... این روزها
بـارون نـمـیبـاره تـو ایـن کـویـر ِ درد
بـانـویِ شـبـنـم پـوش بـــه خــونــمــون بـــــرگــــرد ...
دارم برمیگردم ... اتوبان مثل همیشه شلوغ است ... کیفم را کنارم میگذارم ... سرم را به شیشه تکیه میدهم و جاده را نگاه میکنم ... راحت نیستم ... کمی سُر میخورم پایین، سرم را به پشتی صندلی تکیه میدهم، دست به سینه مینشینم ... راحت نیستم ... چشمم را میبندم ... خوابم نمیبرد ... چیزی کم است انگار ... دوباره صاف مینشینم و ماشینها را نگاه میکنم ... کلافهام ... کیفم را برمیدارم و میگذارم روی پایم و آرام مینشینم ... چشمم را مییندم و میخوابم ...
اینها را گفتم که بگویم من آدمِ جایِ خالی حس کنی هستم ...
در زندگی دردهایی هست که نمیتوان فریاد زد ...
نمیتوان گفت ...
نمیتوان نوشت ...
تنها میتوان کشیــــــــــد ...
(حتا اگر نتوانــ ...)
انگشتهات شاخههای ترد بیدَند
مجنونم میکنند ...
رگبار گرفته ... تو میخندی ... من عاشق ِ تمام رگبارهای بهاری میشوم ... رگبار گرفته ... برف پاک کن برای ماشینها دست تکان میدهد و ما از بزرگراه دور میشویم ... از میدان دور میشویم ... از چهار راه دور میشویم ... از خیابان دور میشویم ... از آدمها دور میشویم ... حالا تنها تو نزدیکی ... تنها من نزدیکم ... راه میرویم ... راه میرویم ... راه میرویم ... تو که باشی راه را دوست دارم ... اصلن میدانی؟ ... من از همان اول هم عاشق ِ راههای پیراهنت شده بودم ...
باد میآید ... پنجرهیِ اتاق را باز میکند ... گره روسری من را هم ... دکمهیِ پیراهن تو را هم ... باد ... باد ... باد ... بادِ دیوانه ... بادِ مجنون ... بادِ سر به هوا ... شبها پشتِ پنجره اتاقم فلوت میزند ... من دلتنگ میشوم ... دیوانه میشوم ... مجنون میشوم ... سر به هوا میشوم ... شاعر میشوم ...
چراغ قرمز است ... همرنگ رژ لبم ... اصلن برای همین است که تو هر بار به لبهایم که میرسی، میایستی ... چراغ سبز میشود ... همرنگ چشمهام ... تو رد میشوی ... از چراغ ... از چشمم ...
رگبار گرفته ... من عاشق ِ تمام رگبارهای بهاری شدهام ... عاشق ِ چتری که ما را زیر ِ یک سقف میبرد ... عاشق ِ بیدهای مجنون ... بیدهای دیوانه ... بیدهای سر به هوا ...
رگبار گرفته ... من عاشقانه نویس خندههای تو ام ...
رفته بودی برایم شانه بیاوری. پریشانم. دلم، شانه میخواهد. موهام، شانه میخواهد. سرم ...
دستهات ییلاقِ دلتنگیهایِ زنانهیِ دخترکانِ ایل است ... میدانی؟ بهار فصل جفتگیری پروانه هاست. پنجره را باز کن ... پرهایت را باز کن ... دکمههایت را ... دستهایت را ... لبهایت را ...
دلم گرفته ... نی میزنم ... شبیه چوپانی که عاشق گرگ شده باشد ... یا مترسکی که دلبسته کلاغ ... دلم گرفته ...
...
اما تو کوهِ درد باش
طاقت بیار و مرد باش
...
سیب، نرسید. یعنی نشد. یعنی یا عکسش آپ نشد یا باز نکرد یا ... یا ... یا ... به جایش یک نبمه سیب ساختم. بابت تاخیر معذرت ...
http://neemeyeseeb.persianblog.ir/
هر کس که از حالم خبر داره
از شونههام این بارو برداره
آشپزخانه جایِ خوبیست ...
من ... چای میریزم با تو حرف میزنم ... ظرف میشورم ... پشت سرم میایستی ... برمیگردم ... پیشانیام را میبوسی و میروی ... پیاز تفت میدهم و برایت تعریف میکنم از این روزهایم و تو همیشه خوب به حرفهایم گوش میدهی ... _گوشهایت را چقدر دوست دارم _
آشپرخانه جای خوبیست ...
من ... گاز را پاک میکنم، سرت غر میزنم ... خامه کیک را آماده میکنم ... از در میآیی ... لبخند میزنم و یک انگشت خامه در دهنت میگذارم ... _انگشتهایم را چقدر دوست داری _
آشپزخانه جای خوبیست ...
یک عالمه "تو" دارد ... اصلن همه غذاهای خانهی ما بک کمی "تو" دارد ... تویِ همه "مواد لازم" دستورهای آشپزیِ من نوشته "او به مقدار لازم" ... و این " مقدار لازم" برای من یعنی خیلی ... یعنی تو لازمی ... شبیه نفس ...شبیه خندههات ... شبیه صدات وقتی غم میگیرد ... شبیه بالایِ قوزکِ دستِ راستت ...
---
قرار نبود اینها را بگویم. قرار بود بیایم و یک لینک بگذارم و بروم. نشد. اینجا "که همین این روزها باشد" خانه من است. قرار است که ازاین به بعد یک آشپزخانه هم داشته باشم که اسمش "نیمهیِ ســـیـــب" است همین ...
"الهی!
به داده و نداده و گرفتهات
شکر ..."
خدایا! نود و یکمان را ...
باش ...
" هر دم دردی از پی ِدردی ای سال
با این تن ناتوان چه کردی ای سال
رفتی و گذشتنِ تو یک عمر گذشت
صد سال سیاه برنگردی ای سال ..."
---
هفتسین ِمان
امسال
تنها
سوگ دارد ...
یکی میگوید: "یا اباالفضل دستهایم را برنگردان"
یکی میگوید: "یا اباالفضل دستهایم را برگردان" ...
اینکه:
یدالله فوق ایدیکم ...
یا شاید دستهایتان را روز تاسوعا به خدا داده باشید ...
عادت کردهام به کم داشتن ... به نداشتن حتا ... شاید از همان روزهایی شروع شد که گرسنه پشت میز رستوران مینشستم و دیگری آنطرف میز غذا میخورد و من دلم از گرسنگی پیچ میزد و لب به غذا نمیزدم و میگفتم که خیلی غذا خوردهام و سیرم ... یا آن دو روز که بدون سحری و افطار پشت هم روزه گرفتم و گفتم که در دانشگاه افطار کردهام و عادت به سحری هم ندارم ... شاید از همان روزها شروع شد به رویِ خودم نیاوردنها ... قانع شدنها به بیسکویتهای تهِ کیف ... همه چیز یک روزی شروع میشود دیگر ...
حضرتِ "ایاک نعبد و ایاک نستعین" هایِ کوچه بنی هاشم! ... دلم غروب میخواهد ... از آن غروبهایِ مدینه ... که تا سحر پشت قبرستان بقیع بنشینم و تو مدام رحیمتر شوی و کریمتر و تا ابد عزیز بمانی ...
دلم مناجات میخواهد ... که زانو بزنم کنار خانهات و در ِ گوشت آرام "مولایَ یا مولای" بخوانم و تو دستت را بزنی زیر چانهات و لبخند بزنی و سر تکان دهی و بیشتر خدایی کنی و بیشتر عاشقی کنمت ...
ارحم من راس ماله الرجاء
و سلاحه البکاء ... و سلاحه الابکاء ... و سلاحه الابکاء ...
پ.ن:
یه جوری دلم تنگ میشه برات
محاله بتونی تصور کنی
گمونم نمیتونی حتا خودت
جای خالیتو تو دلم پر کنی ...
مادر
نفس بکش ...
به آیههای پیشانیات قسم
این خط ممتد مانیتور
آن صراط مستقیمی نیست
که رسولان وعدهاش را دادهاند ...
دستت
ساقهیِ نیلوفر است
پیچیده بر ساقم ...
تو و کفشهایِ نو ات
با هم از خانه بیرون رفتید
آنکه برگشت
کفشهایِ تو بود
- تویِ دستِ من -
نشستهام روی صندلی ... شبیه بچه گربهای که توی آفتاب کمرنگ پاییز ولو شده باشد ... لم دادهام توی آفتاب ِ پشتِ پنجره و به او فکر میکنم ... فکرم گوشه لبهام را میگیرد و میکشد ... لبخندم میآید ...
نشستهام روی صندلی ... شیر آب را باز میکند ... لیوانش را پر میکند ... صندلی را عقب میکشد ... مینشیند روبرویم ... نگاهش نمیکنم ... میبینمش ... از صبح پشت چرخ خیاطی تکههای لباسهای مردم را به هم دوخته، آرزوهای خودش را به هم ... ساعت نزدیک چهار است ...آمده نهار بخورد ... نهارش یک لقمه نان لواش است که از ظاهر تکه تکهاش برمیآید که وقتی صرف درست شدنش نشده و نمیدانم لایش پنیر است یا کتلت یا چه ... لقمه را میبلعد ... رویش هم لیوان آب را سر میکشد و بلند میشود ... پشتش دارد برجسته میشود ... چرخ خیاطی است دیگر ... یک عمر جلویش سر خم کنی، پشتت که تاب نمیاورد ...
