... این روزها


 

 

 

این طرف اینها دارند میروند ... آنطرف آنها دارند میروند برعکس  اینها ...  رفتن را دوست دارم ... - اگر برای تو نباشد - ... غروب را دوست دارم ... که ماشین‌ها چراغ‌هاشان را روشن می‌کنند ...  چراغ‌ها هیجان زده‌ام می‌کند ... می‌نشینم ... بنان توی گوشم می‌خواند: " با ما بودی ... بی ما رفتی ... تو بوی گل به کجا رفتی ... تنها ماندم ... تنها رفتی" ... همه به ساعت‌هاشان نگاه میکنند هی ... من گرم صحبتم ... توی ِ راه دیگر کار نداریم ... توی راه سرمان خلوت است ...  توی راه تو پشت فرمان گوشی دستت نمیگیری که من هی نگران شوم ... توی راه میشود یک دلِ سیر حرف زد ... همان حرف‌هایی که وقتی هستی فراموش میکنم ...  ترافیک نمی‌گذارد زود برسم ... ترافیک خداست ...  دیر رسیدن را دوست دارم ... دیر رسیدن بهتر است ...

دیگر دیر شده ...  رسیده‌ای ... فردا کفش‌های پاشنه بلندم را می‌پوشم ... برای چیدنت ...

 

 

 

 

سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸ | ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ | سلماز | نظرات () |

 

یک جایی معتمدالحرم ناصرالدین شاه به امینه میگه: "اونهایی که تو این دنیا دوستشون داری، همیشه خدا ازت فرار میکنن. اونهایی هم که برات میمونن باید یه جورایی وانمود کنی دوستشون داری تا از قافله عقب نمونی!!" ...

 

**

 

دارم برای زنده گی کردن ... جان میکنم ...

 

**

 

دیگر مجـــبـــور نبودم ... فــقــط اگـــر ... فــقــط اگـــر ... فــقــط اگـــر ...

 

**

 

ز اندازه بیرون تشنه‌ام ...

 

 

دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸ | ٩:٥۱ ‎ب.ظ | سلماز | نظرات () |

 

هوا دلپذیر شد گل از خاک بردمید ... دلم می‌ریزد نمی‌دانم چرا!

چیز ِ دردناکی است تاریخ. اخبار ساعت بیست و یک هی سخنرانی بنی صدر را نشان میدهد ، هی سخنرانی امام را ... هی مردم را ... هی اشک می‌ریزم. اشک می‌ریزم و هق هق می‌کنم. نمی‌دانم چرا ... بقیه هم قطعا نمی‌دانند چرا. می‌پرسند برای بنی صدر گریه میکنی یا برای امام؟؟ می‌گویم برای تاریخ.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

دیر دیر ناراحت می‌شوم. ولی می‌شوم. ناراحت که بشوم یکهو می‌ریزم. قهر نمی‌کنم. فقط ناراحت می‌شوم. و معمولا حتا از ناراحت شدنم عذرخواهی می‌کنم!

الهام! المیرا! سرو! امیر مقیمی! مرسی از مهربونی‌تون و ببخشید که ناراحت شدم ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

سرم وبلاگ شده! سرسام گرفته‌ام. هی پُستت می‌کنم ... هی پُست می‌شوم ... هی پَــــــ ....  آنقدر با خودم حرف می‌زنم که سکوتم را نمی‌فهمم این روزها ...

 

 

پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ | ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ | سلماز | نظرات () |

 

 

یک خط بالا می‌کشم

 

                          یک خط کمی پایین‌تر

 

حالا دیگر نمی‌توانند پی ات بدوند

 

 

 

                                             چــشــمــانــم ...

 

 

 

چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸ | ٦:٠٦ ‎ب.ظ | سلماز | نظرات () |

 

 

زاگرس توی مه آن روبروست. پشتِ درخت‌ها. خدا لای ِ شالگردنِ خاکستری‌اش گم شده است. باران ریز ریز می‌بارد. هدفون را توی گوشم می‌گذارم. زیپ کاپشنم را تا آخر می‌بندم. به محوطه میزنم ...

