیم ...

 

٢- هرچه "ای کاش" هایت بیشتر باشد ... اشک‌هایت ...

 

3- همه چیز زود تمام میشود ... خیلی زود ...

 

 

بعد تر نوشت:

... از 11 صبح تا 6 عصر نشستم توی اتاقی که کولر گازی‌اش روی سردترین درجه بود... که پنکه‌ ثابت بود سمت ِ آنی که روی تخت خوابیده ... آخرین دم ... به بازدم نرسیده بود ... هنوز توی سینه‌اش  خس خس میکرد  ... چشمش را هی بستم ... هی باز شد ... هی حرف زدم ... هی در ِ گوشش قرآن خواندم ... زورم نمی‌رسید پاهایش را ببندم ... می‌ترسیدم محکم بکشم بند را، دردش بگیرد ... یادم افتاد دردش نمی‌گیرد ... بستم ... دهنش را هم میدانستم که باید ببندم ... که خاک نرود ... که سرفه نکند ... هنوز گرم بود گونه‌هاش ... پیشانی‌اش ولی نه ... خشک شده بود ... مثل ِ گلی که ... نه ... مثل کویری که ... نه ... مثل آدمی که ...

آخرین بار که دیدم‌اش ... جلوی ِ پایش روی زمین که نشستم ... دستش را که بوسیدم ... بغض داشتم ... گفته بودم که این آخرین بار است ...

 

شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

مثل ِ این می‌ماند که یک کاغذ سفید برداری ... بنشینی ... همه نداشته‌هایت را نقاشی کنی ... بگذاری گوشه اتاق‌َ‌ت ... گوشه دلت ... بعد ... هر روز صبح چشمت را که باز می‌کنی، با لبخند نگاهش کنی ... بعد با هم از خانه بیرون بروید ... تمام روز برایش حرف بزنی ... برایش حرف‌های خنده دار بزنی ... خودت به جایش بخندی ... برایش از دل‌تنگی‌هایت بگویی ... خودت به جایش گریه کنی ... آرام بنشینی و نگاهش کنی ... بعد ... یک روز که عصر بود ... که پاییز بود ... که هوا بوی برگ ‍ِ نارنجی میداد ... بلند شوی ... بهترین لباس‌هایت را بپوشی ... دستش را بگیری ... به خیابان بزنید ... هی باران ببارد ... هی تو عاشق‌ شوی ... هی کاغذت چروک بخورد ... هی خیس شود ... هی رنگ‌هاش بریزند ... هی تو یادت بیاید ...  

 

 

چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩ ٢:۳٠ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

 یا مَنْ یَعْلَمُ ضَمیرَ الصّامِتینَ  ...

قدر است ... و تو نمی‌دانی که چه‌قدر دوستت دارم ... حضرت "الّلهم انی اسئلک" های سفره‌های سحر ...

قدر است ... قَدرت را نمی‌دانم هنوز ... پرسه میزنم توی کوچه‌های نیمه شب ... هیچکس نیست ... هیچکس نیست ... هیچکس ... 

 بال‌هایم جا مانده لابلای وسوسه‌ سیب و گندم ... حالی ندارم  ...

تابستان دارد می‌رود ... گُـر گرفته‌ام ... خدایا ... دلم ... دلم ... دلم می‌سوزد ...

شهر من نخلستان ندارد ... شهر من چاه ندارد ... من کلمه ندارم ... من حرف دارم ... خدایا ... من آمده بودم که شروع کنم ... و حالا ... هر چه بیشتر دوره میکنم خودم را ، بیشتر تمام میشوم ...

خدایا ... بیشتر باش ...

 

 

پی‌نوشت:

ساعت دو بامداد نشسته باشی تو مهدیه. آقاهه داشته باشه سینه زنی بخونه. همه آروم آروم سینه بزنن. تو آروم آروم اشک ... یکهو خوندنش تند شه. یکهو خانوم بغل دستیت شروع کنه به شالاپ شالاپ دست زدن و در مقابل نگاه مبهوت تو تو شب بیست و سه رمضون بگه فکر کردم داره مولودی می‌خونه ...

 خداییش خودت باشی میتونی تا آخر مراسم ـ حتا تو قرآن سر گرفتن ـ جلوی خنده‌ت رو بگیری؟

 

بعد نوشت:

وقتی برای اولین بار این موقع زنگ میزنی ... وقتی این موقع زنگ زدنت آنقدر عجیب است که تنم می‌لرزد ... وقتی اصلا اینجا را نمی‌دانی ... وقتی اصلا "بال" نمی‌دانی چیست ... وقتی می‌پرسی "حال و بالت چطوره؟" و من می‌گویم "چی؟!!! " ... وقتی خواب دیده‌ای ... وقتی از خواب پریده‌ای ... وقتی صدقه گذاشته‌ای ... وقتی نگرانی ... آنقدر عزیزتر می‌شوی که من فقط می‌توانم لبخند بزنم و بگویم "خیر باشه و مرسی ازت" و بعد زودتر از همیشه خداحافظی کنم ...

 

 

 

پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩ ٦:٢٤ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 قاب می‌گیرم شانه‌هایت را در چهارچوبه در که می‌ایستی ... از راه می‌رسی و از موهای من گندم می‌ریزد ... از راه می‌رسی و من در گرم‌ترین نقطه آغوشت نان می‌پزم ... اتاق بوی گندم می‌گیرد ... تو پلک می‌زنی ... از چشمهات عسل می‌ریزد ... تو پلک می‌زنی ... من سیب می‌شوم ... غلت می‌خورم ... من سیب می‌شوم ... حسرت می‌خورم ... من سیب می‌شوم ... غصه می‌خورم ... من سیب می‌شوم ... تو جاذبه می‌شوی ... تو جاذبه می‌شوی ... من غلت می‌خورم ...

 

خورشید ِ نیمه سر زده از پشت کوه‌ها! ... من ... دلم اندازه تمام ابرها ـ که نه ـ اندازه تمام آسمان گرفته است ... من ...  دلم لانه ندارد ... گاه می‌نشیند ... گاه پر می‌زند ... هی پر می‌زند ... پر می‌زند ... ‌پر می‌زند ...

       کلاغ پر ...

               گنجشک پر ...

                           یا کریم پر ...

                                      آرزو پر ...

                                            امید پر ...

                                                    دل پر ...

 

 

* حسن صادقی پناه

جمعه ۱٥ امرداد ۱۳۸٩ ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

   امـشـب بـاز هـم مـاه شـده‌ای ...

 

                                        بـایـد مـَد کـنـم ...

                                                

                                                 کـفـش‌هـای ِ

                                                               سـیـاه ِ

                                                                       ورنی ِ

                                                                            پـاشـنـه بـلـنـدم کـــــــو ؟ ...

 

 

                                                            

جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩ ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

... و من یعنی آرزو ... یعنی حسرت ... یعنی یک روز تمام توی مهمانی نشستن و لبخند زدن و مچاله شدن توی ِ تمام روزهای پنج سالی که  گذشتند ... یعنی برای بار چند هزارم فکر کردن که "آیا تصمیمم درست بود؟" ... یعنی یک عمر "اگر" را هر روز و هر روز ردیف کردن ... یعنی همین "خود"ی که هستی را نشناختن ... یعنی همین "خود"ی که هستی را قبول نداشتن ... یعنی اینکه پنج سال نفهمی چطور بودن بهتر است و هر روز یک طور باشی ... من یعنی یک روز "مامان" شدن ... یک روز "خانم خانه" شدن ... یعنی تمام خاله بازی‌هایی که هنوز هم ادامه دارد ... من یعنی این بغضی که انگشت‌هاش با انگشت‌های تو خیلی فرق دارد ...

 

 

  از این حرف‌ها گذشته، گاه با بغض هم می‌شود زیر لب زمزمه کرد:

وووویییییی ... وای چه هلوییییی ... چه چشای بلوییییی ... وای چه دماغ کوچولوییییی ... ووووییییی ... چه رنگ موییییی ... چه عطر و بویییییی ... اُخ داری تو چه بر و روییییی ...  وووویییییی ... لهجه‌تم خارجیه معلوم نیس چی چی می‌گوییییی ... ووووییییی ... چرا اخموییییی؟؟ ... اخماتو وا کن و بپر بغل عموییییی .... ووووییییی ... تو واسه اون کسایی که قلبشون ضعیفه ممنوعییییی ... تو عشق تتلوییییی ...

 

..

 

 بعد نوشت:

گفته بودم که ... زیاد است ... ولی بالاخره لبریز که نه ... سر ریز میکند ... صبرم را میگویم ...

آنوقت دیگر هیچ نشانه‌ای از آن "من" ِ آرام ِ مطیع ِ حرف گوش کن ِ سر به زیر ِ صبور ِ منتظر باقی نمی‌ماند ... دیر اتفاق می‌افتد ... ولی می‌افتد ...

 

 

 

 

جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

چشم‌هات ؛ دیوانـــ ـ ـ ـه‌ترین عاشقانه‌های زمین‌اند ... وقتی پشت چراغ قرمز به سبزی چشمان من خیره می‌شوند ... تو پلک می‌زنی ... دنیا ورق می‌خورد ... تو پلک می‌زنی ... من شاعر می‌شوم ... شاعر دیوانـه‌گی‌های تو پشت تمام چراغ قرمزها ...