دردم میآید ... درد میگیرم ... از زنانی که زنانهگیشان در نداشتنها گم شده است ... از زنانی که تمام ظرافتشان را دادهاند که استقلال بگیرند ... از زنانی که بچههایشان را توی سرمای زمستان به دندان میکشند و میاندازند در مهد کودک تا مستقل باشند ... از شعار تساوی حقوق زن و مرد که هم زنانگی را ریخت و هم مردانگی را ... از خانههایی که خراب شد تا زنان با مردان برابر شوند ... فکر میکنم که اینها بعد دوازده ساعت کار در ازدحام و سر و صدا باید بروند خانه و "زن" باشند ... دردم میآید ... که یکی ساعتها در آرایشگاه مینشیند برای طراحی ناخن ... برای ترمیم کاشت ... برای مانیکور ... و بعد یا با ماشین خودش میرود و یا دنبالش میآیند ... و یکی انگشتهایش را چسب پیچی کرده تا سفتی قیچی کمتر آزارش دهد ... و دیگری که خانم مسنی است چشمش تویِ آن اتاق کم نور برای سوزن نخ کردن راه نمیآید ... و بعد باید به میله اتوبوس آویزان شوند و به خانه برگردند ...
تویِ مشق ِ شبش
میان آنهمه نقطه
یک "سه نقطه" گذاشته است
حتا خدا هم یک "جای خالی" دارد
که با هیچ کلمهای پر نمیشود ...
پ.ن: اینترنت نداشتم خب :(
فیلَم یاد هندوستان کرده است ...
پ.ن: احساس یک حبه قند و یا حتا یک کله قند ِ پارسی را دارم که دارد به بنگاله میرود :دی (اعتماد به نفس!)
سرفههایم خشک است
مثل ِ مردی که سیگارش را عوض کرده باشد
یا زنی که معشوقَش را ...
چوخاطرات:
* عاشق اینم که برم یه مراسم. سرود ملی بزارن. من زودتر از همه بلند شم خبردار وایسم و هی یه حسی اون ته تهای دلم ذوق کنه و هی عرق ملیم تکون بخوره و هی شونههامو بدم عقب و خبردار تر وایسم!
* وختی دو تا دختر کوچولو رو بردی پنگول (چندشهها! ینی دمشو که تکون میده دلم آشوب میشه) بعد خاله نرگس میگه مامان باباها دس بزنن، بعد دو تا دختر کوچولو از صندلیشون میپرن پایین و میان جلوت وایمیستن و چشماشون از ذوق برق میزنه و زل میزنن تو چشمات که یعنی زود باش دس بزن، خداییش آدم احساس مامان بودن بهش دس نده، احساس بابا بودن که میکنه!
این عاشقانه باید بلند شود. درست هم قد تو. که پایم را کمی بلند کنم. که گردنش را کمی خم کنم تا پیشانیاش را ببوسم. این عاشقانه باید بلند شود. شبیه این شبها ... حتا شبیه آن شبها ...
این عاشقانه را بلند میبافم ... شبیه رویاهام ... شبیه موهام ... شبیه مثنوی بوسههای تو که نفسم را بند میآورد ... من چای میریزم ... تو تمام این عاشقانه را کنارم باش ... دارم به پیامبریات ایمان میآورم ... برایم حرف بزن ... برایم بخوان ... بخوان ... بخوان لعنتی ... من شیرین میشوم ... تو شور میخوانی ... ماهور میخوانی ...گوشهای از اصفهان میخوانی و من که اصفهان را بلد نیستم، یک گوشه گم میشوم ... نگران نباش عزیزم ... این عاشقانه بلند است ... من چند گام آنطرفتر منتظر نشستهام ...
این عاشقانه باید بلند شود ... بلند شود برود برایم کمی از شانههایت را بیاورد ... خوابم گرفته ...
شب میشود
میروی
دنبالت راه میافتم
ستاره دنباله دار میشوی ...
ماهی میشوم
طعمه را که بین لبهات نگه میداری ...
انگشتهات
روی صورتم
ساعت را نشان میدهند ...
عزیزم دیر است
بیا بخوابیم ...
: رفتم برای خودم کامنت بزارم که ببینم پرشین این بازی ریاضی رو برای منم راه انداخته یا نه؟ ینی اصلن فکرشو نمیکردم که با منم این کارو بکنه!
: و من امشب از نزدیک با معنی واژه "لوند" آشنا شدم! ینی دلبری و ناز و اینا رو میفهمیدما ولی به این لوند که میرسید نمیفهمیدم دقیقن از کدوم ور میشه و چه چوریه. ولی امشب فهمیدم یه جور خوبیه D: ینی کل ارکسترو ول کرده بودم فقط نیگای این دختره میکردم. همین که رسیدم خونه هم پریدم تو نت که پیداش کنم! ینی من همچین آدمی هستمااا!!
: و چنان بیتابم که دلم میخواهد ...
یک غزل از هشتاد و انگار هشتمان:
از بس که گریه کردهام اینجا برای خود
دارم جوانه میزنم از گونههای خود
دلگیرم از تو، از خودم، از شعر، از بهار
دلگیرم از زمین تو و از هوای خود
لب باز کن هوای اتاقم عوض شود
میترسم از سکوت تو و از صدای خود
خود را مرور میکنم، آه این چه قصهایست
از ابتدای چشم تو تا انتهای خود
این نامه نیست، یک غزل عاشقانه نیست
مرگ است این که میبردم پا به پای خود
ما دل به نیل دادهی ِ از شهر راندهایم
یک شب بیا و معجزه کن با عصای ِ خود
شاید کسی بیاید و خود را برای ما ...
شاید کسی بیاید و ما را برای خود ...
و: گاه همینطور که گوشی دستت است میروی سراغ صندوقچهی ِ کاغذهات. همینطور که داری حرف میزنی نوشتههایت را ورق میزنی. خودت را ورق میزنی. بعد یک تکهات را پشت کاغذ یک آدامس موزی پیدا میکنی. یک تکه را لابلای یک کاغذ چروک ِ باران خورده. بعد یک کاغذ پبدا میکنی که سر گیجه دارد. هی میچرخانیاش. هی میخوانیاش. غزل میشود. غزل میشوی. مثنوی میشوی. سرخ میشوی. سپید میشوی. خط خطی میشوی. پرت میشوی پشت میز یک کافه. به صندلی کنار پنجره یک اتوبوس. به ایستگاه مترو. تنه میخوری. تنه میزنی. رد میشوند. رد میشوی.
گاه همینطور که گوشی دستت است هوای ِ "گلچهره" میزند به سرت.
مپرســـــ ... مپرســـــ ...
قطار سوت میکشد
و مسافری که دست تکان میدهد
دارد خاطرات را پاک میکند ...
سلام!
امیدوارم که حالت آن دور دورها خوب باشد. اگر از حال ما خواسته باشی ... اگر از حال ما خواسته باشی ... اگر از حال ما خواسته باشی ... اصلن بیا و از حال ما نخواه ... بیا و خیال کن آسمان خانه ما هنوز هم آبیست ... بیا و خیال کن ما عینک آفتابی میزنیم که خورشید چشممان را نزند ... بیا و خیال کن چشمهایمان سرخ نیست ... بیا و خیال کن کنار آن کاشیهای آبی فیروزهای که کار دست تو بود _ که کسی حتا جرات نداشت به تغییر دادنش فکر کند_ هیچ چشمی از هیچ قاب عکسی دنبالمان نمیکند ...
اکنون که این نامه را برایت مینویسم دیگر تمام شده است ... مراسم را میگویم ... پرچمها را باز کردهایم ... دلمان هنوز گرفته است ... پرچمها را باز کردهایم و همه میدانستند که باید برای تو دعا کنند بخاطر قلابهای دیوار ... حتا امسال که کسی نبود که سرش را بالا بگیرد و هر قلاب را یک طوری نگاه کند که همه بفهمند دلش دارد میرود ... دارد میرود که برنگردد ... راستی تو ماهیگیری بلدی؟ ... کدام ماهی را دیدهای که بنشیند و به قلاب زل بزند؟ ... اصلن تو میدانی که ماهی بدون آب ... شبیه حسین که بدون آب ... شبیه او که بدون آب ... لعنت به آی سی یو ای که میان آنهمه دستگاه، یک نهر آب ندارد که اگر کسی دلش سوخته باشد، لااقل لبش نسوزد ... یادت هست؟ ... گفته بودم که یک روز ... یک وقت ... گفته بودم که زبانم لال ...
این نامه را به یاد نامههای ِ خیلی سال پیش نوشتم ... همانها که کاغذش آبی بود ... که عکس جزیره داشت و نخل ... که زیرش نوشته بودی "جزیره ابو موسی" ... که هنوز لابلای کاغذهایم است ... که برایم معما فرستاده بودی که: "اگه یه فیل بره بالای درخت چی میشه؟ اگه دو تا فیل بره بالای درخت چی میشه؟ که چرا فولکس فیلا بوق نداره؟" ... که جوابت را با خط کلاس اولی داده بودم ... این نامه را به یاد نامههایی نوشتم که هنوز همه بودیم ... همه بودند ... که هنوز خانه ... و تو نمیدانی ... نمیدانی که دیگر خانه ... که چقدر خانه ... که اصلن خانه ...
بگذریم ... اکنون که این نامه را برایت مینویسم دیگر تمام شده است ...
شبِ بیست و هشتم ِ صفر است ... تو مسافری ... بی آنکه چمدانت را با خودت برده باشی ... تو مسافری و لباسهایت روی تخت من جا مانده ... شب بیست و هشتم صفر است ... صفر دارد میرود و تو داری از سفر نمیآیی ... چشمم به اندازه تمام روضههای نخوانده گرفته است ... دلم ... صدایم ...