 توی ِ آن هوا وقتی کسی با صدای ِ بلند توی گوشم داد میزند:" وقتی که من عاشق میشم دنیا برام رنگ دیگه س" ...  با هر قدم که برمی‌دارم از نو عاشقت می‌شوم.

 

 

یک ... دو ... سه ... چهار ... پنج ... هزار و نهصد و پنجاه و دو قدم!!!

 

 

 

سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸ | ۸:٥٥ ‎ب.ظ | سلماز | نظرات () |

 

 

بـــی جــهـــت اســـت

 

                         زنـــــدگــــی‌ام ...

 

 

 

**

 

عزیز ِ همه این سال‌ها! بلور ِ نازک ِ شکستنی ِ قدیمی‌ام! اخم که می‌کنی خواندنی‌تر می‌شود پیشانی‌ات! و کوه ِچشم‌هات جلوی ِ چشمم چند سالی‌ست دارد ریزش می‌کند مدام و کاری از من برنمی‌آید .

ماهتابِ چند ساله‌ی ِ پریده رنگ! می‌دانی؟ صبح که جواب خداحافظی‌ام را آنقدر سرد دادی ... که بار اول بود نگفتی: خدا به همرات ... خیر پیش مادر ... مواظب باش! می‌ترسیدم بی دعای ِ خیرت پا به خیابان بگذارم و تا شب که کلید را تویِ در انداختم فکر می‌کردم اگر برنگردم دلت می‌سوزد ها!!!

 

 

دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸ | ٥:۱٤ ‎ب.ظ | سلماز | نظرات () |

 

 

قریبه!

 اتفاق (اتفاق؟) ِ امروز را چطور بنویسم وقتی صدایت آنقدر بالا رفته بود که درنمی‌آمد دیگر؟ 

بغضم را نگه داشته بودم که موقع برگشتن سرم را بچسبانم به شیشه و جور ِ پاییز و زمستان را با هم بکشم. رساند خودش را. گفتی برساند خودش را.

 

خدایا! عاشقتم

قریبه! مرسی یه دنیا

ملّت! نمی‌دونین بودنِ یه غـ قـ ریبه تو روزایی که نمی‌دونین صداتون اون بالاها رسیده یا نه، چه نعمتیه

 

 

یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ | ٧:٢٥ ‎ب.ظ | سلماز | نظرات () |

 

 از آسمان که افتاد، تنها ماندی. گفتم سخت است. گفتم شریک بگیر. گوش نکردی. عوضش گفتی تا دنیا دنیاست روزی ده بار روبرویت بایستم، زل بزنم توی چشم‌هات و بگویم اللهِ احدِ صمدِ لم یلد و لم یولدی تا یادم بماند که شراکت نمی‌کنی. البته فکر که می‌کنم می‌بینم حق داشتی. آدم به چشمهاش هم نمی‌تواند اعتماد کند توی این دور و زمانه.

اولش قرار نبود آب از آب تکان بخورد. اولش قرار بود بیایم و برگردم. آمدم! ولی انگار برنگشتم دیگر. یا نه ... این‌طور بهتر است: برگشتم! طوری که انگار هرگز نیامده بودم.

آنجا؛ انتهای بقیع، سمت راست. همانجا که هیچکس نمی‌رفت جز من. همانجا که صد بار "ایاک نعبد و ایاک نستعین" می‌گفتم. که تمامش را اشک می‌ریختم. که فکر می‌کردم دیگر کم مانده تا تو. همانجا که سرم را بین نرده‌هاش گذاشتم و داااااااااد زدم اسمت را. همانجا که آن دختر عراقی تسبیح تربتش را به من داد که هنوز عطرش ... همانجا که یکنفر بی‌قراری‌ام را گمان کرد قرار دارم (من!!!!!!!!!)  و نمی‌دانست منتظرم من هم و آمده‌ام تا بگردم بلکه ...  