 

حضرت عاشقانه‌های به زبان نیامده ! انگشت‌هات گواراترین شراب‌اند در پریشانی خورشید تیر ماه ... و تو ـ همین "تو"یی که آرام لم داده‌‌ای روی صندلی و چرت می‌زنی ـ  همیشه توی پیراهنت آنقدر شهریور داری که من از روزهای آخر پاییز گُر گرفته‌ام ...

 

این روزها صدات را قطره قطره در گوشم می‌ریزی و من جوانه جوانه سبز می‌شوم ... صدات اکسیر جاودانگی من است و تو کیمیاگر که نه ... خودْ کیمیایی ...

 

 نفس می‌کشی و جاده بهار می‌شود ... نفس می‌کشی و پرستوها فوج فوج به ییلاق سینه‌ات کوچ می‌کنند ... نفس می‌کشی و نفسم بند می‌آید ... قول بده یک شب، ماه و ستاره‌ها که خوابیدند ... دریا که آرام گرفت ... تا خود ِ صبح برایم نفس بکشی ... نفس‌های آبی ... صورتی ... بنفش ... سرخ ... نارنجی ...

می‌خواهم کلبه‌مان در مه گرفتگی نفسهات قاب رنگین‌کمان بگیرد ...

 

 

پی نوشت:

  آن خانمِ محترمی که نشسته پشت میکروفن فرودگاه بین المللی امام و مدام می‌گوید: مسافرین محترم پرواز شماره ... به مقصد ... ، نمی‌فهمد که من کاسه آب به دست آمده‌ام که تو را بدرقه‌ کنم ...

 

بی‌قرارم ... بیشتر از یک هفته‌ای که این خاک هوایت را ندارد ...

 

 


 

 

...

 

لعنت به من که همه چیز با تمام جزئیات یادم می‌ماند ...

 

پ.ن:

خدایا! از شوخی گذشته ... بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم ها ...

 خدایا! لطف کن از این به بعد اگر کسی رو خودت فرستادی، یه کتابی (ترجمه نه ها! فقط تالیف) ... ید بیضائی ... عصایی ... چیزی هم باهاش بفرست که من بفهمم فرستاده خودته ...

 

  سی و نه ساعت بعد نوشت:

خدایا! بابت اون "بوی بهبود" ی که داشتم میشنیدم ها ... می‌خواستم بگم غلط کردم ...

 

 

 

 

پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩ ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

 

... و تو بهترین هدیه‌ای بودی که خداوند می‌توانست برای او کنار گذاشته باشد ...

 

 

چشمم سبز بود ...  دارد سرسبز می‌شود ...

 

 

دوباره شب ِ جمعه آمد.  من ماندم و کمیل ِ تو ...

 

 

اللهم عظم بلائی و افرط بی سوء حالی و قصرت بی اعمالی ...

اللهم اغفر لی الذنوب التی تهتک العصم

اللهم اغفر لی الذنوب التی تنزل النقم

اللهم اغفر لی الذنوب التی تغیر النعم

اللهم اغفر لی الذنوب التی تحبس الدعاء

اللهم اغفر لی الذنوب التی تنزل البلاء

ارحم من راس ماله الرجاء و سلاحه البکاء ... و سلاحه البکاء ... و سلاحه البکاء ...

 

 

 

 بعد نوشت:

             غــ  قــــریـبـه! من حرف دارم ...

 

 

 

پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩ ٩:٤٥ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

 خیابان ساکت است. می‌نشینم . صفحه را باز میکنم برای نوشتن. یکهو پسرک ِ آکاردئون به دست شروع میکند که: یه دل میگه برم برم یه دلم میگه نَرَم نَرَم ... و فکر میکنم که تو باز هم خلاقیت به خرج دادی عزیزم! ...

حضرت عاشقانه‌های عمری در گلو مانده! ... اعجاز چندین هزار ساله سیب‌های سرخ! ... بهانه نارنج‌های مانده پشت ِ بهار! ... طاقت ِ چند ماهه طاق شده! ... خنکای ِ چمن‌های ِ کوتاه شده توی ِ گرمای ِ تابستان! ... شراب ِ چهل ساله هم که نباشی ، یک جرعه از صدات کافی ست برای مدهوشی.

هنوز هم چیزی عوض نشده. تنها تو اینبار میگویی دوستم داری و من  نگفته دوستت دارم. هنوز هم چیزی عوض نشده. فقط پرواز نمیدانم کدام خراب شده ـ تهران به زمین نشسته . فقط یک نفر تمام عاشقانه‌های مرا بر روی خطوط هوایی خط خطی کرده است.

  من داشتم می‌رفتم و فکر می‌کردم که تو هم داری میروی. و تو همه این مدت را داشتی نمی‌رفتی. حالا تو هی حرف میزنی و من هی نمی‌فهمم. حالا تو هی حرف میزنی و من هی بغض میکنم . حالا تو هی حرف می‌زنی و من فکر میکنم که چقدر نمی‌توانم . حالا تو هی تصمیم می‌گیری ـ مثل ِ همان بار ـ و هر بار هم با اطمینان می‌گویی: من اینطور تصمیم گرفته‌ام که ... و هر بار تصمیم‌ت یک طور دیگر است. حالا تو هی می‌گویی خودت هم نمی‌فهمی چه می‌گویی و من فکر می‌کنم: ها ... نمی‌فهمی ...

 

هنوز هم چیزی عوض نشده. درد همان درد است. همان که از هر طرف نخوانده می‌کِشم‌ش. تو خواستی دردت را کم کنی ، سهم من زیاد شد.

مثل ِ نوار قلب می‌ماند. یک نوار قلب ِ دائمی. که خودش را به آب و آتش می‌زند و دست آخر آرام آرام کش می‌آید. دارم کش می‌آیم . شوک لازم نیست عزیز. من به تمام شوک‌ها مشکوکم . . .

 

 

 

 خدایا! این گِل را زیاد وَرز داده‌ای ... عمری‌ست هم در کوره نشسته ... لعابش را بزن ... بگذار زندگی کند ...

 

 

چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩ ٩:٠٧ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

نــقــطــه

 سر ِ خط ِ قـبـل ...

 

نقطه . نقطه . نقطه .

                              .

                                  .

                                      .

                                      نقطه چین تا باند فرودگاه

                                      نقطه چین تا هواپیمایی که نشست ...  

                                                                      که بلند شدم

                                              تا آرزوهای از فرنگ برگشته

                                              تا آرزوهای به دل مانده

نقطه . نقطه . نقطه .

                                .

                                    .

                                        .

                                    نقطه چین تا باران‌های بی برف پاک‌کن ِ غروب ِ اتوبان

                                    تا شیشه‌های خیس ماشین

                                    تا شیشه‌های خیس عینک

نقطه . نقطه . نقطه .

                              .

                                 .

                                    .

                                       نقطه چین تا چین‌های دامنی که روی بند رخت تاب می‌خورد و خدا نمی‌اندازدش

                                     تا منی که روی زمین تاب می‌خورم و می‌افتم

 نقطه . نقطه . نقطه .

                              .

                                 .

                                    .

                                                 « نقطه چین تا خدا »

 

  

و بــعــد ...

و اینک آلیسی که من باشم در سرزمینی که هر روز عجیب‌تر می‌شود ...

می‌گوید دلم تنگ شده بود. فکر می‌کنم من چقدر دلتنگی‌ام را راه رفته‌ام دور ساختمان برای ندیدنش ...

و خدایی که تو باشی را با باور نکردنی‌ترین اتفاقات دوست‌تر دارم ...

 

 

 

سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩ ۸:٢٢ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

 

همیشه همینطور بود. از همان خیلی سال پیش. چیزی عوض نشده. تنها من ، کمی ... کمی بیشتر نزدیک تر شده‌ام به خط پایانِ شما که انگار در آسمان کشیده‌اید. گواهش هم همین پایی که سر ِ ناسازگاری گذاشته. که رفیق نیمه راه شده. که زمین را دارد حس نمی‌کند زیر خودش ...

 همیشه همینطور بود. خط خوردگی‌ها را پاک نمی‌کردم. به نظرم هیچ خطی هیچوقت پاک نمیشد  ـ نمیشود ـ به نظرم پاک‌کن فقط برای پاک کردن سایه‌هاست. یا پاک کردن عکس‌های کتاب‌ فارسی که رنگشان زیاد است و جمع کردن فتیله‌هایش لای ِ کتاب برای درست کردن پاک‌کن رنگی. صفحه خط خورده را باید کَند. باید پاره کرد. باید دور انداخت. به خاطر همین هم هیچوقت هیچ دفتر صد برگ و شصت برگ و چهل برگی نداشتم و هنوز هم ندارم. تازه صفحه را که پاره کنی و شروع کنی به خوش خط نوشتن در صفحه جدیدِ سفید، آخر سال که دفتر را ببندی و قطرش را نگاه کنی، تمام خط خوردگی‌ها ...

 

دستم چند سالی‌ست زیاد خط می‌خورد. خط خوردگی‌هایم زیاد شده ...

 

 

پی نوشت:

              ـ شهر کتاب یک پاک‌کن خیلی بزرگ داشت که رویش نوشته بود: For your big mistakes ... آی وانت اِ بیگ اریزر ... 

                 ـ خیانت می‌کنی به تمام درخت‌های پرتقال، وقتی دلت پیش پپسی ا ست و لیوان آب پرتقال را نگه داشته‌ای بین دست‌هات و جرعه جرعه می‌نوشی‌اش ...