زنگ میزنم به آن خانم که دعوتش کنم ... خودم را معرفی میکنم ... او نفس میکشد ... نفسم بند میآید ... در سکوتش یاد همه چیز میافتم ... فکر میکنم که چقدر همه چیز حالا یک طور دیگر بود اگر من کمی ... فقط کمی کمتر ... انگار او هم هر بار برای همینها سکوت میکند ... هر بار او بین هر جملهاش سکوت میکند و فقط نفس میکشد ... انگار که حرفی سنگینی کند توی گلویش ... هر بار من با یک صدای خش دار خداحافظی میکنم ... صدایی که تویش غم دارد و پشیمانی ... صدایی که دارد یک دنیا خاطره را به روی خودش نمیآورد ... صدایی که آن ته ِ تهش میگوید "غلط کردم" ...
شب بیست و هشتم صفر است ... مراسم را امسال هم برگزار میکنیم که دلِ تو شاد شود ... دلت ... دلت ... دلت گرفته بود آخرها ...
صفر دارد تمام میشود ... دارم تمام میشوم ...
زمانه بر سر جنگ است، یا علی مددی! ...
مشرق، پشت ِ بام خانه شماست ... صبحها که چشم باز میکنی ...
همه دارن میرن دوبی، مام داریم به فلان میریم ...
آرامـِــــ دلـــــ ...
آرامــــــِ تنــــ ...
آرامــــــِ منــــ ...
آرامــــــــتر ...
آرامــــــــــتر ...
آرامــــــــــــــتر ...
ای کسانی که ایمان آوردهاید! همانا بدانید و آگاه باشید که بیخود برای خود خیال نبافید و برای ما اس ام اسهای حکیمانه و جهانبینیانه نفرستید که مایی که شنگولمان را خوردهاند و منگولمان را بردهاند، حبه انگورمان با دست سفید شما خر نخواهد شد به حول و قوه الهی البته!! D:
شبیه اینکه یکی جانت بوده باشد ...
جان ندارمــــ ...
یا طبیب من لا طبیب له! میتونی بی زحمت یه سوپ واسم درست کنی لطفن؟ حالم خیلی بده ...
گاهی هم میشود که دلت میآید بروی ... پایت نمیآید ... بعد فکر میکنی یک عمر است که هی پایت آمده ... دلت رفته ... دلت آمده ... پایت رفته ... اصلن همیشه یکی میآید ... یکی میرود ... یکی نمیآید ... یکی میرود ... یکی میرود ... یکی میرود ... یکی میرود ... اصلن تمام قصه همین است که یکی میرود ... (شبیه همانی که یک روز اردیبهشتی رفت که برگردد ... که برنگشت ... که آنقدر برنگشت ... آنقدر برنگشت ... آنقدر برنگشت ... که دیگر وقتی کنارش مینشینم دستم را میزنم زیر چانهام و اسمش را نگاه میکنم و قطره قطره آرام میچکم روی سنگ ... که دیگر لبم به فاتحه هم باز نمیشود حتا) اصلن من همین َم ... از یک جایی که میگذرد لال میشوم ... مینشینم و نگاه میکنم ... کسی چه میداند ... من توی آن اتاق زیاد خندیدهام ... توی این اتاق زیاد گریه کردهام ... زیاد با تو حرف زدهام ... زیاد تو را دوست داشتهام ... اصلن من زیادم ... زیاد بغض میکنم ... زیاد دلتنگ میشوم ... زیاد گریه میکنم ... _ تو که باشی حتا زیاد میخندم _ ... زیاد خودم را گول میزنم ... زیاد گول میخورم ... زیاد منتظر میمانم ... زیاد صبر میکنم و این خوشهها به انگور نمیرسند که نمیرسند ...
میدانی؟ زندگی یادت میدهد که بگذاری ... که بگذری ... که یکی را زیر خاک بگذاری و برگردی توی همین اتاف ... یکی را توی بزرگراه ... زندگی دردهایی دارد که نمیتوان گفت ... حالا هی وبلاگ بنویس ... هی نوت شر کن ... هی حرف بزن ... هی بگو "میدانی؟ راستش..." ... اصل حرف نگفته میماند ... میماند توی دلت ... شیره جانت را میمکد ... بزرگ میشود ... جایش تنگ میشود ... تکان میخورد ... لگد میزند و تو دردش را تا آنجای گلویت حس میکنی ... کم کم عادت میکنی ... بخشی از وجودت شده ... دوستش داری ... با هم زندگی میکنید ...
بعد ... هیچ ...
--
بی ربط: زن عموم با موبایل زنگ زده خونمون، نزدیک هفتاد باید باشه ها. منم که کلن گیج و رو هوا! میگه خونهای؟ (آخه این سواله؟) منم از اونجایی که حوصله خودمم نداشتم از ترس اینکه نیان خونمون میگم: نــــــــــه!!! بعد یارو جا خورده. میگم دایورت کردم رو موبایلم! فهمید خب! چون وقتی اومدن هی خندهش میگرفت!
زنه میگفت: میخوای ببندمت به تخت؟
بعد مرده میگفت: نه! میتونم. فقط تو پیشم بشین.
حالا منم همونم. فقط گفتم لازم نیست پیشم بشینی، میتونم ...
--
مغز استخوانم تیر میکشد ...
این سرفهها از سردی دی نیست ...
"تو" دستور زبان را به هم ریختهای ...
عمریست "تو" هایم همه غایب اند ...
آهستهتر زیبا
آهستهتر رد شو
آهستهتر خسته
آهستهتر بد شو ...
--
بعد یک روز میرسد که توی مهمانی های خانوادگی، دستشویی میشود بهترین نقطه ... آنجا دیگر نمیبینی ... دیگر دیده نمیشوی ... این است که هی بی دلیل بلند میشوی، میروی دستشویی، در را پشت سرت قفل میکنی، یک نفس راحت میکشی و همین طور توی آینه زل میزنی به خودت ... بعد آدمهای بیرون را یکی یکی مرور میکنی و حس میکنی داری خودت را بالا میاوری ...
یک روز میرسد که میفهمی چه شده ... و همان روز میفهمی که برای فهمیدن دیر است ...
یک روز میرسد که حس دختر فال فروشی را داری که یک روز یک دختر دیگر دست در دست پدر و مادرش آمده و جلوی چشم او تنها عروسک مغازه سر چهار راه را خریده ...
یک روز میرسد که آرزو میکنی کاش نمیرسید ...
علم خیلی پیشرفت کرده ... بعضی از قرصها هستن که جایِ خالیِِ آدمها رو پر میکنن ... دکتر چند تاشو بهم داده ... تو دیگه خودت رو به زحمت ننداز عزیزم ...
تو میخندی ...
حواست نیست ...
من آروم میمیرمــــــ ...
--
هنوز که موبایل و تلفن بیسیم نیومده بود، همه چی فرق داشت. لااقل تلفن رو که قطع میکردی یه چیزی بود که از خونه تو راه افتاده بود و رسیده بود به خونه اون یارو. یه چیزی از تو پیشش بود. الان ولی همه چی فرق کرده. قطع که میکنی دیگه هیچی به هیچی بند نیست .تازه حس میکنی داری وسط زمین و آسمون تاب میخوری. یهو حس میکنی همه چی تموم شده. حس میکنی باز خودت موندی و خودت ...
بالشم
به اندازه دوستتدارمهایی که نگفتهام
خیس است ...
هی حرف میزنم ... حرف میزنم ... حرف میزنم ... بعد یک نفس عمیق ... بعد چند لحظه سکوت ... و دوباره حرف و حرف و حرف ...
اصلن تمام آنچه را که گفتم فراموش کن ... همه حرفم همان بازدمهاست ... همان سکوتها ...
میدانی عزیز ... هر حالی با هر هوایی عوض نمیشود ...
پ.ن: کوتاه شدهام ... شبیه همان دامن سیاهی که دوستش داری ...
آمدن این باران زود و غیر منتظره بود ...
درست مثل رفتن تو ...
اینم همی ستاند و آنم نمیدهد ...
نمیدهد ...
نمیدهد ...
برگهای ِ خشک ِ کاجهای ِ سوزنی را جمع میکنم .
میخواهم لانه بسازم ...
لابلای ِ لبهای ِ نیمه باز ماندهات ...
سه روز بعد نوشت:
ولی این پست قرار بود عاشقانه باشه مثلن ... نبود؟ ...
آی سی یو ها دروغی بزرگند ...
وقتی ...
آی ویل نِوِر سی یو اگینــــــ ...
- بعضی اتفاقها برای نوشته نشدن میافتند ...
- زیارت عاشورای امام حسین میخواند ... به " یا ابا عبداله" که میرسد دلش میلرزد ... به " یا ابا عبداله" که میرسد دستهاش میلرزد ... به "یا ابا عبداله" که میرسد بوی حسین به مشامش میزند ...
" بـــر مــشــامــم مـیرســد هــر لــحــظــه بــوی کــربـلـا
بــر دلــم تــرســم بـمـاند آرزوی کـربـلـا ... "
نترس مادر جان ... نترس ... امام حسین دستهای لرزانت را گرفت ... امام حسین دستهای لرزانت را در دستان مادرش فاطمه (س) گذاشت ... امسال هدیه روز مادرت را از دستهای خداوند گرفتی ...
روز مادرت مبارک شد ...
- از همه دوستان ممنون ...
مشترک مورد نظر شما، مورد نظر خیلیهاست ...
و گـاه میفهمی که مسأله حتا ایـن هم نیست ...
گفت: بیا بریم شهربازی ...
...
خبر نداشت که من هر روز از صب تا شب و از شب تا صب شهربازییَم خودم ... روزی صد بار دلم از ترس هررری میریزه ... دستام میلرزه ... همه چی دور سرم میچرخه ... سرم ورم میکنه و انگار قلبم میره تو مغزم و مغزم شرو میکنه به زدن ... حتا صدای قلبم ُ میتونم واسه چند ساعت با گوشای خودم بشنوم ... شباـَم هی خاب میبینم مث ترن هوایی یهو میافتم پایین ... هی میپرم ... من خودم شهربازییَم عزیزم ...