شجره، صدای قلبم را می‌شنیدم. جلوی ِ در، کنار ِ باغچه ایستاده بودم. همه مُحرِم شده‌ بودند. بعضی‌ها  مَحرَم. من هیچکدام. دل می‌خواهد گفتن که دارم می‌آیم. نداشتم ...

سعی و طواف را بیشتر از بقیه دوست دارم. رفتن دارد. حتی اگر نرسی. حتی اگر کال بر شاخه بمانی. رفتن را دوست دارم. اینکه روبروی ِ حجر دستت را بالا بیاوری انگار که آشنایی را پس از سال‌ها دیده باشی؛ و هی بگویی الله اکبر و هی بگویی: آقا اجازه! یادمان مانده بزرگ‌تری‌تان را ها!

بعدش رفتم نشستم آن روبرو. تشنه بودم ها  به پوست تنت دست بکشم.  ولی نمی‌شد. کنارت که می‌ایستادم دستم فلج می‌شد. سال ِ قبلش بغل‌ کرده بودمت. بویت کشیده بودم. عشقبازی کرده بودیم. اینبار نمی‌شد. فکر کردم اگر دستم را دراز کنم ... اگر بزنی روی دستم چه؟؟ یا نه ... اگر بزنی که خیالی نیست. اگر دستم را دراز کنم، دست پس بکشی چه؟ می‌ترسیدم. جلو نیامدم. سه روزی شد انگار که مثل شازده کوچولو می‌نشستم از دور نگاهت می‌کردم و موهای ِ تو مرا یادِ همه چیز می‌انداخت. بعدِ سه روز انگار که اجازه داده باشی ...

آمدم در ِ گوش‌َت همه چیز را گفتم. تو سرت را تکان می‌دادی یعنی که داری گوش می‌کنی. و من مطمئن شدم که شب هجران و غم ...

پایم هنوز به خاک ایران نرسیده بود. آدم هنوز داشت سیب می‌خورد. تو هنوز تنها نشسته بودی و میلیون‌ها نفر روزی ده بار بر آستانَ‌ت اعتراف می‌کردند. گفتی: بیا بازی کنیم. اهلی هم که شده بودیم قبل تر از همان روزها که کمی دورتر روبرویت می‌نشستم و از دور ... . یکی‌مان اهلی شده بود ... بازی شروع شد و هنوز هم که هنوز است ...

تازگی خنده‌ام می‌گیرد وقتی دارم برنده می‌شوم یک دست را و یکهو یک مهره می‌گذاری که ... خوب بازی می‌کنی. دوست دارم بازی کردنت را. ولی بیا کمی استراحت کنیم عزیزم! من خسته شده‌ام ...

 

 

"چون عشق اشارت فرماید قدم به راه نهید. گر چه دشوار است و بی زنهار این طریق.به خرمن‌گاه کوبدتان تا برهنه شوید. غربال کند تا که از پوسته وارهید. به آسیاب کشد تا پاکی و زلالی و سپیدی. و خمیری سازد نرم. پس به قداست آتش خویش سپاردتان. باشد که نان متبرکی شوید ضیافت پرشکوه خداوند را."*

 

 

پ.ن:

          -یکی بیاید ببیند من چه مرگم است لطفن ...

          - چقــــــــدر پستم می‌آید!

         

* جبران خلیل جبران

 

 

 

شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸ | ٤:٥۸ ‎ب.ظ | سلماز | نظرات () |

 

درد دارند ... خیابان‌های شهر ... چهار راه‌ها ... مغازه‌ها ... این شهر درد دارد ... دردی که بیشتر شده این سال‌ها ...

 درد، دردِ عشق نیست ... دردِ نماندن نیست ... دردِ دستگاه‌ِ خاموش مشترک مورد نظر نیست ...  درد نان نیست حتا ... درد، دردِ فراموشی است ... 