             ـ آزاده!! ...

       

                                        

 

 

 

چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩ ۸:٤۳ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

... و من امروز فهمیدیم با اینکه آن چیز وسط میدان انقلاب را برداشته‌اند و به جایش آن چیز دیگر را گذاشته‌اند که دل‌باز تر است، هنوز هم دلم می‌گیرد به انقلاب که می‌رسم ... انگار که آزادی را پشت سر جا گذاشته باشم ...

و امروز با چشم خودم دیدم که حتا میدان ولیعصر هم منتظر صاحب نامش نمانده ...

و امروز فهمیدم که زمین چقـــــــدر خاطره‌ی نگفته دارد ...

 

***

و من امروز فهمیدم که آدم وقتی می‌خواهد به نماز جمعه برود باید قبلش ناخن‌هایش را بگیرد. چون آدم را با ناخن‌گیر به نماز جمعه راه نمی‌دهند. همچنین چیزهای دیگری هم هستند که آدم نباید با خودش به نماز جمعه ببرد. مثل مُهر بزرگ و کتاب قطور و شیشه عطر و پیجر و موبایل و چاقو و امثالهم ...

و فهمیدم که میشود آدم توی شهر خودش راه برود و بترسد از اینکه گوشی دستش گرفته  و صدای خطبه که بالاتر می‌رود قلب آدم محکم‌تر بزند و بترسد از آدم‌هایی که از کنارش رد میشوند و بترسد  از زمین و آسمان و طبقه بالای کلانتری ِ صد و بیست و فلان هم ...

 

**

و من امروز فهمیدم چقـــدر خوب است که آدم توی تاکسی بنشیند و هوا گرم باشد و آدم منتظر باشد که تاکسی پر شود و یکهو یک دست بی هیچ مقدمه‌ای  از پنجره  بیاید تو و یک بطری آب معدنی خنک برایت آورده باشد ...

 

**

 

... و گاه گوشی‌های شما را یکطرفه می‌کنیم، لعلکم تذکرون  ...

 

 

 

بعد نوشت:

 "تو با دل‌تنگیای من ...

               تو با این جاده همدستی ...

                                 تظاهر کن ازم دوری ...

                                                  تظاهر میکنم هستی ..."

 

 

 

 

 

 

جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ ٦:٠٦ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

 

            مـثـل چـسـب می‌ماند ...

                                    چند بار که بکَــنی، دیگر نمی‌چسبد ...

                                                                                         ...

 

 

 

 

بعد نوشت:

              ستایش دستش شکسته ؛ من دلم. اون دستش رو گچ گرفت البته!! ...

 

 

 

شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ ٥:٤٦ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

 

مــــــن مـــهـــــربـــــان نــــــدارم ...

 

 نـــــــامــــــهـــــــربـــــــان ِ مـــــــن کـــــــــو ؟؟ ..

 

 

 

 

جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ ۱:٥۳ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

حــــوصـــلـــه‌ام سَــــر مــــی‌رَوَد 

                                             .

                                                   .

                                                         .

 

                                                                از چـــــــشـــــــم‌هــــــامــــــ...

 

 

هـر صـبـح

         مقوایی می‌اندازم کف مترو

                              تکه‌هایم را رویش می‌چینم 

 

هر غروب

            یکی از تکه‌هایم

                            گم می‌شود در گرگ و میش آدم‌ها  ...

 

 

 

 

سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

 

١. میگفت "ماهی از بی آبی نمی‌میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می‌کشد."

 

                 ... مـــاهــــی شــــــده‌ام ...

 

 

 

ماهیگیر! حواست هست به این ماهی‌ که دارد روی ماسه‌ها دست و پا می‌زند؟؟  ... که دارد خودش را به آتش میزند بدونِ  آب ... پهلوی ِ آب ... کمی مانده به آب ... چشم در چشم ِ آب ...

 

                       ...  و آب از آب تکان هم ...

 

 

هه ... اصلن کدام ماهیگیری را دیده‌ای که ماهی بگیرد که حواسش بهش باشد؟ اصلن ماهی را می‌گیرند که دیگر حواس ِ کسی بهش نباشد ...

 

 

2. ورق می‌زنم ...  علایم کمبود آهن در گیاه ... علایم کمبود فسفر در گیاه ... علایم کبود نور در گیاه ...

 

         ای کاش یکنفر علایم کمبود "تــو" را در "مــن" می‌نوشت ...

 

 

 

3. داری می‌خواهی برای خودت باشم . انگار بعضی‌ها را برای خودت می‌گذاری. که هی بگویند ایـــاک نعبد و ایـــاک نستعیـن ... و ایـــاک نــســتــعــیــن ... و ایـــاک نــســتــعــیــن ... و ایـــاکــــ ... و ایــــاکــــ ... و تنها تو را ... و تنها تو را ... و هیچکس را جز تو ... و هیچکس را جز تو ... و هی بیشتر یادشان بیاید ... و هی بیشتر یادشان برود ...

 

 

 

4. تمامش زیر سر ِ همان سیب بود ... حالا من هی دور خودم می‌چرخم و نمی‌رسم ... نه به تو ... نه به او ... نه به من ...  راستی زمین هم ... چه درد مشترکی دارم با زمین ...

 

 

5. الشمس و القمر بحسبان ...  و النجم و الشجر یسجدان ...

 

 

6. ...

 

 

 

شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ ٢:٢۱ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

دلم میخواهد چشمهایم را ببندم و باز زیر لب زمزمه کنم "همه چی آرومه / من چقد خوشحالم" ...

..

      شـامـه زنانه‌ام اگر بگذارد ...

 

 

 

دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ ٧:٢٢ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

حالم بد است مثل زمانی که ... زمانی که ... زمانی که ... اصلن چه فرق میکند مثل چه زمانی؟

 

...

 

آن سال‌ها ... همه جاهای خالی را با کلمه مناسب پر کرده بودم. قرار نبود هیچ جایی خالی بماند.  قرار نبود ...

 

این روزها امــا هیچ کلمه‌ای انگار مناسب جای ِ  خالی‌ام نیست. این روزها سه نقطه شده‌ام .  سه نقطه‌ای که یک نیمه شب اردیبهشتی ـ معلوم است که ماهش اصلن مهم نیست  ـ دلش حرف می‌خواهد ... صدا می‌خواهد ... کلمه می‌خواهد ... گوش می‌خواهد ... سکوت می‌خواهد حتا.  سه نقطه‌ای که دلش کوچک است.  احمق است. نفهم است. گنگ است.  که بلد نیست حرف بزند. بلد نیست بی تفاوت باشد. بلد نیست هوایی نشود. بلد نیست دروغ بگوید. بلد نیست کم دوست داشته باشد. که شب‌ها می‌نشیند روی تخت و دردش را در سکوت نگاه می‌کند که روی تخت خوابش برده آرام. درد خواب هم که باشد ، درد است دیگر؟؟ ... هـــا؟؟ ...

 

حالا تو خوابیده‌ای ... تو هم خوابیده‌ای ... تو هم ... تو هم ... حالا همه‌تان خوابیده‌اید و من دارم روبروی ِ این پنجره خفه می‌شوم ...

 

هـــای!! بالایی!! حواست هست به تنها پنجره روشن این خیابان؟؟ حواست هست به چشم‌های من که عمری‌ست نمناک‌ند ... که  آنقدر سبزند که هیچ عابری پشتشان معطل نمی‌شود؟؟ ... حواست هست به آنجای ِ دلم؟؟ ... به آنجای گلویم؟؟ ...

 

 

 

 

پی نوشت:

             ... اما حیف ... همیشه یکنفر از ما دلش نمی‌خواهد ...

 

 

 

جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

 

   ... وَ هـذا الـبـَلـَد ِ الامیــن آغوش تو بود ؛

                                               آن هنگام که به آتش کشیدی‌ام ...

 

 

 

دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩ ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

 خاطره‌ها را بو می‌کشم . قدم به قدم .خیابان به خیابان . روز به روز . سال به سال . آدم به آدم . عمر به عمر ...

 

این دخترک ِ هشت ساله چشم سیاه ِ ابرو پیوسته گیسو پریشان ، با شلوار گرم کن و دمپایی پلاستیکی قرمز ملکه امیرآباد است . یک روز پسر گل فروش یک شاخه رز سرخ به موهایش میزند و او یکی از فال‌هاش  را به نیت پسرک باز میکند ...

عابده با شالی که شبیه شازده کوچولو به گردنش انداخته امروز مرا چراغان کرد ...

 

خدایا! مرسی که دخترک را سر راهم نشاندی ... عابده! مرسی که برایم حرف زدی و  خندیدی و خوشحال شدی ... و تو!  مرسی که مهربانانه گوش میکنی ...

 

 

 

 

سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩ ٧:٠٠ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

بزرگ شده‌ام ... کوچک‌تر از همیشه ...

بزرگ شده‌ام ... استخوان ترکانده‌ام ... استخوانم ... استخوانم ... استخوانم درد می‌کند ... درد هم مثل نان ... از هر طرف که بخوانی‌ش ...

 

                                                       از هر طرف ـ نخوانده ـ درد می‌کنم  ...