پ.ن:
اینکه من دوس داشتم امروز صبم چه جوری شرو شه به هیشکی ربط نداره ... ینی حتا تو هم مسئولش نیستی عزیزم ... حتا تویی که خودت دیشب باعثش شدی هم مسئولش نیستی ... ینی خوب که نیگا میکنی میبینی به هیشکی ربطی نداره که کی چه آرزویی داره ...
بعضی وقتها رد ِ چشمهای آدم روی کیبورد میماند ...
بعضی وقتهای دیگر رد ِلبهاش روی مانیتور ...
حرف تازهای نیست .. سالها هم مثل آدمها .. مثل آرزوها .. مثل حرفها .. یکی یکی ..
یکهزار و سیصد و پنجاه و .. یکهزار و سیصد و شصت و .. یکهزار و سیصد و هقتاد و .. یکهزار و سیصد و هشتاد و .. یکهزار و سیصد و نود و .. انگار قد ِ یک عمر زندگی کردهام ..
هشتاد و نه هم .. میدانی؟ .. یک زمانی دردت میآید سال را که تحویل میدهی .. بعد از آن یک زمان، دیگر سِر میشوی .. دیگر فقط دستت را میزنی زیر چانهات و نگاه میکنی رفتنها را .. آمدنها را ..
انگار زمین دیرش شده .. عجله دارد .. چند سالی میشود که تند تر میچرخد .. شاید هم توی ِ این نمیدانم چند چند میلیارد سال دور خورشید گشتن، عاشق شده باشد ..
بگذریم .. هنوز هم حرف تازهای نیست .. من هنوز هم مثل ِ هر لحظه .. مثل ِ هر روز .. مثلِ هر سال .. از این پایین دوستت دارم .. شکر که تو هنوز هم آن بالایی ..
خدایا مواظب ِ همه آنهایی که پارسال بردی باش .. مواظب ِ خودت هم ..
**
راستی تو! .. من به پیوستگی ابروهات ایمان آوردهام .. و چشمهات وسط ِ بزرگراه از هر کتاب مقدسی خواندنی تر میشود .. و شهادت میدهم به این وقت شب که تو آخرین فرستاده خدا هستی .. و انگشتهات خوشههای نارس گندماند در وسوسه هبوط ..
چشمهام را میبندم ... از نو میسازمت ... از نو ... شبیه شکوفههای سیب ... شبیه گلدان ِلالهای که جوانه میزند ... شبیه شاخههای بید ِ دم ِ عید ِ میدان ِ تجریش ... که همه چیز را شروع میکنند ... چشمهام را میبندم ... زمین به اندازه عرض شانههای تو بزرگ میشود و من تمام ِ شب، پاره خط ِ تو را میدوم ... تو پلک میزنی ... بهار میرسد ... تو پلک میزنی ... سیبها یکی یکی میرسند ... تو پلک میزنی ... من ... من ... من هیچوقت نمیرسم ... من آنطرف چشمهای تو جا ماندهام ...
اگر قصد دارید بعد ِ عمری از کرم لایه بردار استفاده نمایید، حتما مطمئن شوید که خطری شرایط روحی شما را تهدید نمیکند. چون اشک پوست نازک شده را بدجور میسوزاند.
اگر ساعت 12:30 دستتان میرود به گوشی تلفن که بعد ِ خیلی به بابا لنگ درازتان زنگ بزنید، حتما این کار را انجام دهید. حتا اگر او چهار سال باشد که با شما تماس نگرفته باشد.چون مسلما ساعت 8:15 شب او در اداره نخواهد بود.
**
گاه میشود که آدم از خرید چکمههای نویش پشیمان میشود. یعنی فکر میکند کار احمقانهای کرده که آنهمه پول پای خوش تیپ شدن داده. یعنی فکر میکند همان چکمههای افغانی چند سال پیش را بپوشد بهتر است.
گاه میشود که آدم با ذوق یک ظرف غذای خوشگل ِ گلدار میخرد، بعد میرود برش میدارد که غذای فردایش را بریزد، میبیند فرقی نمیکند که ظرف غذایش چه شکلی است. بعد همان ظرف قبلی را برمیدارد.
گاه میشود که آدم میرود دنیا را زیر پا میگذارد که پرده و روتختی و اینها بخرد و یکهفته مینشیند مدل از نت درمیآورد، بعد فکر میکند: "که چی؟؟"
گاه میشود که آدم میرود دستور پخت کیک بی بی را گیر میآورد، بعد میبیند که دیگر نیازی نیست.
**
همیشه هم مثل آن شب نمیشود که. که اختیار اشکم دست خودم نباشد. گاهی هم اختیارش دست خودم است. مثلا میتوانم همانجای گلویم نگهش دارم و تمام منطقم را ردیف کنم پشت هم و هر جا که داشت میپرید بیرون یک "آه" عمیق بکشم.
**
هنوز مهربان! هنوز عاشقانهام نمیآید ...
قرارداشت. دلش نمیخواست برود. پایش رفت ... حالا دست و دلش به چرخهای صندلیاش هم نمیرود ...
***
اینی که گفتند "ادعونی استجب لکم" راسته ها!
خودم پنجشنبه عصر گفتم چقدر دلم میخواد آنفلوانزا بگیرم بیافتم یه چند روزی بخوابم و کسی کاری به کارم نداشته باشه ...
شنبه عصر آنفلوانزا گرفتم و افتادم و اتفاقا کسی هم نبود که کاری به کارم داشته باشه و مثلن یه لیوان آب بده بهم که مسکن بخورم. تنها فرقش اینه که از درد خوابم نمیبره ...
فکر میکنم باز من یه چیزی خواستم، تو تا آخرش گوش نکردی عزیزم!
1. سرد است
...
از دهان افتادهامـــ...
2. نگاه میکنم به دمپای ِ پوسیده شلوار جینم. چقــــــدر پابه پایم آمده ... اینطور پوسیدگیها را همیشه دوست داشتهام. وقتی تارها آرام آرام کنار میروند. وقتی پودها آرام آرام نمایان میشوند. وقتی زمان آرام آرام میگذرد. وقتی من آرام آرام پیر میشوم. گاه کهنگیها را دوست دارم. مثل ِ سرفههای ِ خشک ِ این روزهایم. مثل ِ همین پای ِ بی حس ِ به اولتیماتوم رسیده که سر ِ ناسازگاری گذاشته. که نمیفهمد دست خودم نیست انقباضاتش. که نمیفهمد من این سالها آنقدر درگیر ِ خودم بودم که نفهمیدم ...
3. باید پیدایش کنم. هفده سال پیش بود. اولین آدم بزرگی بود که توی ِ دفتر خاطراتم مینوشت. نوشته بود:
Lots of people know what to do,but ... few people do what they know. It is your decisions not your conditions that determine your destiny
4- انگشتهات خوشههای گندماندحضرت ِ آدم وقتی به زمین کشیده میشوم ...
5- غــــ قــــریبه! حال ِ سرفههات چطور است؟ یکبار (یکبار دیگر) برایم از یلدا بگو ...
6- میگفت نسل ِ شما بخاطر ِ جنگ، نسل ِ ایثار است. میگفت یک دختر دارد و یک پسر. میگفت شوهرش ... بگذریم ... این روزها هر طرف ِ زندگی ِ هر کس را که نگاه میکنم چنان به هم گره خورده که ماندهام از آنچه دارد بر سر ِ مای بنی آدم ِ اعضای ِ فلان میرود ...
7. فکر کن یکدفعه دختر خاله آدم بشود پسر خالهاش ...
مثل مسابقه دو میماند. دوی استقامت. اولش آرام شروع میکنی. باد خنکی میزند توی صورتت.حس مطبوع نشاط و رهایی داری. هنوز خیلی راه است. میشمارند: یــــــک . کم کم سرعت میگیری. شاید دست خودت هم نباشد. هنوز خوب است. پویایی. زندهگی. سرعت. یکی یکی همه چیز را جا میگذاری. حتا برنمیگردی پشت سرت را نگاه کنی. میشمارند: دــــو. میدوی. هنوز مانده. ضربان قلبت تندتر و تندتر میشود. ســــه. هیجان داری. صدای قلبت را میشونی. چـــهــــار. کم کم دهنت خشک میشود. گلویت میسوزد. هنوز میتوانی. پـــنـــج. یک خستگی عمیق توی جانت ریخته. باید ادامه دهی. اینبار سنگین. صدایی محو میشنوی. شاید شــــش. نا نداری. قلبت دارد کنده میشود. گلویت خش افتاده. داری کشیده میشوی. پایت را به سختی بلند میکنی. میکشی دنبالت. هنوز زمین را حس نکرده باید دوباره برش داری. خودت را به زور میکشی. گوشت دیگر نمیشنود. تنها به این فکر میکنی که چقدر دیگر مانده؟ هر آن ممکن است پاهات راه نیایند. ممکن است با صورت زمین بخوری. نفسَت بالا نمیآید ... آخرش را نمیدانم ...
خدایا ... یکی از همین قدمها پایم را برسان به آنطرف خط ... نا ندارم ...
پ.ن: " هی دست میرود به کمرها یکی یکی
وقتی که میرسند خبرها یکی یکی ... "
عمهمان هم رفت پیش عمویمان ...
1-عاشوراست. گرم است هوا. هوایی شدهام. هوای ِ نماندن دارم. کاش رهایم کند جاذبه . این روزها دوست دارم ردای ِ سیاهم را. انگار "من" را میگیرد از خودم. انگار "من" گم میشود تویش. انگار "من" میمیرد. من عمریست دنبال همین گم شدنَم. کاش هیچ فردایی پیدا نمیشدم.