 هی حراج فصل میشود ... هی خیابان ... هی بازار ...  هی کفش ... هی کیف ... هی لباس ... هی لوازم آرایش ... هی درد ... هی درد ... هی درد ...

کیف‌هایم را یکی یکی می‌گردم ... نیستی ... جیب مانتوها و پالتوها را ... خبری نیست ... کمد را ... کشوها را ... کتابخانه را ... تمام پوشه‌های این کامپیوتر لعنتی را ...  نه ...

"تو"  گم شده‌  است توی این سیاره ... که دردمان دردِ بی درمان است ... که آرام نداریم  ... که راضی نمی‌شویم ... که خیابان‌ها پر شده‌اند  از نقاشی‌هایِ متحرکِ دردناکِ تنهای دست در دست هم ... که نمی‌دانیم چه مرگمان است ...

 

نشسته کنار خیابان ... یک کفتر سفید گرفته بین دست‌هاش ... نگاهش دخترانه است کفترک ... ترسیده ...  می‌فروشدش ... می‌فروشد ... پول می‌گیرد ... پرنده می‌دهد ... کاش خریده بودمش ... کاش پرش میدادم ...

اَه ...

چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ | ٩:۳۸ ‎ب.ظ | سلماز | نظرات () |

 

 

عاشقی

یا دل می‌خواهد

 یا دلیل

من دلیلش را نمی‌دانم

تو دلش را نداری

ســـــُ ...

بیا بی‌خیال شیم عزیزم!!

 

 

سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ | ۸:٥۱ ‎ب.ظ | سلماز | نظرات () |

 

 

هر عابری را که می‌بیند بی توجه به مسیرش ... به اینکه کدام طرف جاده ایستاده ... به اینکه دارد رد میشود یا منتظر تاکسی است دو بار بوق میزند ... به بوق حساسیت دارم ... اعصابم را به هم میریزد ... به نظرم یک ناهنجاری است ... اول عصبی میشوم ولی ...

کم کم بازی جالب میشود ... یک مسافر کنار جاده ایستاده ... تا مرز تصادف خودش را به آب و آتش میزند تا زودتر برسد ... مسافر نگاهش میکند بدون اینکه که حتی مسیرش را بگوید ... مسافر بعدی هم همینطور ... بعدی هم ... بعدی هم ... یکی نگاهش میکند و بعد شروع میکند به اس ام اس زدن ... چند نفری هم که لب باز میکنند مسیرشان فرق دارد ... یکهو چشمم به خانمی می‌افتد که جلوتر ایستاده ... می‌شناسمش ... مسافر همین مسیر است ... همزمان یک وانت نیسان می‌آید کنارمان و دید راننده را کور میکند ... مسافر را نمی‌بیند ... خنده‌ام گرفته به آفرینش‌ات ... می‌گوید : "امروز کاسب نیستیم انگار" ... طاقت نمی‌آورم ... میگویم: "روزی‌مان از آنچه نوشته شده ذره‌ای کم و زیاد نمی‌شود ...   سهمتان که باشد  ... بوق هم که نزنید ... جلوی ماشین‌های دیگر هم که نپیچید ... آنقدر می‌ایستد تا شما برسید ... روزی‌تان هم که نباشد، می‌بینید که" ... نگاهم می‌کند و سرش را به علامت تصدیق تکان می‌دهد ... کمی جلوتر ... دو نفر ایستاده‌اند ... آرام نیش ترمز میزند ... سوار میشوند ... جلوتر ... همانجا که من پیاده میشوم چهار نفر دیگر ایستاده‌اند ... میگوید: "منتظر من ایستاده‌اند" ... من پیاده میشوم و دو نفر دیگر سوار میشوند ...

 

... فکر میکنم ... چه بیهوده می‌دویم دنبال آنچه از پیش فرستاده‌ای  ...

 

 

 

پ.ن: تند شده‌ام این روزها ... مثل رد شدنت از کنارم  ...