 

بر شانه‌های زمین سنگینی می‌کنم ... جاذبه است که نگه داشته بودن‌م را دو دستی ... دیروز آن مرد کاشف جاذبه زمین بود در پی افتادن سیب ؛

                     امروز من بین اینهمه شکوفه سیب کاشف جاذبه صدای تو ام در پی دل ریختن َم

 

دست دست نکن ... دل دل نکن ... دل‌م تَنگ است ... تُنگ است ... بی ماهی ... ماهی! ... ماهی! ... پس کی چهارده می‌شوی ماه ؟ ... تمام‌ می‌خواهمَ‌ت!

 

بزرگ شده‌ام ... و سالخورده ... و زمین‌گیر ... زمین ... زمین ... زمین گرفته مرا ... آسمان کمک!

راستی ... کدام سال مرا خورده بود؟ ... کدام سال مرا بلعیده بود؟؟ ... از دل کدام سال بیرون کشیدی‌ام که ماهی تُنگ ِ دل تَنگی شوی ؟؟ که ماهِ تمام ِ چهارده‌ها ؟؟ ... که تمام ِ ماه چهارده شده است و جاذبه زمین جذبه نگاه‌َت ...

 

              زمین ... زمین ... زمین

                                                     ز ــــ

                                                             مـــیـــن

پایت را بلند کن ... بلند کن ... بلند ... جنگ دیگر تمام شده است و دیگر هیچکس برنده نخواهد شد  ... جنگ دیگر تمام شده است و آن مرد که در باران آمد هنوز پی پاهایش می‌گردد چشم‌هاش ... و آن دیگری به دنبال ِ چشم‌هاش قدم می‌زند هر روز ... راستی! کنار کارون یک جفت چشم ندیده‌ای؟؟ ... بلند شو ... باید صبح شود ... حتا اگر لباس خواب ات بوی باروت گرفته باشد ... من چشم گشوده‌ام و دارم طلوع می‌کنم از جایی حوالی ِ مشرق ِانگشت‌هات ...

 

بزرگ شده‌ام ... کوچک‌تر از همیشه ... کوچک‌تر ... به قله می‌رسم ... برنگرد لعنتی ... آن پایین گندم است

                        و سیب است

 

                                       و انار است

                                                         و آدم

                                   آدم ِ رانده شده‌ی ِ لَفی خُسر ِ فی ضلال مبین

آدم ِ فریب خورده

                      سیب خورده

                                          دست خورده

                                                          پشت پا خورده

                                                                                 سر خورده

به قله رسیده‌ام ... بال‌هایم ... بال‌هایم لای آرزوهایم گیر کرده

 

                                           آقا! شما یک جفت بال اضافی ندارید؟!

 

 

 

 

پنجشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٩ ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

 از کدام سو وزیده‌ای به کلماتم اعجاز بهار که اتاق عطر بهار نارنج میدهد از اواسط اسفند و گنجشک‌ها بر هره‌ی پنجره به انتظار نشسته‌اند و سبزه هفت‌سین هر روز قد می‌کشد که سلام ‌ت کند و ماهی قرمز تنگ بلور بی‌قرار است و استکان‌ها کمر‌ باریک‌تر شده‌اند و طعم چای عید گس‌تر و رخوتناک‌تر از همیشه آرامم می‌کند ...

 

ای تو ناگهان‌ترین!  با صدات نمی‌شود جوانه زد ... نمی‌شود شکوفه داد ... صدات ... یکباره به بار می‌نشاندم ... هر صبح‎ ... ‌سیب می‌شوم ... چرخ می‌زنم توی دست‌هات ... هرشب ...  انار ... دانه دانه پراکنده در اتاق ...

 

و من ... هنوز به آن موج فکر می‌کنم ...

..

 

 

 

چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩ ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

خب ... دویدیم و دویدیم ... به آخرش رسیدیم ... تحویلش دادیم و ... تمام ... هشتاد و هشت تمام شد ... همانی که این موقع‌هایش شوق ِ هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت داشتنش بود ... تمام شد با همه اتفاق‌هایش ... با همه آدم‌هایی که جا ماندند توی صفحات ِ تقویم‌اش ... آدم‌های ِ مانده آن طرف ِ تقویم درس‌هاشان را دادند و گرفتیم و گذشتند و گذشتیم ... و آنها که این طرفِ تحویل سال هم مانده‌اند هنوز کار دارند ...  ها ... می‌دانم تمامش بازی بود ... می‌دانم آدم‌ها را و اتفاق‌ها را خودت می‌آوری، می‌نشانی سر ِ راه ... شاید حرفی ... درسی ... تجربه‌ای ... بزرگ شدنی ... چیزی داشته باشند برای مایی که آمده‌ایم ... که هنوز هستیم تا کمی -فقط کمی- بزرگ شویم ...

شکر بزرگواری‌ات ... شکر که سال‌مان دور ِ هم تحویل شد باز - دور ِ هم ِ دور از مهران- ... شکر که اینقدر زنده بودم این روزهای ِ آخر را ... شکر ِ همه آنها که در هشتاد و هشت دادی و همه آنها که در هشتاد هشت گرفتی ... شکر ِ همه آنها که در هشتاد و نه میدهی و همه آنها که هیچوقت نمی‌دهی ... هشتاد و هشتت گذشت ... شکر که زندگی هنوز جاری‌ست ...

هشتاد و هشت گذشته است ... پشت ِ شیشه برف می‌بارد ... و این یعنی "تو" هنوز هم خیلی بزرگی  ...

هشتاد هشت شلوغ بود ... پر از اتفاق  ... پر از آدم‌های جدید ... چشم‌های ِ جدید ... لبخندهای جدید ... دست‌های جدید ... قدم زدن‌های جدید ... خندیدن‌های جدید ... بغض‌های جدید ...

الهامی که بودنش خوب است همیشه  ... که قبل ِ مهر چقدر راه رفتیم با هم ... که چقدر آرام است کنار اینهمه نوسانِ من ... یکتایی که ممنونم برای آمدنش ... برای آن روز امامزاده ... برای اینکه زنگ زد و گفت "حرف بزن" ... برای اینکه زنگ زدم و حرف زدم ... سروناز که خدا را شکر  که لنز داشت آنشب ... که نشد گریه کند ... که بغض داشت - بغض داشتیم- ... که صدای ِ بغض گرفته‌اش را زیاد دوست داشتم ... المیرایی که با همان خنده‌ای می‌شناسمش که آن ظهر توی ماشین دیدم ... و  نمی‌داند چقدر خنده به صورتش می‌نشیند -حتی وقتی ناراحت باشد-  و نمی‌داند من چقدر عاشق خندیدنش شده‌ام ... امیر آقای مقیمی که عضو در اقلیت گروه است ... و همیشه آرام است ... و هشتاد و نه‌اش خوب باشد الهی ... غزال که یک روز آمد که آشنا شویم و آشنا نشدیم و حالا تازه انگار داریم آشنا می‌شویم ... دوستی که یک دختر دارد ... که اسم دخترش ابر است ... که دخترش با دختر من دوست است ... که حالش خوب نیست این روزها ... پگاه با چتری‌ و لبخند که چه خوب می‌فهمد آبانی بودن مرا ...  آزاده‌ای که امسال پیدایش کردم بعد ِ بیست و پنج سال شاید . چقدر کاش زودتر پیدا می‌شدیم ...  زهرای مهربان که نگران است صدایش ... نگران و آرام ... معصومه که ترک خورده و خوب میشود هوایش امسال ... هیوا و خورشید که مثل خواهرهای کوچکتر نداشته‌ام دوستشان دارم و چقدر نگرانم برای ده سال بعدشان ... غریبه‌ای که سال‌هاست قریبه‌ است حتا اگر خودش باور نداشته باشد ... نصیبه و سارا که خیلی سال است هستند ... که سال‌هاست همدیگر را می‌دانیم ... مژگان خودمان که چقدر همراه است و مهربان ... و این خودش یکی از همان "باید" های هشتاد و هشت است ... و خیلی‌های دیگر ... خیلی‌های دیگر ... خیلی‌ها ... که بدون بودنشان خیلی از روزها خیلی سخت می‌گذشتند ...

خدایا! هشتاد و نه‌مان را بیشتر باش ... بگذار بیشتر بنده باشیم و تسلیم و راضی ... خدایا! حواست به گربه‌‌ی کز کرده‌مان باشد ... خدایا آنهایی که رفتند ... که آمدند پیش تو ... بگذریم ...  خدایا مواظب مریض‌ها باش ...

خدایا! مرسی که هستی ...

 

 

 پ.ن: لابلای آن اسم‌ها، جای یک اسم خالی ست ... یک اسم که شاید خودش را به "هشتاد و نه یه" ام برساند ... تا ببینیم سر انجام چه خواهد بودن ...

 

 

یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٩ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

کم مانده است به یک هفتگی آن چهارشنبه‌  ...  انتهای آن راهرو ... انتهای آن راهرو ... انتهای آن راهرو ... هنوز ... جلوی ِ چشمم برق می‌زند ... همان راهرو که ابتدایش اولین سلام بود ... زندگی به طول یک راهرو!! ...

هشتاد و هشت گذشته است ... تو گذشته‌ای ... من گذشته‌ام ...

هشتاد و هشت زود گذشت ... مثل تو ... مثل من ...

می‌بینی؟ ... زندگی هنوز جریان دارد ... من هنوز می‌نویسم ... تو هنوز بعدازظهرها سرت را روی میزت می‌گذاری و چرت می‌زنی ... من هنوز نگاهت می‌کنم ... فقط ... دیگر برایت نمی‌فرستم که :" لالا لالا گلم خوابه"،  "بخواب آروم گل پونه ، دنیا اینجور نمی‌مونه"  ... با این حال ... زندگی هنوز جاری است ...