عاشوراست. گرم است هوا. یکنفر آن بالاها دلش دارد میسوزد. دل ندارم عاشورا باشد و باران ببارد. هنوز صدای ِ العطش میآید. لبهام میسوزد. چشمهام میسوزد. گونههام میسوزد. خدایا! دلمــ ـ ـ ـ
2- از آن سخنرانهاییست که دست آدم را میگیرد، مینشاند مقابل خودش. رو در رو. چشم در چشم. حالا ببین کجا ایستادهای. دلم میلرزد. مثل ِ صدایش موقع ِ "السلام علی الحـسـیـن".
3- مداح میخواند: "انگاری دیروز بود همون روزایی که/ از حرمِت پرچم سرخی توی هیات رو سر ِ سینه زنات آوردنُ / دل ِ ماها رو بردنُ / همگی با هم یه صدا / به یاد بین الحرمین / صحن ابالفضل و حسین داد میزدیم / (دستم میلرزد از نوشتنش) ایـن بـیـرق عـلــمـــدار ِ / هــــنـــوز رو زمـــیـــن نــیــفـــتـــاده / ایـن بـیـرق عـلــمـــدار ِ / هــــنـــوز رو زمـــیـــن نــیــفـــتـــاده ...
کاش نیافتاده باشد ...
4- دوست دارم اینکه ـ به ظاهرـ بیربط ترین آدمها را زیر علم حسین (ع) ببینم. اینکه بعد ِ 1371 سال با شیپور و طبل و سنج راه بیافتند توی خیابانها، که های بنی امیه! جنگ هنوز ادامه دارد. که ما پشت ِ پسر ِ عــلــی ایستادهام. (ایستادهام؟! ...)
5- دکتر شریعتی جایی گفته بود: " در مدینه ایمان به قلب انسان میخزد چنان مار که به سوراخ خود". های! مخاطبین ِ معلوم الحال میفهمید که از کجا شروع شده این داستانِ هرولهی ِ بی زمزم ...
6- سبک نمیشود این بغض هر چه میگویم ...
7- الهی! پر و بالی ... خدایا! دلمان را نـبُـری از بیقرایهای ِ محرم َت یک وقت ...
8- حسین (ع) حج ِ ناتمام را تمام کرد. اینبار خودش "و فدیناه بذبح العظیم" ِ خدا بود ...

ایــــن صـــدای ِ بـــاران نــیــســت ... وایـــ
میچـکـد قــطره آب از
مـشـک ِ ســقــای ِ لـشـکـر ... وایــ
.
.
.
ایــن صـــدای ِ بــاران نـیـسـت ...
*علیرضا قزوه
زندگی هیچوقت آنطور که انتظار داریم پیش نمیرود. یعنی اینکه امروز همان فردایی نیست که منتظرش بودیم.
آن روزها من کوچک بودم. آن روزها تو بزرگ بودی. یعنی همه اینطور میگفتند. حالا من از آن روزها بزرگتر شدهام. تو اما انگار هنوز همان قدری. مثل دفتر کار "قریبه". قبلن فکر میکردم خیلی بزرگ است، آن روز دیدم نه! چندان هم بزرگ نیست. حالا نمیدانم تو هم آیا ...؟
قرارمان این نبود آقای ِ پروردگار. قرار نبود این روزهایم طوری باشد که مجبور شوم به روی خودم نیاورم آنچه را به سرم میرود. قرار نبود من بنشینم اینطرف خط و "او"یی آنطرف خط دل بسوزاند و نگران باشد و قبل ِ هر کلمه مِن و مِن کند و کلمه کلمه بگوید برایم تمام آنچه را که سالهاست به وحشت میاندازدم و من با دست راست گوشی را نگه دارم و با دست چپ گلویم را بمالم که پایین برود بغضم.
راستی یک سوال! آن ماجرای عصا و اژدها و زمزم و کوه طور و گهواره و رود نیل و غار حرا و ید بیضا و مریم، واقعن کار تو بود؟! ...
بعد نوشت:
به نظرتون تا حالا شده باراک اوباما ساعت دوازده و نیم شب بشینه به زندگیش فکر کنه و زر بزنه؟ به نظرتون اصلن ت .. شو داره؟
یه عاشقانه مونده اینجای ِ گلوم ... نمیاد هر کاری میکنم ...
...
مثل ِ راز میماند ... باید نگهش داشت ... حتا اگر لبهات از فشار دندانهایت خون بیاید ... باید نگهش داشت ... نگهش که نداری ... اولین قطرهاش که بیاید ... آنوقت مجبوری توی اتاق بمانی و از ساعت هفت شب خودت را به خواب بزنی ...

یکشنبه بود ... بیست و یکمین روز از شهریوری گرم ... آنقدر گرم که از گرمایش هنوز دلمان میسوزد ... انگار که خورشید زده باشد توی چشمهات ... چشمهایت را بستی ... انگار که جاذبه دیگر نایی نداشته باشد برای نگه داشتنت ... بالا رفتی ... آنقدر بالا که دستهایمان دیگر پیدایت نمیکنند ... آنقدر دور که خانه دیگر بوی پیراهنت را نفس نمیکشد ...
حالا یکهفته است که آرام در آغوش خداوند آرمیده ای و خستگی هفتاد و هفت سالهات را از تن به در میکنی ... انگار زمین ناگهان تنگ شده باشد برایت (مثل ِ دل ِ ما) ... انگار خدا دستهات را گرفته باشد و از صندلی ِ کنار پنجره بلندت کرده باشد ... (بین خودمان باشد ... نه اینکه خدا "لم یلد و لم یولد" است ... نه اینکه تنها ست ... حوصلهاش سر میرود ... هر بار یک چیزی را بهانه میکند و یکی از ما را میبرد پیش خودش که تنها نماند)
حالا یکهفته است که صندلی چرخدار ِ گوشه اتاق دلتنگ است ... یکهفته است که جای یکنفر زیر آسمان خالی ست ... گواهش هم همین اولین بارانِ پاییزی دیشب ... (دلت خنک شد عمو جان زیر باران؟ ... دل ما که زیر باران هم داشت میسوخت ... راستی ... بوی خاکِ باران خورده شب را دوست داشتی؟)
حالا ... پاییز که بیاید ... هوا که سرد شود ... میتوانی هر چه دلت خواست قدم بزنی ... بدون عصا ... بدون واکر ... بدون صندلی ... بی آنکه کسی نگران ِ سرفههایت باشد ... نگران ریهات ... نگران ِ قلبت ... دیشب دیدم که اسپری تنفست را روی کشو جا گذاشتهای ... آنجا که لازمات نمیشود ... ها؟ ...
حالا ... دیگر چه فرق میکند ... صبح باشد یا ظهر یا شب ... قبل از نهار باشد یا بعد از نهار ... ساعت چهار باشد یا هر چند ِ دیگر ... دیگر چه فرق میکند وقتی هیچ ساعتی ... ساعتِ داروی تو نیست ... وقتی آنقدر دیر شده که هیچ شوکی تو را برنمیگرداند ... وقتی آنقدر بالا رفتهای که قد هیچ نردبانی به تو نمیرسد ...
عمو! ... پدر! ... هر کدام را که بگویم سه حرف دارد ... سه حرف نه ... اصلا حرف کجا بود ... اصلا تو که حرف نداشتی ... اصلا تو که خیلی وقت بود نمیتوانستی حرف بزنی ... بگذریم عزیز ... بگذریم ...
بیا و برنگرد ... بیا و همان بالا بمان ... این پایین پاییز است ... این پایین برگها دارند یکی یکی میافتند ... آدمها دارند یکی یکی ...
راستش زمین آنقدرها هم جای خوبی نیست برای ماندن (خودت که دیدی) ... اینجا رفتن دارد ... بی که رسیدنی در کار باشد ... اینجا درد دارد ... درد را از هر طرف که بخوانی درد است ... (دلتنگیام درد میکند عزیز) ...
تو همان بالا باش ... ما خودمان یکی یکی میآییم ... قول میدهم ... فقط کمی صبر کن ... هنوز سنگینیم ... هنوز بندیم ... دل میخواهد پاره کردن بندها ... نداریم ... تو ... همان بالا بمان ... تو خوب باش ... تو آرام باش ... تو لبخند بزن ... ما عادت داریم ... خودمان با دلتنگیهایمان کنار میآییم ...
١- عمویمان را تحویل آقای راننده آمبولانس دادیم و در ازایش رسید گرفتیم ...
٢- هرچه "ای کاش" هایت بیشتر باشد ... اشکهایت ...
3- همه چیز زود تمام میشود ... خیلی زود ...
بعد تر نوشت:
... از 11 صبح تا 6 عصر نشستم توی اتاقی که کولر گازیاش روی سردترین درجه بود... که پنکه ثابت بود سمت ِ آنی که روی تخت خوابیده ... آخرین دم ... به بازدم نرسیده بود ... هنوز توی سینهاش خس خس میکرد ... چشمش را هی بستم ... هی باز شد ... هی حرف زدم ... هی در ِ گوشش قرآن خواندم ... زورم نمیرسید پاهایش را ببندم ... میترسیدم محکم بکشم بند را، دردش بگیرد ... یادم افتاد دردش نمیگیرد ... بستم ... دهنش را هم میدانستم که باید ببندم ... که خاک نرود ... که سرفه نکند ... هنوز گرم بود گونههاش ... پیشانیاش ولی نه ... خشک شده بود ... مثل ِ گلی که ... نه ... مثل کویری که ... نه ... مثل آدمی که ...
آخرین بار که دیدماش ... جلوی ِ پایش روی زمین که نشستم ... دستش را که بوسیدم ... بغض داشتم ... گفته بودم که این آخرین بار است ...