 

 

دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸ | ٦:۱۸ ‎ب.ظ | سلماز | نظرات () |

 

 

جایت دیگر خالی نیست ؛

                                       سر دردَم برگشته

                                        ...

 

 

 

پ.ن: چشم میدوزم به آسمان آفتابی دی‌ ماه ... لبخند میزنم و زمزمه میکنم :

                                                                                        باران که می‌بارد تو می‌آیی ...

 

 

 

یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸ | ۳:۱٠ ‎ب.ظ | سلماز | نظرات () |

 

 ماه که باشی

 پیراهنت که قرمز باشد

از پشت شیشه که نگاهت کنم ...

..

هوس ماهیگیری می‌زند به سرم

 

 

پ.ن: وقتی بعدِ سه ماه پاییز و بیست و سه روز زمستان تمام تنم می‌لرزد و هر چه می‌پوشم گرم نمیشوم ... یعنی چیزی شبیه دست‌هات کم شده‌اند ...

 

 

پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸ | ٤:٥۳ ‎ب.ظ | سلماز | نظرات () |

 

صبر من زیاد بود ... خدایی شما ولی انگار ... زبانم لال ... گوشم کر ... چشمم کور ... میشد نبینم ... ها؟؟ ... نمیشد؟؟ ... شما نشان دادید ... گفتیم خدایید ... شاید دلخور شوید چشم ببندیم به موهبتتان ... حالا که قرار است شما کار ِ خودتان را بکنید، پس من چه غلطی میکردم در درگاهتان اینهمه وقت؟؟

دمِ اذان رادیو میگفت دعای بنده‌ای مستجاب میشود که تا آخرین لحظه امید داشته باشد که شاید معجزه‌ای حتی ... حالا من پس از آخرین لحظه هم منتظر معجزه‌ام

 الله اکبر ... به اعتماد اینکه "اکبر" ی آرزو کردم ... حالا بیا و حبیب باش و طبیب باش و شفیق باش و رفیق ... 

 یا حبیب من لا حبیب له ... یا طبیب من لا طبیب له ... یا شفیق من لا شفیق له ... یا رفیق من لا رفیق له ...

..

 

 

 پ.ن: خبر ِ مرگمان امروز بعدِ کلی رفتیم گوشی خریدیم تا ... حالا خاموشش میکنیم و می‌گذاریم در جعبه‌اش بماند تا ...

 

 

چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | سلماز | نظرات () |

 

هوس عاشقانه میکنم ، هر بار که عاشق‌ات میشوم ...  خودت حساب کن میشود روزی چند بار ...

 چشم‌هات را که از پشت پنجره بیرون می‌آوری، دنیا بهار میشود و من شمعدانی‌هایِ قرمز ِ لبهام را می‌چینم لبِ پلک‌ات ... تو پلک میزنی و من دلم می‌ریزد ... تو پلک می‌زنی و ماشین‌های پشتِ سر بوق می‌زنند ... ماشین‌های پشتِ سر بوق می‌زنند و من ترس از تصادف را بهانه می‌کنم تا دست‌هات را محکم‌تر بگیرم ... بالای ِ قوزک ِ دستِ راستت که باشد، دی ماه تازه اول بهار است ... اول کوچ ... تا تو ... تا تویی که هر لحظه شبیه‌تر میشوی به آنی که باید ... 

 

..

هوس ِ عاشقانه کرده‌ام ... عزیزم بیا عاشق شویم ...

 

 

دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸ | ٧:۱۳ ‎ب.ظ | سلماز | نظرات () |

هیوا را میخواندم ... نوشته بود مَریـــــَــم َم! بی آنکه بدانم تقدس چیست...

یاد یک غزل خیلی ضعیف افتادم که ده سال پیش نوشته بودم ... دلم خواست بگذارم‌َ‎ش اینجا ...

 

.

.

من مَریـــــَــم َم ... ولی نه نجیبَم، نه باکره!

.

 .

.

 

پ.ن: گذاشه بودمش باور کن ... یک ساعت بعد دلم خواست برش دارم ... جز همان یک مصرع ...