  

                   می‌دانی ؟

                               سایه‌ات که نباشد  ...

                                                           آفتابگردان می‌شوم ... 

 

 

 

 

 

چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸ ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

 

از من نپرس کی؟؟

نپرس کجا؟؟

نپرس چطور؟؟

 

                  بگذار در بی زمانی و بی مکانی اتفاق بیافتد ... بگذار جاری شود ... بگذار نفهمیم‌ش ... مثل ِ مرگ ... از آن مرگ‌ها که می‌خوابند ... که خوابشان هی سنگین و سنگین‌تر میشود ... که گاز سمی آرام آرام می‌رود توی رگ‌هاشان ... که زندگی آرام آرام بیرون می‌رود ... که نمی‌فهمند کِی ...   

 

                              می‌دانی؟؟ ...

 

                                       ... من نقطه بلد نیستم ...

                                                                           سه نقطه بلدم ...

 

...

 

 

 

پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

                             من تمام خطوط هوایی را پاک کرده‌ام که پرنده بکشم ...

 

 

نشسته‌ام زیر ِ این درخت ِ پاییز زده، بی که سایه‌ای حتا ... درخت بی سایه هم رسم ِ درختی می‌داند  ... چشم دوخته‌ام به آن آخرین برگ ... همان که آن بالا تلو تلو می‌خورد میان ماندن و رفتن ... چشم دوخته‌ام و هی تسبیح ِ شاه مقصودم  را (همانی که آن روز که آمده بودم ... که نشسته بودم کف حیاط ... که زل زده بودم توی ِ چشم‌های ِ همیشه بهارتان ... که حرف زده بودیم ... که دعا کرده بودم ... که کفترهاتان آمین گفته بودند ... که قول داده بودید ضامن‌م شوید ... که قول داده بودم آهو که شدم فرار نکنم ... که شب ِ جمعه بود ... که کمیل بود ... خریده بودم )  دوره می‌کنم ... می‌افتد ... نمی‌افتد ... می‌افتد ... نمی‌افتد ...

 

        باد می‌آید ...

                       باد می‌آید ...

                   باد دلی را برمی‌دارد ...

                                     باد دلی را می‌برد ...

                                                      باد بوی ِ پیراهنی را می‌آورد ... 

                                          باد دلم را ... 

                                                           دلم را ...

                                                                         دلم را ...

                                                                       

 

 

یَا مَنْ هُوَ قَادِرٌ عَلَى کُلِّ شَیْ‏ءٍ !

 

 

                                  این آخرین برگ را خودت با دست‌هات نگه دار برایم ...

 

 

 

 

 

 

 

 

دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸ ٧:٢۱ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

از بـس کـه گـریـه کـرده‌ام ایـنجـا بـرای خـود

دارم جـوانـه می‌زنـم از گـونـه‌هـای خـود

...

مـا، دل بـه نـیـل داده‌ی ِ از شـهـر رانـده‌ایـم

یـک شـب بـیـا و مـعـجـزه کـن بـا عـصـای خـود؛

 

شــایـد کـسـی بـیـایـد و خـود را بـرای مـا ...

شــایـد کـسـی بـیـایـد و مـا را بـرای خـود ...

 

 

 

پ.ن:

       مرسی از آقای "اتاق" برای" جوانه زدن" ش.

       چکنویس‌ غزل را پیدا نکردم و حافظه‌ام بیش از این یادش نیامد.

 

 

یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸ ٩:٤۱ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

 

مثل ِ

 یاس ِ امین‌الدوله‌یِ

                   لبِ حوض ِ فیروزه‌ی ِ

                                       حیاطِ همسایه

                                                   توی ِ خنکای ِ صبح ِ تابستان،

                               آرامم می‌کند هوایت

 

 

 زمین  جاذبه‌اش را به تو سپرده

                            و سیب‌ها همه توی دست‌های تو می‌افتند

 

دُردانه‌ام!

             لانه که میکنم لابلای انگشت‌هات

   زمین از حرکت می‌ماند

و پرنده‌ها روی شاخه درخت‌ها آرام می‌نشینند به تماشا

و ماهی‌ها لب ساحل صف می‌کشند

و خدا انگشت بر لب می‌گذارد : هـــیـــســــــــــــــ

و باد آرام آرام کنار می‌رود

                    و عشق آرام آرام ...

                                                آرام آرام ...

                                                                آرام آرام ...

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن: خب معلوم است که این شعر نیست.  دوست داشتم بریده بریده باشد مثل ِ نفس‌های ِ امروز ِ خودم ...        

 

 

 


 

 

کوزه را که برداشت دست‌هاش می‌لرزید ... آب را که می‌ریخت دلش به لرزه افتاد ... من یک عروسکِ سفالی ِ شدم که هنوز هم دلم می‌لرزد ... که هنوز هم دست‌هام ...

 

 

پ.ن:

         تو بی‌قراری دلهایِ بیقرار چه دانی ... وقتی برایم دردِ دل کرده‌ای و بغضم را فروخورده‌ام که برایت بخندم و دلداری‌ات داده‌ام و برایت از بازی‌ها گفته‌ام و از بزرگ شدنها و از زمین خوردنها و تو نفهمیده‌ای که چه می‌گذرد در دلم و آرام شده‌ای و قول گرفته‌ای که برایت دعا کنم و  دلم چنگ خورده است و قول داده‌ام ...

 

 

        صبر کن! فقط دو ساعت. صبر کن در را ببندم. صبر کن تنها شویم. صبر کن چراغ را خاموش کنم. صبر کن دراز بکشم . بعد قطره قطره یا های های بیا ... صبر کن لعنتی ...

 

 

 

چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸ ۸:٠٢ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

 

رییس سازمان محیط زیست دو راس آهوی محافظت شده ایرانی را به ولیعهد قطر پیشکش کرد !!

 

 

 

...

...

 

سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸ ٩:٥٧ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

 

مــثـــل ِ جــدولِ حــل شــده‌یِ گــوشــه‌یِ مــیــز

 

                                                         بــرایِ وســوســه‌ات

 

                                                                                      خــانــه‌ای نــدارمـــــ ...

 

 

 


 

 

 

دلم می‌رود، پایم می‌ماند ... پایم می‌آید، دلم می‌ماند ... دستم چند سالی‌ست بالا رفته و پایین نمی‌آید ... دستم یکبار به ضریح گره می‌خورد ، یک بار به پنجره فولاد یک بار به دستی دیگر ... دستم مثل موهایم هی گره می‌خورد ... دستم شانه ندارد ... این روزها ... پایم برای خودش می‌رود ... دلم برای خودش ... این روزها دستم به آرزوهایم نمی‌سد هر چه پایم را بلند می‌کنی  ... حالا جاذبه تنها بهانه ماندن است ...

 

 

                           ... عروسک‌گردانِ این نمایش انگشت‌هاش درد گرفته دیگر ...

 

 

 

 ++

 

 ... مثلن یکی از آن پرنده‌ها می‌آمد ... یک دور توی ِ سالن می‌زد ... همه سرها دنبالش می‌چرخید و می‌چرخید و می‌چرخید و می‌چرخید و بعد ... یک راست می‌آمد می‌نشست روی ِ شانه من و مال ِ من می‌شد و مال ِ هم می‌شدیم ...

 

 ++

 

 

 

پی نوشت‌هــــا :

               - خُب من تا به حال ایـــــــــنـــــــــقــــــــــدر یک نَفَس دست نزده بودم!

               - اُپرای عروسکی مولوی تجربه فوق‌العاده‌ای بود ... لازم بود ...

               - هوای صدای همایون خان شجریان را داریم ...

               - فکر کنم دیشب یک تصمیم مهم گرفته باشم که همّت انجامش آرزوست ...

               - الهامه! مرسی که موفق شدی راضیم کنی به اومدن و مرسی که صبوری و ببخش که بلد نیستم زیاد آدم باشم ...

             -  نگار ! یعنی به عنوان یک آبانی به خودم و حتی به خودت افتخار می‌کنم که رو هوا تشخیص دادی آبانی بودنم رو !

            - با این درصد از جو گیری ِ ناگهانی که من دارم هیچ بعید نیست تو اپرای بعدی آقای غریب‌پور عروسک‌گردانی، خواننده‌ای، چیزی باشم ها!!

            

 

 

 

چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸ ٦:۱٦ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

 

پشت میزت نشسته‌ای و این دیوار ِ نیمه با یک ردیف شیشه ، جز دست‌هایت و تکه‌ای از پیراهنت چیزی به من نمی‌دهد. و این خودش گاه میشود خیلی. این روزها سهمم از عاشقی خیره شدن به تکه‌های توست. هما‌ن‌ها که عکسشان توی ِ شیشهء رفلکس ِ در ِ راهروی ِ روبرو افتاده.

 

 

وقتی بخواهی تکه‌های ِ یک آدم ِ شکسته را کنار هم بگذاری ... شاید دستت را ببرد ... دستم برید ...

 

 

تمام راه پچ پچ میکنند ... دخترک از ته دل می‌خندد ... ترس ندارد خنده‌هاش ... دخترک و پسرک آذری زبان توی تاکسی ِ پیکان ِ قدیمی پیوندشان مبارک میشود ... خوشبخت‌ می‌شوند ... پیاده که می‌شوند، دختر مطمئن است که باز هم با هم سوار تاکسی خواهند شد ... من هم مطمئنم!