مثل ِ این میماند که یک کاغذ سفید برداری ... بنشینی ... همه نداشتههایت را نقاشی کنی ... بگذاری گوشه اتاقَت ... گوشه دلت ... بعد ... هر روز صبح چشمت را که باز میکنی، با لبخند نگاهش کنی ... بعد با هم از خانه بیرون بروید ... تمام روز برایش حرف بزنی ... برایش حرفهای خنده دار بزنی ... خودت به جایش بخندی ... برایش از دلتنگیهایت بگویی ... خودت به جایش گریه کنی ... آرام بنشینی و نگاهش کنی ... بعد ... یک روز که عصر بود ... که پاییز بود ... که هوا بوی برگ ِ نارنجی میداد ... بلند شوی ... بهترین لباسهایت را بپوشی ... دستش را بگیری ... به خیابان بزنید ... هی باران ببارد ... هی تو عاشق شوی ... هی کاغذت چروک بخورد ... هی خیس شود ... هی رنگهاش بریزند ... هی تو یادت بیاید ...
یا مَنْ یَعْلَمُ ضَمیرَ الصّامِتینَ ...
قدر است ... و تو نمیدانی که چهقدر دوستت دارم ... حضرت "الّلهم انی اسئلک" های سفرههای سحر ...
قدر است ... قَدرت را نمیدانم هنوز ... پرسه میزنم توی کوچههای نیمه شب ... هیچکس نیست ... هیچکس نیست ... هیچکس ...
بالهایم جا مانده لابلای وسوسه سیب و گندم ... حالی ندارم ...
تابستان دارد میرود ... گُـر گرفتهام ... خدایا ... دلم ... دلم ... دلم میسوزد ...
شهر من نخلستان ندارد ... شهر من چاه ندارد ... من کلمه ندارم ... من حرف دارم ... خدایا ... من آمده بودم که شروع کنم ... و حالا ... هر چه بیشتر دوره میکنم خودم را ، بیشتر تمام میشوم ...
خدایا ... بیشتر باش ...
پینوشت:
ساعت دو بامداد نشسته باشی تو مهدیه. آقاهه داشته باشه سینه زنی بخونه. همه آروم آروم سینه بزنن. تو آروم آروم اشک ... یکهو خوندنش تند شه. یکهو خانوم بغل دستیت شروع کنه به شالاپ شالاپ دست زدن و در مقابل نگاه مبهوت تو تو شب بیست و سه رمضون بگه فکر کردم داره مولودی میخونه ...
خداییش خودت باشی میتونی تا آخر مراسم ـ حتا تو قرآن سر گرفتن ـ جلوی خندهت رو بگیری؟
بعد نوشت:
وقتی برای اولین بار این موقع زنگ میزنی ... وقتی این موقع زنگ زدنت آنقدر عجیب است که تنم میلرزد ... وقتی اصلا اینجا را نمیدانی ... وقتی اصلا "بال" نمیدانی چیست ... وقتی میپرسی "حال و بالت چطوره؟" و من میگویم "چی؟!!! " ... وقتی خواب دیدهای ... وقتی از خواب پریدهای ... وقتی صدقه گذاشتهای ... وقتی نگرانی ... آنقدر عزیزتر میشوی که من فقط میتوانم لبخند بزنم و بگویم "خیر باشه و مرسی ازت" و بعد زودتر از همیشه خداحافظی کنم ...
قاب میگیرم شانههایت را در چهارچوبه در که میایستی ... از راه میرسی و از موهای من گندم میریزد ... از راه میرسی و من در گرمترین نقطه آغوشت نان میپزم ... اتاق بوی گندم میگیرد ... تو پلک میزنی ... از چشمهات عسل میریزد ... تو پلک میزنی ... من سیب میشوم ... غلت میخورم ... من سیب میشوم ... حسرت میخورم ... من سیب میشوم ... غصه میخورم ... من سیب میشوم ... تو جاذبه میشوی ... تو جاذبه میشوی ... من غلت میخورم ...
خورشید ِ نیمه سر زده از پشت کوهها! ... من ... دلم اندازه تمام ابرها ـ که نه ـ اندازه تمام آسمان گرفته است ... من ... دلم لانه ندارد ... گاه مینشیند ... گاه پر میزند ... هی پر میزند ... پر میزند ... پر میزند ...
کلاغ پر ...
گنجشک پر ...
یا کریم پر ...
آرزو پر ...
امید پر ...
دل پر ...
* حسن صادقی پناه
امـشـب بـاز هـم مـاه شـدهای ...
بـایـد مـَد کـنـم ...
کـفـشهـای ِ
سـیـاه ِ
ورنی ِ
پـاشـنـه بـلـنـدم کـــــــو ؟ ...
... و من یعنی آرزو ... یعنی حسرت ... یعنی یک روز تمام توی مهمانی نشستن و لبخند زدن و مچاله شدن توی ِ تمام روزهای پنج سالی که گذشتند ... یعنی برای بار چند هزارم فکر کردن که "آیا تصمیمم درست بود؟" ... یعنی یک عمر "اگر" را هر روز و هر روز ردیف کردن ... یعنی همین "خود"ی که هستی را نشناختن ... یعنی همین "خود"ی که هستی را قبول نداشتن ... یعنی اینکه پنج سال نفهمی چطور بودن بهتر است و هر روز یک طور باشی ... من یعنی یک روز "مامان" شدن ... یک روز "خانم خانه" شدن ... یعنی تمام خاله بازیهایی که هنوز هم ادامه دارد ... من یعنی این بغضی که انگشتهاش با انگشتهای تو خیلی فرق دارد ...
از این حرفها گذشته، گاه با بغض هم میشود زیر لب زمزمه کرد:
وووویییییی ... وای چه هلوییییی ... چه چشای بلوییییی ... وای چه دماغ کوچولوییییی ... ووووییییی ... چه رنگ موییییی ... چه عطر و بویییییی ... اُخ داری تو چه بر و روییییی ... وووویییییی ... لهجهتم خارجیه معلوم نیس چی چی میگوییییی ... ووووییییی ... چرا اخموییییی؟؟ ... اخماتو وا کن و بپر بغل عموییییی .... ووووییییی ... تو واسه اون کسایی که قلبشون ضعیفه ممنوعییییی ... تو عشق تتلوییییی ...
..
بعد نوشت:
گفته بودم که ... زیاد است ... ولی بالاخره لبریز که نه ... سر ریز میکند ... صبرم را میگویم ...
آنوقت دیگر هیچ نشانهای از آن "من" ِ آرام ِ مطیع ِ حرف گوش کن ِ سر به زیر ِ صبور ِ منتظر باقی نمیماند ... دیر اتفاق میافتد ... ولی میافتد ...
چشمهات ؛ دیوانـــ ـ ـ ـهترین عاشقانههای زمیناند ... وقتی پشت چراغ قرمز به سبزی چشمان من خیره میشوند ... تو پلک میزنی ... دنیا ورق میخورد ... تو پلک میزنی ... من شاعر میشوم ... شاعر دیوانـهگیهای تو پشت تمام چراغ قرمزها ...
حضرت عاشقانههای به زبان نیامده ! انگشتهات گواراترین شراباند در پریشانی خورشید تیر ماه ... و تو ـ همین "تو"یی که آرام لم دادهای روی صندلی و چرت میزنی ـ همیشه توی پیراهنت آنقدر شهریور داری که من از روزهای آخر پاییز گُر گرفتهام ...
این روزها صدات را قطره قطره در گوشم میریزی و من جوانه جوانه سبز میشوم ... صدات اکسیر جاودانگی من است و تو کیمیاگر که نه ... خودْ کیمیایی ...
نفس میکشی و جاده بهار میشود ... نفس میکشی و پرستوها فوج فوج به ییلاق سینهات کوچ میکنند ... نفس میکشی و نفسم بند میآید ... قول بده یک شب، ماه و ستارهها که خوابیدند ... دریا که آرام گرفت ... تا خود ِ صبح برایم نفس بکشی ... نفسهای آبی ... صورتی ... بنفش ... سرخ ... نارنجی ...
میخواهم کلبهمان در مه گرفتگی نفسهات قاب رنگینکمان بگیرد ...
پی نوشت:
آن خانمِ محترمی که نشسته پشت میکروفن فرودگاه بین المللی امام و مدام میگوید: مسافرین محترم پرواز شماره ... به مقصد ... ، نمیفهمد که من کاسه آب به دست آمدهام که تو را بدرقه کنم ...
بیقرارم ... بیشتر از یک هفتهای که این خاک هوایت را ندارد ...
...
لعنت به من که همه چیز با تمام جزئیات یادم میماند ...
پ.ن:
خدایا! از شوخی گذشته ... بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم ها ...
خدایا! لطف کن از این به بعد اگر کسی رو خودت فرستادی، یه کتابی (ترجمه نه ها! فقط تالیف) ... ید بیضائی ... عصایی ... چیزی هم باهاش بفرست که من بفهمم فرستاده خودته ...
سی و نه ساعت بعد نوشت:
خدایا! بابت اون "بوی بهبود" ی که داشتم میشنیدم ها ... میخواستم بگم غلط کردم ...
... و تو بهترین هدیهای بودی که خداوند میتوانست برای او کنار گذاشته باشد ...
چشمم سبز بود ... دارد سرسبز میشود ...
دوباره شب ِ جمعه آمد. من ماندم و کمیل ِ تو ...
اللهم عظم بلائی و افرط بی سوء حالی و قصرت بی اعمالی ...
اللهم اغفر لی الذنوب التی تهتک العصم
اللهم اغفر لی الذنوب التی تنزل النقم
اللهم اغفر لی الذنوب التی تغیر النعم
اللهم اغفر لی الذنوب التی تحبس الدعاء
اللهم اغفر لی الذنوب التی تنزل البلاء
ارحم من راس ماله الرجاء و سلاحه البکاء ... و سلاحه البکاء ... و سلاحه البکاء ...