 

 

پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸ | ٧:۱٠ ‎ب.ظ | سلماز | نظرات () |

 

اخبار رادیو:

محققین دریافتند  عقربها به دلیل داشتن نوعی رفتار خاص غرور مانند برای جلوگیری از شکار شدن توسط دیگر حیوانات دست به خودکشی می‌زنند.

تحقیقات نشان داده عقربها در هنگام پیری گاه چنگالهایشان را در چشم فرو می‌کنند و در برخی مواقع با قطع دم به زندگیشان پایان می‌دهند.

 

 

متولد آبان‌ام ...

 

 

فردا نوشت: خاطرِ دوستان جمع، سر ِ عقرب شدن ندارم ... خبرش جالب بود و درد دار ... مثل خود کشی نهنگ‌ها ... همین ... یاد شعر مرحوم منزوی افتادم : چه سرنوشت غم انگیزی که ... و معصومه عزیز حرف‌هایم همان است که گفته بودم ... نه به تو ... به خیلی ها ... شک نکن ... رسم بندگی هم که ندانیم، او رسم خدایی را خوب میداند ...

                                      

دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸ | ٧:۱۸ ‎ب.ظ | سلماز | نظرات () |

 

هوایم، هوایِ بندگی ست این روزها به برکت آن اتفاقِ خوبِ نیافتاده ... نشانه گرفته بودم‌ات ... نشانی می‌خواستم ... داری نشانم میدهی ... ای کاش درست ببینم نشانه‌هایت را که: "یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست" ...

این روزها ... این شب‌ها ... خودمم! ... همان "من"ی که توی مسجد پیامبر ... که پشت دیوار بقیع ... که پیش ِ چشمِ سیاه‌ِ تو ... جلویِ چشم آنهمه غریبه دیوانه‌گی میکرد ...  عاشقانه ...

عشق! ... این است تمام آنچه میدانم ...  گاه عاشق تو میشوم ... بندگی میکنم ... گاه عاشق ِ بنده‌ی تو میشوم ... دیوانه‌گی میکنم ... عشق! ... سه حرفی ِ از عَشَقَه آمده! ... گیاه بالا رونده که دور ِ هر چه - هر که -  بپیچی خشکش میکنی ...  چقدر انحنایِ رونده دست‌هایت را دوست دارم ... 

دارم خودم را بیرون میکشم از لابلای انکار سال‌هایی که گذشتند ... درد دارد کمی ...

 

 

 

 

پ.ن: صدای سینه‌زنی می‌آید ... چشم‌هایم را می‌بندم و تو را بین  چند هزار سیاه‌پوش پیدا می‌کنم ... تو را با چشمِ بسته بهتر می‌توان تماشا کرد نازنین ِ سیاه پوش ِ این روزها ... گفته بودم می‌نویسم بالای قوزکِ دستِ راستت را ... ولی حالا که محرم است ... حالا که دست‌هایت ... حالا که ... حالا ...  دست‌هایم میترسند از نوشتن ِ دستت ... بگذار او خودش دست‌هامان را بنویسد ... بکِشد ...  بگیرد ... ببندد ...

 

...

سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸ | ٧:۱٩ ‎ب.ظ | سلماز | نظرات () |

 

 

چند روزی است هی پاکت در بسته صفحه گوشی‌ام را نگاه میکنم ... هی خوشحال میشوم ... هی بازش نمی‌کنم ...

 اینطوری میتوانم فکر کنم که آنچه را منتظرش هستم توی آخرین اس ام اسَ‌ت گفته‌ای مثلن ...  

 

 

 پ.ن: امروز توی کوچه‌های چیذر، جلوی چشمِ سبزِ امامزاده، یک نفر شانه می‌خواست ... یک نفر بی شانه هم ... امروز توی کوچه‌های چیذر دو دیوانه شانه به شانه ... عنوان را از قول تو نوشتم عزیز ِ گرفته‌ی ابری!