 فکر میکنم خوشبختی‌مان گم شده توی ملاقات‌های پیاپی  با صاحبان سرمایه ... توی تجارت ... توی افتتاحیه کارخانه‌ها ... توی آن ماشین ِ چند ده میلیونی  ... توی آن برج ... توی هتل‌های هفت ستاره ... توی منیّت ... توی غرور ... توی تردید ... جایی بین وجدان و بی‌وجدانی ... جایی بین حس و عقل ... بین ماندن و رفتن ... پشت تجمل ... پشت مدرنیته ... پشت فلان مدرک و فلان پست ... انگار خوشبختی‌مان پشت ِ عنوان ِ شغلی تو چشم گذاشته عزیزم ...

 

 

مردِ کولی ِ خیابان‌گرد با ساز دست‌سازش می‌خواند: سپیده دم اومد و وقت رفتن / حرفی نداریم ما برای گفتن ... پرت میشوم به پنج سالگی‌ام که این آهنگ را می‌خواندم ... وقت خداحافظیه تو گلوم/ پنجه زده بغض غریبونه‌ای ...

 

 

 

 

چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸ ۸:٠٧ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

 

این طرف اینها دارند میروند ... آنطرف آنها دارند میروند برعکس  اینها ...  رفتن را دوست دارم ... - اگر برای تو نباشد - ... غروب را دوست دارم ... که ماشین‌ها چراغ‌هاشان را روشن می‌کنند ...  چراغ‌ها هیجان زده‌ام می‌کند ... می‌نشینم ... بنان توی گوشم می‌خواند: " با ما بودی ... بی ما رفتی ... تو بوی گل به کجا رفتی ... تنها ماندم ... تنها رفتی" ... همه به ساعت‌هاشان نگاه میکنند هی ... من گرم صحبتم ... توی ِ راه دیگر کار نداریم ... توی راه سرمان خلوت است ...  توی راه تو پشت فرمان گوشی دستت نمیگیری که من هی نگران شوم ... توی راه میشود یک دلِ سیر حرف زد ... همان حرف‌هایی که وقتی هستی فراموش میکنم ...  ترافیک نمی‌گذارد زود برسم ... ترافیک خداست ...  دیر رسیدن را دوست دارم ... دیر رسیدن بهتر است ...

 

دیگر دیر شده ... 

 

                 رسیده‌ای ...

 

                              فردا

 

                                  کفش‌های پاشنه بلندم را می‌پوشم ...

 

 

                                                                                برای چیدنت ...

 

 

 

 

سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸ ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

یک جایی معتمدالحرم ناصرالدین شاه به امینه میگه: "اونهایی که تو این دنیا دوستشون داری، همیشه خدا ازت فرار میکنن. اونهایی هم که برات میمونن باید یه جورایی وانمود کنی دوستشون داری تا از قافله عقب نمونی!!" ...

 

**

 

دارم برای زنده گی کردن ... جان میکنم ...

 

**

 

دیگر مجـــبـــور نبودم ... فــقــط اگـــر ... فــقــط اگـــر ... فــقــط اگـــر ...

 

**

 

ز اندازه بیرون تشنه‌ام ...

 

 

دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸ ٩:٥۱ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

یک خط بالا می‌کشم

 

                          یک خط کمی پایین‌تر

 

حالا دیگر نمی‌توانند پی ات بدوند

 

 

 

                                             چــشــمــانــم ...

 

 

 

چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸ ٦:٠٦ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

زاگرس توی مه آن روبروست. پشتِ درخت‌ها. خدا لای ِ شالگردنِ خاکستری‌اش گم شده است. باران ریز ریز می‌بارد. هدفون را توی گوشم می‌گذارم. زیپ کاپشنم را تا آخر می‌بندم. به محوطه میزنم ...

 توی ِ آن هوا وقتی کسی با صدای ِ بلند توی گوشم داد میزند:" وقتی که من عاشق میشم دنیا برام رنگ دیگه س" ...  با هر قدم که برمی‌دارم از نو عاشقت می‌شوم.

 

 

یک ... دو ... سه ... چهار ... پنج ... هزار و نهصد و پنجاه و دو قدم!!!

 

 

 

سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸ ۸:٥٥ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

بـــی جــهـــت اســـت

 

                         زنـــــدگــــی‌ام ...

 

 

 

**

 

عزیز ِ همه این سال‌ها! بلور ِ نازک ِ شکستنی ِ قدیمی‌ام! اخم که می‌کنی خواندنی‌تر می‌شود پیشانی‌ات! و کوه ِچشم‌هات جلوی ِ چشمم چند سالی‌ست دارد ریزش می‌کند مدام و کاری از من برنمی‌آید .

ماهتابِ چند ساله‌ی ِ پریده رنگ! می‌دانی؟ صبح که جواب خداحافظی‌ام را آنقدر سرد دادی ... که بار اول بود نگفتی: خدا به همرات ... خیر پیش مادر ... مواظب باش! می‌ترسیدم بی دعای ِ خیرت پا به خیابان بگذارم و تا شب که کلید را تویِ در انداختم فکر می‌کردم اگر برنگردم دلت می‌سوزد ها!!!

 

 


 

 

قریبه!

 اتفاق (اتفاق؟) ِ امروز را چطور بنویسم وقتی صدایت آنقدر بالا رفته بود که درنمی‌آمد دیگر؟ 

بغضم را نگه داشته بودم که موقع برگشتن سرم را بچسبانم به شیشه و جور ِ پاییز و زمستان را با هم بکشم. رساند خودش را. گفتی برساند خودش را.

 

خدایا! عاشقتم

قریبه! مرسی یه دنیا

ملّت! نمی‌دونین بودنِ یه غـ قـ ریبه تو روزایی که نمی‌دونین صداتون اون بالاها رسیده یا نه، چه نعمتیه

 

 


 

 از آسمان که افتاد، تنها ماندی. گفتم سخت است. گفتم شریک بگیر. گوش نکردی. عوضش گفتی تا دنیا دنیاست روزی ده بار روبرویت بایستم، زل بزنم توی چشم‌هات و بگویم اللهِ احدِ صمدِ لم یلد و لم یولدی تا یادم بماند که شراکت نمی‌کنی. البته فکر که می‌کنم می‌بینم حق داشتی. آدم به چشمهاش هم نمی‌تواند اعتماد کند توی این دور و زمانه.

اولش قرار نبود آب از آب تکان بخورد. اولش قرار بود بیایم و برگردم. آمدم! ولی انگار برنگشتم دیگر. یا نه ... این‌طور بهتر است: برگشتم! طوری که انگار هرگز نیامده بودم.

آنجا؛ انتهای بقیع، سمت راست. همانجا که هیچکس نمی‌رفت جز من. همانجا که صد بار "ایاک نعبد و ایاک نستعین" می‌گفتم. که تمامش را اشک می‌ریختم. که فکر می‌کردم دیگر کم مانده تا تو. همانجا که سرم را بین نرده‌هاش گذاشتم و داااااااااد زدم اسمت را. همانجا که آن دختر عراقی تسبیح تربتش را به من داد که هنوز عطرش ... همانجا که یکنفر بی‌قراری‌ام را گمان کرد قرار دارم (من!!!!!!!!!)  و نمی‌دانست منتظرم من هم و آمده‌ام تا بگردم بلکه ...  

شجره، صدای قلبم را می‌شنیدم. جلوی ِ در، کنار ِ باغچه ایستاده بودم. همه مُحرِم شده‌ بودند. بعضی‌ها  مَحرَم. من هیچکدام. دل می‌خواهد گفتن که دارم می‌آیم. نداشتم ...

سعی و طواف را بیشتر از بقیه دوست دارم. رفتن دارد. حتی اگر نرسی. حتی اگر کال بر شاخه بمانی. رفتن را دوست دارم. اینکه روبروی ِ حجر دستت را بالا بیاوری انگار که آشنایی را پس از سال‌ها دیده باشی؛ و هی بگویی الله اکبر و هی بگویی: آقا اجازه! یادمان مانده بزرگ‌تری‌تان را ها!

بعدش رفتم نشستم آن روبرو. تشنه بودم ها  به پوست تنت دست بکشم.  ولی نمی‌شد. کنارت که می‌ایستادم دستم فلج می‌شد. سال ِ قبلش بغل‌ کرده بودمت. بویت کشیده بودم. عشقبازی کرده بودیم. اینبار نمی‌شد. فکر کردم اگر دستم را دراز کنم ... اگر بزنی روی دستم چه؟؟ یا نه ... اگر بزنی که خیالی نیست. اگر دستم را دراز کنم، دست پس بکشی چه؟ می‌ترسیدم. جلو نیامدم. سه روزی شد انگار که مثل شازده کوچولو می‌نشستم از دور نگاهت می‌کردم و موهای ِ تو مرا یادِ همه چیز می‌انداخت. بعدِ سه روز انگار که اجازه داده باشی ...

آمدم در ِ گوش‌َت همه چیز را گفتم. تو سرت را تکان می‌دادی یعنی که داری گوش می‌کنی. و من مطمئن شدم که شب هجران و غم ...