بعد نوشت:
غــ قــــریـبـه! من حرف دارم ...
خیابان ساکت است. مینشینم . صفحه را باز میکنم برای نوشتن. یکهو پسرک ِ آکاردئون به دست شروع میکند که: یه دل میگه برم برم یه دلم میگه نَرَم نَرَم ... و فکر میکنم که تو باز هم خلاقیت به خرج دادی عزیزم! ...
حضرت عاشقانههای عمری در گلو مانده! ... اعجاز چندین هزار ساله سیبهای سرخ! ... بهانه نارنجهای مانده پشت ِ بهار! ... طاقت ِ چند ماهه طاق شده! ... خنکای ِ چمنهای ِ کوتاه شده توی ِ گرمای ِ تابستان! ... شراب ِ چهل ساله هم که نباشی ، یک جرعه از صدات کافی ست برای مدهوشی.
هنوز هم چیزی عوض نشده. تنها تو اینبار میگویی دوستم داری و من نگفته دوستت دارم. هنوز هم چیزی عوض نشده. فقط پرواز نمیدانم کدام خراب شده ـ تهران به زمین نشسته . فقط یک نفر تمام عاشقانههای مرا بر روی خطوط هوایی خط خطی کرده است.
من داشتم میرفتم و فکر میکردم که تو هم داری میروی. و تو همه این مدت را داشتی نمیرفتی. حالا تو هی حرف میزنی و من هی نمیفهمم. حالا تو هی حرف میزنی و من هی بغض میکنم . حالا تو هی حرف میزنی و من فکر میکنم که چقدر نمیتوانم . حالا تو هی تصمیم میگیری ـ مثل ِ همان بار ـ و هر بار هم با اطمینان میگویی: من اینطور تصمیم گرفتهام که ... و هر بار تصمیمت یک طور دیگر است. حالا تو هی میگویی خودت هم نمیفهمی چه میگویی و من فکر میکنم: ها ... نمیفهمی ...
هنوز هم چیزی عوض نشده. درد همان درد است. همان که از هر طرف نخوانده میکِشمش. تو خواستی دردت را کم کنی ، سهم من زیاد شد.
مثل ِ نوار قلب میماند. یک نوار قلب ِ دائمی. که خودش را به آب و آتش میزند و دست آخر آرام آرام کش میآید. دارم کش میآیم . شوک لازم نیست عزیز. من به تمام شوکها مشکوکم . . .
خدایا! این گِل را زیاد وَرز دادهای ... عمریست هم در کوره نشسته ... لعابش را بزن ... بگذار زندگی کند ...
نــقــطــه
سر ِ خط ِ قـبـل ...
نقطه . نقطه . نقطه .
.
.
.
نقطه چین تا باند فرودگاه
نقطه چین تا هواپیمایی که نشست ...
که بلند شدم
تا آرزوهای از فرنگ برگشته
تا آرزوهای به دل مانده
نقطه . نقطه . نقطه .
.
.
.
نقطه چین تا بارانهای بی برف پاککن ِ غروب ِ اتوبان
تا شیشههای خیس ماشین
تا شیشههای خیس عینک
نقطه . نقطه . نقطه .
.
.
.
نقطه چین تا چینهای دامنی که روی بند رخت تاب میخورد و خدا نمیاندازدش
تا منی که روی زمین تاب میخورم و میافتم
نقطه . نقطه . نقطه .
.
.
.
« نقطه چین تا خدا »
و بــعــد ...
و اینک آلیسی که من باشم در سرزمینی که هر روز عجیبتر میشود ...
میگوید دلم تنگ شده بود. فکر میکنم من چقدر دلتنگیام را راه رفتهام دور ساختمان برای ندیدنش ...
و خدایی که تو باشی را با باور نکردنیترین اتفاقات دوستتر دارم ...
همیشه همینطور بود. از همان خیلی سال پیش. چیزی عوض نشده. تنها من ، کمی ... کمی بیشتر نزدیک تر شدهام به خط پایانِ شما که انگار در آسمان کشیدهاید. گواهش هم همین پایی که سر ِ ناسازگاری گذاشته. که رفیق نیمه راه شده. که زمین را دارد حس نمیکند زیر خودش ...
همیشه همینطور بود. خط خوردگیها را پاک نمیکردم. به نظرم هیچ خطی هیچوقت پاک نمیشد ـ نمیشود ـ به نظرم پاککن فقط برای پاک کردن سایههاست. یا پاک کردن عکسهای کتاب فارسی که رنگشان زیاد است و جمع کردن فتیلههایش لای ِ کتاب برای درست کردن پاککن رنگی. صفحه خط خورده را باید کَند. باید پاره کرد. باید دور انداخت. به خاطر همین هم هیچوقت هیچ دفتر صد برگ و شصت برگ و چهل برگی نداشتم و هنوز هم ندارم. تازه صفحه را که پاره کنی و شروع کنی به خوش خط نوشتن در صفحه جدیدِ سفید، آخر سال که دفتر را ببندی و قطرش را نگاه کنی، تمام خط خوردگیها ...
دستم چند سالیست زیاد خط میخورد. خط خوردگیهایم زیاد شده ...
پی نوشت:
ـ شهر کتاب یک پاککن خیلی بزرگ داشت که رویش نوشته بود: For your big mistakes ... آی وانت اِ بیگ اریزر ...
ـ خیانت میکنی به تمام درختهای پرتقال، وقتی دلت پیش پپسی ا ست و لیوان آب پرتقال را نگه داشتهای بین دستهات و جرعه جرعه مینوشیاش ...
ـ آزاده!! ...
... و من امروز فهمیدیم با اینکه آن چیز وسط میدان انقلاب را برداشتهاند و به جایش آن چیز دیگر را گذاشتهاند که دلباز تر است، هنوز هم دلم میگیرد به انقلاب که میرسم ... انگار که آزادی را پشت سر جا گذاشته باشم ...
و امروز با چشم خودم دیدم که حتا میدان ولیعصر هم منتظر صاحب نامش نمانده ...
و امروز فهمیدم که زمین چقـــــــدر خاطرهی نگفته دارد ...
***
و من امروز فهمیدم که آدم وقتی میخواهد به نماز جمعه برود باید قبلش ناخنهایش را بگیرد. چون آدم را با ناخنگیر به نماز جمعه راه نمیدهند. همچنین چیزهای دیگری هم هستند که آدم نباید با خودش به نماز جمعه ببرد. مثل مُهر بزرگ و کتاب قطور و شیشه عطر و پیجر و موبایل و چاقو و امثالهم ...
و فهمیدم که میشود آدم توی شهر خودش راه برود و بترسد از اینکه گوشی دستش گرفته و صدای خطبه که بالاتر میرود قلب آدم محکمتر بزند و بترسد از آدمهایی که از کنارش رد میشوند و بترسد از زمین و آسمان و طبقه بالای کلانتری ِ صد و بیست و فلان هم ...
**
و من امروز فهمیدم چقـــدر خوب است که آدم توی تاکسی بنشیند و هوا گرم باشد و آدم منتظر باشد که تاکسی پر شود و یکهو یک دست بی هیچ مقدمهای از پنجره بیاید تو و یک بطری آب معدنی خنک برایت آورده باشد ...
**
... و گاه گوشیهای شما را یکطرفه میکنیم، لعلکم تذکرون ...
بعد نوشت:
"تو با دلتنگیای من ...
تو با این جاده همدستی ...
تظاهر کن ازم دوری ...
تظاهر میکنم هستی ..."
مـثـل چـسـب میماند ...
چند بار که بکَــنی، دیگر نمیچسبد ...
...
بعد نوشت:
ستایش دستش شکسته ؛ من دلم. اون دستش رو گچ گرفت البته!! ...
مــــــن مـــهـــــربـــــان نــــــدارم ...
نـــــــامــــــهـــــــربـــــــان ِ مـــــــن کـــــــــو ؟؟ ..
حــــوصـــلـــهام سَــــر مــــیرَوَد
.
.
.
از چـــــــشـــــــمهــــــامــــــ...
هـر صـبـح
مقوایی میاندازم کف مترو
تکههایم را رویش میچینم
هر غروب
یکی از تکههایم
گم میشود در گرگ و میش آدمها ...
١. میگفت "ماهی از بی آبی نمیمیرد. ماهی به خاطر آب خودش را میکشد."
... مـــاهــــی شــــــدهام ...
ماهیگیر! حواست هست به این ماهی که دارد روی ماسهها دست و پا میزند؟؟ ... که دارد خودش را به آتش میزند بدونِ آب ... پهلوی ِ آب ... کمی مانده به آب ... چشم در چشم ِ آب ...
... و آب از آب تکان هم ...
هه ... اصلن کدام ماهیگیری را دیدهای که ماهی بگیرد که حواسش بهش باشد؟ اصلن ماهی را میگیرند که دیگر حواس ِ کسی بهش نباشد ...
2. ورق میزنم ... علایم کمبود آهن در گیاه ... علایم کمبود فسفر در گیاه ... علایم کبود نور در گیاه ...
ای کاش یکنفر علایم کمبود "تــو" را در "مــن" مینوشت ...
3. داری میخواهی برای خودت باشم . انگار بعضیها را برای خودت میگذاری. که هی بگویند ایـــاک نعبد و ایـــاک نستعیـن ... و ایـــاک نــســتــعــیــن ... و ایـــاک نــســتــعــیــن ... و ایـــاکــــ ... و ایــــاکــــ ... و تنها تو را ... و تنها تو را ... و هیچکس را جز تو ... و هیچکس را جز تو ... و هی بیشتر یادشان بیاید ... و هی بیشتر یادشان برود ...