 

 

جمعه ٤ دی ۱۳۸۸ | ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ | سلماز | نظرات () |

 

 

در جام من می پیش‎تر کن ساقی امشب

با من مدارا بیش‌تر کن ساقی امشب

.

..

.

به حرمت این شب‌ها صبر می‌کنم ...

 

 

 

چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸ | ٦:٥٠ ‎ب.ظ | سلماز | نظرات () |

 

 

 

 

 

 

 

پیراهن مشکی‌ام را تن کردم ... بال‌هایم را برداشتم  ... قرار بود برویم پرنده‌گی ...  بال‌های تو از صبح روی شانه‌هایت بود ... -شانه‌هایت را با بال دوست‌تر دارم- ...  دل تو گواهی میداد و دل من قرص ِ رنگِ پیراهنم ... تو هی بهانه آوردی ... من هی بهانه گرفتم ... توی آن کوچه لعنتی که پیچیدی ... توی آن کوچه لعنتی که کاش به بزرگراه می‌خورد  ... باید دوباره می‌گفتم ... باید یادم می‌ماند ... باید یادت می‌انداختم ...

 

قرار بود برویم پرنده‌گی ... تو شکستی ... من ریختم ... بال‌هایمان هنوز توی ماشین پرپر می‌زند ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با کدام اسم صدایت کنم امشب؟؟ ... یا کدام رو؟؟ ... بگذار صدایت نکنم ... بگذار پرده‌ها را بکشم که چشمت به من نیافتد ... به منی که یک قدم نرفته، دو قدم برمی‌گردد ... صورتم از اشک میسوزد ... خدایا! درد میکنم ...

 

 

 

 

 

 

 

 

هیغریبه! هنوز هم باید مثل پدر مقدس بنشینی و اعترافات مرا گوش کنی ...

 

 

 

 

 

دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸ | ۸:٤٠ ‎ب.ظ | سلماز | نظرات () |

 

 

 

دلم می‌خواهد یک گهی را انتخاب کنم ... بعد بنشینم تا آخر بخورم‌َش ... بعد که لااقل فهمیدم چه گهی خورده‌ام ... بلند شوم ... با قلبی آسوده بروم سراغ گه بعدی ...

 

..

 

خسته‌ام از نیمه‌کاره‌گی ...

 

 

شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸ | ٩:٤٢ ‎ب.ظ | سلماز | نظرات () |

 

امشب توی پاساژ دست همه بچه‌ها بادکنک‌های رنگی گلدار بود (از همین‌ها که با گاز پر می‌کنند و نخشان را که ول کنی بالا می‌رود). مثلا یک بادکنک سفید بود با گلهای چهار پر آبی و صورتی. حتی یک دختر چهار - پنج ساله هم بود که خود بادکنکش گل بود. خُب دلِ آن دختر بچه توپولِ مو فرفری ِ چشم روشن ِ دامن ِ اسکاتلندی قرمز با بلوز یقه اسکی سفید پوشیده درونِ من هم بادکنک خواست. دختر بچه‌ام از کنار هر بچه‌ای که رد میشد، به بادکنکش دست میزد. این شد که رفتم پیشِ همان دختر که بادکنک گلی داشت و با لحنی بچگانه پرسیدم: دختر خانوم! بادکنکت چه خوشگله! از کجا خریدیش؟؟ و مادر آن دختر بچه هم مغازه اسباب بازی فروشی طبقه سوم را آدرس داد ...

بادکنک سیکلمه‌ام را که گلهای سفید و پروانه‌های صورتی کمرنگ داشت دستم گرفتم ... نگاه آدم‌ها اصلاً مهم نبود ... میدانستم که چشم‌هایم از ذوق برق می‌زند ...

 کاش نخ‌ام را رها میکردی ... کاش آنقدر سبک بودم که بادکنک گازی‌ام بلندم میکرد از زمین و با هم میرفتیم آن بالا بالاها ...