پایم هنوز به خاک ایران نرسیده بود. آدم هنوز داشت سیب می‌خورد. تو هنوز تنها نشسته بودی و میلیون‌ها نفر روزی ده بار بر آستانَ‌ت اعتراف می‌کردند. گفتی: بیا بازی کنیم. اهلی هم که شده بودیم قبل تر از همان روزها که کمی دورتر روبرویت می‌نشستم و از دور ... . یکی‌مان اهلی شده بود ... بازی شروع شد و هنوز هم که هنوز است ...

تازگی خنده‌ام می‌گیرد وقتی دارم برنده می‌شوم یک دست را و یکهو یک مهره می‌گذاری که ... خوب بازی می‌کنی. دوست دارم بازی کردنت را. ولی بیا کمی استراحت کنیم عزیزم! من خسته شده‌ام ...

 

 

"چون عشق اشارت فرماید قدم به راه نهید. گر چه دشوار است و بی زنهار این طریق.به خرمن‌گاه کوبدتان تا برهنه شوید. غربال کند تا که از پوسته وارهید. به آسیاب کشد تا پاکی و زلالی و سپیدی. و خمیری سازد نرم. پس به قداست آتش خویش سپاردتان. باشد که نان متبرکی شوید ضیافت پرشکوه خداوند را."*

 

 

پ.ن:

          -یکی بیاید ببیند من چه مرگم است لطفن ...

          - چقــــــــدر پستم می‌آید!

         

* جبران خلیل جبران

 

 

 


 

درد دارند ... خیابان‌های شهر ... چهار راه‌ها ... مغازه‌ها ... این شهر درد دارد ... دردی که بیشتر شده این سال‌ها ...

 درد، دردِ عشق نیست ... دردِ نماندن نیست ... دردِ دستگاه‌ِ خاموش مشترک مورد نظر نیست ...  درد نان نیست حتا ... درد، دردِ فراموشی است ... 

 هی حراج فصل میشود ... هی خیابان ... هی بازار ...  هی کفش ... هی کیف ... هی لباس ... هی لوازم آرایش ... هی درد ... هی درد ... هی درد ...

کیف‌هایم را یکی یکی می‌گردم ... نیستی ... جیب مانتوها و پالتوها را ... خبری نیست ... کمد را ... کشوها را ... کتابخانه را ... تمام پوشه‌های این کامپیوتر لعنتی را ...  نه ...

"تو"  گم شده‌  است توی این سیاره ... که دردمان دردِ بی درمان است ... که آرام نداریم  ... که راضی نمی‌شویم ... که خیابان‌ها پر شده‌اند  از نقاشی‌هایِ متحرکِ دردناکِ تنهای دست در دست هم ... که نمی‌دانیم چه مرگمان است ...

 

نشسته کنار خیابان ... یک کفتر سفید گرفته بین دست‌هاش ... نگاهش دخترانه است کفترک ... ترسیده ...  می‌فروشدش ... می‌فروشد ... پول می‌گیرد ... پرنده می‌دهد ... کاش خریده بودمش ... کاش پرش میدادم ...

اَه ...

چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ ٩:۳۸ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

عاشقی

یا دل می‌خواهد

 یا دلیل

من دلیلش را نمی‌دانم

تو دلش را نداری

ســـــُ ...

بیا بی‌خیال شیم عزیزم!!

 

 

سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ ۸:٥۱ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

 

هر عابری را که می‌بیند بی توجه به مسیرش ... به اینکه کدام طرف جاده ایستاده ... به اینکه دارد رد میشود یا منتظر تاکسی است دو بار بوق میزند ... به بوق حساسیت دارم ... اعصابم را به هم میریزد ... به نظرم یک ناهنجاری است ... اول عصبی میشوم ولی ...

کم کم بازی جالب میشود ... یک مسافر کنار جاده ایستاده ... تا مرز تصادف خودش را به آب و آتش میزند تا زودتر برسد ... مسافر نگاهش میکند بدون اینکه که حتی مسیرش را بگوید ... مسافر بعدی هم همینطور ... بعدی هم ... بعدی هم ... یکی نگاهش میکند و بعد شروع میکند به اس ام اس زدن ... چند نفری هم که لب باز میکنند مسیرشان فرق دارد ... یکهو چشمم به خانمی می‌افتد که جلوتر ایستاده ... می‌شناسمش ... مسافر همین مسیر است ... همزمان یک وانت نیسان می‌آید کنارمان و دید راننده را کور میکند ... مسافر را نمی‌بیند ... خنده‌ام گرفته به آفرینش‌ات ... می‌گوید : "امروز کاسب نیستیم انگار" ... طاقت نمی‌آورم ... میگویم: "روزی‌مان از آنچه نوشته شده ذره‌ای کم و زیاد نمی‌شود ...   سهمتان که باشد  ... بوق هم که نزنید ... جلوی ماشین‌های دیگر هم که نپیچید ... آنقدر می‌ایستد تا شما برسید ... روزی‌تان هم که نباشد، می‌بینید که" ... نگاهم می‌کند و سرش را به علامت تصدیق تکان می‌دهد ... کمی جلوتر ... دو نفر ایستاده‌اند ... آرام نیش ترمز میزند ... سوار میشوند ... جلوتر ... همانجا که من پیاده میشوم چهار نفر دیگر ایستاده‌اند ... میگوید: "منتظر من ایستاده‌اند" ... من پیاده میشوم و دو نفر دیگر سوار میشوند ...

 

... فکر میکنم ... چه بیهوده می‌دویم دنبال آنچه از پیش فرستاده‌ای  ...

 

 

 

پ.ن: تند شده‌ام این روزها ... مثل رد شدنت از کنارم  ...

 

 


 

 

جایت دیگر خالی نیست ؛

                                       سر دردَم برگشته

                                        ...

 

 

 

پ.ن: چشم میدوزم به آسمان آفتابی دی‌ ماه ... لبخند میزنم و زمزمه میکنم :

                                                                                        باران که می‌بارد تو می‌آیی ...

 

 

 


 

 ماه که باشی

 پیراهنت که قرمز باشد

از پشت شیشه که نگاهت کنم ...

..

هوس ماهیگیری می‌زند به سرم

 

 

پ.ن: وقتی بعدِ سه ماه پاییز و بیست و سه روز زمستان تمام تنم می‌لرزد و هر چه می‌پوشم گرم نمیشوم ... یعنی چیزی شبیه دست‌هات کم شده‌اند ...

 

 


 

صبر من زیاد بود ... خدایی شما ولی انگار ... زبانم لال ... گوشم کر ... چشمم کور ... میشد نبینم ... ها؟؟ ... نمیشد؟؟ ... شما نشان دادید ... گفتیم خدایید ... شاید دلخور شوید چشم ببندیم به موهبتتان ... حالا که قرار است شما کار ِ خودتان را بکنید، پس من چه غلطی میکردم در درگاهتان اینهمه وقت؟؟

دمِ اذان رادیو میگفت دعای بنده‌ای مستجاب میشود که تا آخرین لحظه امید داشته باشد که شاید معجزه‌ای حتی ... حالا من پس از آخرین لحظه هم منتظر معجزه‌ام

 الله اکبر ... به اعتماد اینکه "اکبر" ی آرزو کردم ... حالا بیا و حبیب باش و طبیب باش و شفیق باش و رفیق ... 

 یا حبیب من لا حبیب له ... یا طبیب من لا طبیب له ... یا شفیق من لا شفیق له ... یا رفیق من لا رفیق له ...

..

 

 

 پ.ن: خبر ِ مرگمان امروز بعدِ کلی رفتیم گوشی خریدیم تا ... حالا خاموشش میکنیم و می‌گذاریم در جعبه‌اش بماند تا ...

 

 

چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸ ٦:٠٠ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

هوس عاشقانه میکنم ، هر بار که عاشق‌ات میشوم ...  خودت حساب کن میشود روزی چند بار ...

 چشم‌هات را که از پشت پنجره بیرون می‌آوری، دنیا بهار میشود و من شمعدانی‌هایِ قرمز ِ لبهام را می‌چینم لبِ پلک‌ات ... تو پلک میزنی و من دلم می‌ریزد ... تو پلک می‌زنی و ماشین‌های پشتِ سر بوق می‌زنند ... ماشین‌های پشتِ سر بوق می‌زنند و من ترس از تصادف را بهانه می‌کنم تا دست‌هات را محکم‌تر بگیرم ... بالای ِ قوزک ِ دستِ راستت که باشد، دی ماه تازه اول بهار است ... اول کوچ ... تا تو ... تا تویی که هر لحظه شبیه‌تر میشوی به آنی که باید ... 

 

..

هوس ِ عاشقانه کرده‌ام ... عزیزم بیا عاشق شویم ...

 

 


هیوا را میخواندم ... نوشته بود مَریـــــَــم َم! بی آنکه بدانم تقدس چیست...

یاد یک غزل خیلی ضعیف افتادم که ده سال پیش نوشته بودم ... دلم خواست بگذارم‌َ‎ش اینجا ...

 

.

.

من مَریـــــَــم َم ... ولی نه نجیبَم، نه باکره!

.

 .

.

 

پ.ن: گذاشه بودمش باور کن ... یک ساعت بعد دلم خواست برش دارم ... جز همان یک مصرع ...

 

 


 

اخبار رادیو:

محققین دریافتند  عقربها به دلیل داشتن نوعی رفتار خاص غرور مانند برای جلوگیری از شکار شدن توسط دیگر حیوانات دست به خودکشی می‌زنند.

تحقیقات نشان داده عقربها در هنگام پیری گاه چنگالهایشان را در چشم فرو می‌کنند و در برخی مواقع با قطع دم به زندگیشان پایان می‌دهند.

 

 

متولد آبان‌ام ...

 

 

فردا نوشت: خاطرِ دوستان جمع، سر ِ عقرب شدن ندارم ... خبرش جالب بود و درد دار ... مثل خود کشی نهنگ‌ها ... همین ... یاد شعر مرحوم منزوی افتادم : چه سرنوشت غم انگیزی که ... و معصومه عزیز حرف‌هایم همان است که گفته بودم ... نه به تو ... به خیلی ها ... شک نکن ... رسم بندگی هم که ندانیم، او رسم خدایی را خوب میداند ...

                                      


 

هوایم، هوایِ بندگی ست این روزها به برکت آن اتفاقِ خوبِ نیافتاده ... نشانه گرفته بودم‌ات ... نشانی می‌خواستم ... داری نشانم میدهی ... ای کاش درست ببینم نشانه‌هایت را که: "یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست" ...

این روزها ... این شب‌ها ... خودمم! ... همان "من"ی که توی مسجد پیامبر ... که پشت دیوار بقیع ... که پیش ِ چشمِ سیاه‌ِ تو ... جلویِ چشم آنهمه غریبه دیوانه‌گی میکرد ...  عاشقانه ...

عشق! ... این است تمام آنچه میدانم ...  گاه عاشق تو میشوم ... بندگی میکنم ... گاه عاشق ِ بنده‌ی تو میشوم ... دیوانه‌گی میکنم ... عشق! ... سه حرفی ِ از عَشَقَه آمده! ... گیاه بالا رونده که دور ِ هر چه - هر که -  بپیچی خشکش میکنی ...  چقدر انحنایِ رونده دست‌هایت را دوست دارم ... 

دارم خودم را بیرون میکشم از لابلای انکار سال‌هایی که گذشتند ... درد دارد کمی ...

 

 

 

 

پ.ن: صدای سینه‌زنی می‌آید ... چشم‌هایم را می‌بندم و تو را بین  چند هزار سیاه‌پوش پیدا می‌کنم ... تو را با چشمِ بسته بهتر می‌توان تماشا کرد نازنین ِ سیاه پوش ِ این روزها ... گفته بودم می‌نویسم بالای قوزکِ دستِ راستت را ... ولی حالا که محرم است ... حالا که دست‌هایت ... حالا که ... حالا ...  دست‌هایم میترسند از نوشتن ِ دستت ... بگذار او خودش دست‌هامان را بنویسد ... بکِشد ...  بگیرد ... ببندد ...

 

...


 

 

چند روزی است هی پاکت در بسته صفحه گوشی‌ام را نگاه میکنم ... هی خوشحال میشوم ... هی بازش نمی‌کنم ...

 اینطوری میتوانم فکر کنم که آنچه را منتظرش هستم توی آخرین اس ام اسَ‌ت گفته‌ای مثلن ...  

 

 

 پ.ن: امروز توی کوچه‌های چیذر، جلوی چشمِ سبزِ امامزاده، یک نفر شانه می‌خواست ... یک نفر بی شانه هم ... امروز توی کوچه‌های چیذر دو دیوانه شانه به شانه ... عنوان را از قول تو نوشتم عزیز ِ گرفته‌ی ابری!

 

 


 

 

در جام من می پیش‎تر کن ساقی امشب

با من مدارا بیش‌تر کن ساقی امشب

.

..

.

به حرمت این شب‌ها صبر می‌کنم ...

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

پیراهن مشکی‌ام را تن کردم ... بال‌هایم را برداشتم  ... قرار بود برویم پرنده‌گی ...  بال‌های تو از صبح روی شانه‌هایت بود ... -شانه‌هایت را با بال دوست‌تر دارم- ...  دل تو گواهی میداد و دل من قرص ِ رنگِ پیراهنم ... تو هی بهانه آوردی ... من هی بهانه گرفتم ... توی آن کوچه لعنتی که پیچیدی ... توی آن کوچه لعنتی که کاش به بزرگراه می‌خورد  ... باید دوباره می‌گفتم ... باید یادم می‌ماند ... باید یادت می‌انداختم ...

 

قرار بود برویم پرنده‌گی ... تو شکستی ... من ریختم ... بال‌هایمان هنوز توی ماشین پرپر می‌زند ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با کدام اسم صدایت کنم امشب؟؟ ... یا کدام رو؟؟ ... بگذار صدایت نکنم ... بگذار پرده‌ها را بکشم که چشمت به من نیافتد ... به منی که یک قدم نرفته، دو قدم برمی‌گردد ... صورتم از اشک میسوزد ... خدایا! درد میکنم ...

 

 

 

 

 

 

 

 

هیغریبه! هنوز هم باید مثل پدر مقدس بنشینی و اعترافات مرا گوش کنی ...

 

 

 

 

 


 

 

 

دلم می‌خواهد یک گهی را انتخاب کنم ... بعد بنشینم تا آخر بخورم‌َش ... بعد که لااقل فهمیدم چه گهی خورده‌ام ... بلند شوم ... با قلبی آسوده بروم سراغ گه بعدی ...

 

..

 

خسته‌ام از نیمه‌کاره‌گی ...

 

 


 

نوشت: "راستی اون دختر جوراب فروشه هنوز تو انقلاب هست"

فکر کردم اشتباه فرستاده. دختر جوراب فروش را یادم نمی‌آمد اصلاً ...

 

 

 

چهار سال پیش بود انگار ... یا شاید پنج سال. بر و رویی داشت. هم سن و سال به نظر می‌رسید. با ظاهری زیبا و ساده و موقّر شباهتی به دستفروش‌ها نداشت و نمی‌دانم کدام دردِ  زندگی پیاده‌رو نشین‌اش کرده بود. فصلش را درست یادم نیست. هر چه بود خیلی سرد یا خیلی گرم بود. نشسته بود کنار ِ دیوار ِ پیاده‌روی انقلاب، جلویِ چشمِ آنهمه دانشجو که هم سالشان بود ، که به اندازه او پیر نبودند، که به اندازه آنها جوان نبود جوراب می‌فروخت.

 فکر کردم که  "نیاز" یک دختر زیبا را کنار خیابان مجبور به جوراب فروشی می‌کند و  یک دختر زیبای دیگر را مجبور به خود فروشی. فکر کردم  که نیاز می‌شود مادّی نباشد. فکر کردم چقدر باید وصل باشی تا لباسِ زمستانت گرم نباشد و دزدی نکنی. طنابت چقدر محکم باشد که گرسنه باشی و از جلویِ رستوران رد شوی و دلت نخواهد آنچه را که نداری. که دستت یخ کرده باشد ، که دلت گرفته باشد ، که دلت مرده باشد و ...

همان سال‌ها، همان روزها، فکرهایم را به او گفته بودم. همیشه حرف‌هایم را خوب گوش میکند. همیشه حرف‌هایم را خوب بخاطر می‌سپرد ... من خیلی وقت است که همه حرف‌های گذشته‌ام را فراموش کرده‌ام ... من خیلی وقت است که خودِ گذشته‌ام را فراموش کرده‌ام ... من خیلی وقت است که به آسمان نگاه نکرده‌ام ... من خیلی وقت است که من نیستم ...

 

 

اس ام اس‌َت که رسید لیوان چای دستم بود ... وقتی یادم آمد چه می‌گویی لیوان جلوی لبهام می‌لرزید ... داشتم خفه میشدم جلوی ِ چشمِ آنهمه آدم ... خودت بهتر از هر کسی می‌توانی تصوّرم کنی در آن حالت ... نصیبه! آن دو هفته را یادت هست؟؟ من را یادت هست؟؟ خودت را یادت هست؟؟

 

 

 

آی او! آی آنکه در آن بالایی! این روزها ماندن و رفتنم بندِ یک رشته است ... گاه می‌گویم بِبُرم ... گاه می‌گویم دو دستی نگه‌ دارم ... این روزها سر ِ معامله دارم ... قصد کرده‌ام بندها را پاره کنم تا وصل تر شوم به همان حوالی ِ کبریاییت ... این روزها هوس ِ آسمان به سرم زده ... هوس ِ آن خودی که دارد یادم می‌آید ...

آی بزرگِ پشتِ پنجره که لم داده‌ای به ابرهای ِ اواخر ِ آذر و لبخند می‌زنی! زمین‌ات آنقدرها هم جای ِ خوبی نیست ... جای ِ بهتری سراغ نداری؟

...

 

 

 

چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸ ٦:۳٢ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

        

 

 

  شک کرده‌ام ...

 

                       به صفحه دوّم شناسنامه‌ام شک کرده‌ام ...

 

                                                                                 این روزها ... 

                                                                           -

                                                                      -

                                                               -

                  دارم با کسی زندگی می‌کنم انگار ...

 

  

بعد نوشت: دارم خَر می‌شم ... خدایا برسون خودت رو ...

 

سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸ ٦:٥٧ ‎ب.ظ - حرف‌هاي ما هنوز نا تمام .. () |

 

دلش بزرگ شده. دخترش را توی دلش قایم کرده. یکی از همین شب‌ها مادر میشود.

 

من دلم کوچک است. من دلم تنگ است. من دلم جا ندارد. دخترم را توی گلویم قایم کرده‌ام. من هر شب مادر میشوم...

 

 

 

 



Design By : Night Skin