 

 

پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸ | ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ | سلماز | نظرات () |

 

نوشت: "راستی اون دختر جوراب فروشه هنوز تو انقلاب هست"

فکر کردم اشتباه فرستاده. دختر جوراب فروش را یادم نمی‌آمد اصلاً ...

 

 

 

چهار سال پیش بود انگار ... یا شاید پنج سال. بر و رویی داشت. هم سن و سال به نظر می‌رسید. با ظاهری زیبا و ساده و موقّر شباهتی به دستفروش‌ها نداشت و نمی‌دانم کدام دردِ  زندگی پیاده‌رو نشین‌اش کرده بود. فصلش را درست یادم نیست. هر چه بود خیلی سرد یا خیلی گرم بود. نشسته بود کنار ِ دیوار ِ پیاده‌روی انقلاب، جلویِ چشمِ آنهمه دانشجو که هم سالشان بود ، که به اندازه او پیر نبودند، که به اندازه آنها جوان نبود جوراب می‌فروخت.

 فکر کردم که  "نیاز" یک دختر زیبا را کنار خیابان مجبور به جوراب فروشی می‌کند و  یک دختر زیبای دیگر را مجبور به خود فروشی. فکر کردم  که نیاز می‌شود مادّی نباشد. فکر کردم چقدر باید وصل باشی تا لباسِ زمستانت گرم نباشد و دزدی نکنی. طنابت چقدر محکم باشد که گرسنه باشی و از جلویِ رستوران رد شوی و دلت نخواهد آنچه را که نداری. که دستت یخ کرده باشد ، که دلت گرفته باشد ، که دلت مرده باشد و ...

همان سال‌ها، همان روزها، فکرهایم را به او گفته بودم. همیشه حرف‌هایم را خوب گوش میکند. همیشه حرف‌هایم را خوب بخاطر می‌سپرد ... من خیلی وقت است که همه حرف‌های گذشته‌ام را فراموش کرده‌ام ... من خیلی وقت است که خودِ گذشته‌ام را فراموش کرده‌ام ... من خیلی وقت است که به آسمان نگاه نکرده‌ام ... من خیلی وقت است که من نیستم ...

 

 

اس ام اس‌َت که رسید لیوان چای دستم بود ... وقتی یادم آمد چه می‌گویی لیوان جلوی لبهام می‌لرزید ... داشتم خفه میشدم جلوی ِ چشمِ آنهمه آدم ... خودت بهتر از هر کسی می‌توانی تصوّرم کنی در آن حالت ... نصیبه! آن دو هفته را یادت هست؟؟ من را یادت هست؟؟ خودت را یادت هست؟؟

 

 

 

آی او! آی آنکه در آن بالایی! این روزها ماندن و رفتنم بندِ یک رشته است ... گاه می‌گویم بِبُرم ... گاه می‌گویم دو دستی نگه‌ دارم ... این روزها سر ِ معامله دارم ... قصد کرده‌ام بندها را پاره کنم تا وصل تر شوم به همان حوالی ِ کبریاییت ... این روزها هوس ِ آسمان به سرم زده ... هوس ِ آن خودی که دارد یادم می‌آید ...

آی بزرگِ پشتِ پنجره که لم داده‌ای به ابرهای ِ اواخر ِ آذر و لبخند می‌زنی! زمین‌ات آنقدرها هم جای ِ خوبی نیست ... جای ِ بهتری سراغ نداری؟

...

 

 

 

چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸ | ٦:۳٢ ‎ب.ظ | سلماز | نظرات () |

        

 

 

  شک کرده‌ام ...

 

                       به صفحه دوّم شناسنامه‌ام شک کرده‌ام ...

 

                                                                                 این روزها ... 

                                                                           -

                                                                      -

                                                               -

                  دارم با کسی زندگی می‌کنم انگار ...

 

  

بعد نوشت: دارم خَر می‌شم ... خدایا برسون خودت رو ...

 

سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸ | ٦:٥٧ ‎ب.ظ | سلماز | نظرات () |
Design By : picnight.com