4. تمامش زیر سر ِ همان سیب بود ... حالا من هی دور خودم میچرخم و نمیرسم ... نه به تو ... نه به او ... نه به من ... راستی زمین هم ... چه درد مشترکی دارم با زمین ...
5. الشمس و القمر بحسبان ... و النجم و الشجر یسجدان ...
6. ...
دلم میخواهد چشمهایم را ببندم و باز زیر لب زمزمه کنم "همه چی آرومه / من چقد خوشحالم" ...
..
شـامـه زنانهام اگر بگذارد ...
حالم بد است مثل زمانی که ... زمانی که ... زمانی که ... اصلن چه فرق میکند مثل چه زمانی؟
...
آن سالها ... همه جاهای خالی را با کلمه مناسب پر کرده بودم. قرار نبود هیچ جایی خالی بماند. قرار نبود ...
این روزها امــا هیچ کلمهای انگار مناسب جای ِ خالیام نیست. این روزها سه نقطه شدهام . سه نقطهای که یک نیمه شب اردیبهشتی ـ معلوم است که ماهش اصلن مهم نیست ـ دلش حرف میخواهد ... صدا میخواهد ... کلمه میخواهد ... گوش میخواهد ... سکوت میخواهد حتا. سه نقطهای که دلش کوچک است. احمق است. نفهم است. گنگ است. که بلد نیست حرف بزند. بلد نیست بی تفاوت باشد. بلد نیست هوایی نشود. بلد نیست دروغ بگوید. بلد نیست کم دوست داشته باشد. که شبها مینشیند روی تخت و دردش را در سکوت نگاه میکند که روی تخت خوابش برده آرام. درد خواب هم که باشد ، درد است دیگر؟؟ ... هـــا؟؟ ...
حالا تو خوابیدهای ... تو هم خوابیدهای ... تو هم ... تو هم ... حالا همهتان خوابیدهاید و من دارم روبروی ِ این پنجره خفه میشوم ...
هـــای!! بالایی!! حواست هست به تنها پنجره روشن این خیابان؟؟ حواست هست به چشمهای من که عمریست نمناکند ... که آنقدر سبزند که هیچ عابری پشتشان معطل نمیشود؟؟ ... حواست هست به آنجای ِ دلم؟؟ ... به آنجای گلویم؟؟ ...
پی نوشت:
... اما حیف ... همیشه یکنفر از ما دلش نمیخواهد ...
... وَ هـذا الـبـَلـَد ِ الامیــن آغوش تو بود ؛
آن هنگام که به آتش کشیدیام ...

خاطرهها را بو میکشم . قدم به قدم .خیابان به خیابان . روز به روز . سال به سال . آدم به آدم . عمر به عمر ...
این دخترک ِ هشت ساله چشم سیاه ِ ابرو پیوسته گیسو پریشان ، با شلوار گرم کن و دمپایی پلاستیکی قرمز ملکه امیرآباد است . یک روز پسر گل فروش یک شاخه رز سرخ به موهایش میزند و او یکی از فالهاش را به نیت پسرک باز میکند ...
عابده با شالی که شبیه شازده کوچولو به گردنش انداخته امروز مرا چراغان کرد ...
خدایا! مرسی که دخترک را سر راهم نشاندی ... عابده! مرسی که برایم حرف زدی و خندیدی و خوشحال شدی ... و تو! مرسی که مهربانانه گوش میکنی ...
بزرگ شدهام ... کوچکتر از همیشه ... بزرگ شدهام ... استخوان ترکاندهام ... استخوانم ... استخوانم ... استخوانم درد میکند ... درد هم مثل نان ... از هر طرف که بخوانیش ... از هر طرف ـ نخوانده ـ درد میکنم ... بر شانههای زمین سنگینی میکنم ... جاذبه است که نگه داشته بودنم را دو دستی ... دیروز آن مرد کاشف جاذبه زمین بود در پی افتادن سیب ؛ امروز من بین اینهمه شکوفه سیب کاشف جاذبه صدای تو ام در پی دل ریختن َم دست دست نکن ... دل دل نکن ... دلم تَنگ است ... تُنگ است ... بی ماهی ... ماهی! ... ماهی! ... پس کی چهارده میشوی ماه ؟ ... تمام میخواهمَت! بزرگ شدهام ... و سالخورده ... و زمینگیر ... زمین ... زمین ... زمین گرفته مرا ... آسمان کمک! راستی ... کدام سال مرا خورده بود؟ ... کدام سال مرا بلعیده بود؟؟ ... از دل کدام سال بیرون کشیدیام که ماهی تُنگ ِ دل تَنگی شوی ؟؟ که ماهِ تمام ِ چهاردهها ؟؟ ... که تمام ِ ماه چهارده شده است و جاذبه زمین جذبه نگاهَت ... زمین ... زمین ... زمین ز ــــ مـــیـــن پایت را بلند کن ... بلند کن ... بلند ... جنگ دیگر تمام شده است و دیگر هیچکس برنده نخواهد شد ... جنگ دیگر تمام شده است و آن مرد که در باران آمد هنوز پی پاهایش میگردد چشمهاش ... و آن دیگری به دنبال ِ چشمهاش قدم میزند هر روز ... راستی! کنار کارون یک جفت چشم ندیدهای؟؟ ... بلند شو ... باید صبح شود ... حتا اگر لباس خواب ات بوی باروت گرفته باشد ... من چشم گشودهام و دارم طلوع میکنم از جایی حوالی ِ مشرق ِانگشتهات ... بزرگ شدهام ... کوچکتر از همیشه ... کوچکتر ... به قله میرسم ... برنگرد لعنتی ... آن پایین گندم است و سیب است و انار است و آدم آدم ِ رانده شدهی ِ لَفی خُسر ِ فی ضلال مبین آدم ِ فریب خورده سیب خورده دست خورده پشت پا خورده سر خورده به قله رسیدهام ... بالهایم ... بالهایم لای آرزوهایم گیر کرده آقا! شما یک جفت بال اضافی ندارید؟!
از کدام سو وزیدهای به کلماتم اعجاز بهار که اتاق عطر بهار نارنج میدهد از اواسط اسفند و گنجشکها بر هرهی پنجره به انتظار نشستهاند و سبزه هفتسین هر روز قد میکشد که سلام ت کند و ماهی قرمز تنگ بلور بیقرار است و استکانها کمر باریکتر شدهاند و طعم چای عید گستر و رخوتناکتر از همیشه آرامم میکند ...
ای تو ناگهانترین! با صدات نمیشود جوانه زد ... نمیشود شکوفه داد ... صدات ... یکباره به بار مینشاندم ... هر صبح ... سیب میشوم ... چرخ میزنم توی دستهات ... هرشب ... انار ... دانه دانه پراکنده در اتاق ...
و من ... هنوز به آن موج فکر میکنم ...
..
خب ... دویدیم و دویدیم ... به آخرش رسیدیم ... تحویلش دادیم و ... تمام ... هشتاد و هشت تمام شد ... همانی که این موقعهایش شوق ِ هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت داشتنش بود ... تمام شد با همه اتفاقهایش ... با همه آدمهایی که جا ماندند توی صفحات ِ تقویماش ... آدمهای ِ مانده آن طرف ِ تقویم درسهاشان را دادند و گرفتیم و گذشتند و گذشتیم ... و آنها که این طرفِ تحویل سال هم ماندهاند هنوز کار دارند ... ها ... میدانم تمامش بازی بود ... میدانم آدمها را و اتفاقها را خودت میآوری، مینشانی سر ِ راه ... شاید حرفی ... درسی ... تجربهای ... بزرگ شدنی ... چیزی داشته باشند برای مایی که آمدهایم ... که هنوز هستیم تا کمی -فقط کمی- بزرگ شویم ...
شکر بزرگواریات ... شکر که سالمان دور ِ هم تحویل شد باز - دور ِ هم ِ دور از مهران- ... شکر که اینقدر زنده بودم این روزهای ِ آخر را ... شکر ِ همه آنها که در هشتاد و هشت دادی و همه آنها که در هشتاد هشت گرفتی ... شکر ِ همه آنها که در هشتاد و نه میدهی و همه آنها که هیچوقت نمیدهی ... هشتاد و هشتت گذشت ... شکر که زندگی هنوز جاریست ...
هشتاد و هشت گذشته است ... پشت ِ شیشه برف میبارد ... و این یعنی "تو" هنوز هم خیلی بزرگی ...
هشتاد هشت شلوغ بود ... پر از اتفاق ... پر از آدمهای جدید ... چشمهای ِ جدید ... لبخندهای جدید ... دستهای جدید ... قدم زدنهای جدید ... خندیدنهای جدید ... بغضهای جدید ...
الهامی که بودنش خوب است همیشه ... که قبل ِ مهر چقدر راه رفتیم با هم ... که چقدر آرام است کنار اینهمه نوسانِ من ... یکتایی که ممنونم برای آمدنش ... برای آن روز امامزاده ... برای اینکه زنگ زد و گفت "حرف بزن" ... برای اینکه زنگ زدم و حرف زدم ... سروناز که خدا را شکر که لنز داشت آنشب ... که نشد گریه کند ... که بغض داشت - بغض داشتیم- ... که صدای ِ بغض گرفتهاش را زیاد دوست داشتم ... المیرایی که با همان خندهای میشناسمش که آن ظهر توی ماشین دیدم ... و نمیداند چقدر خنده به صورتش مینشیند -حتی وقتی ناراحت باشد- و نمیداند من چقدر عاشق خندیدنش شدهام ... امیر آقای مقیمی که عضو در اقلیت گروه است ... و همیشه آرام است ... و هشتاد و نهاش خوب باشد الهی ... غزال که یک روز آمد که آشنا شویم و آشنا نشدیم و حالا تازه انگار داریم آشنا میشویم ... دوستی که یک دختر دارد ... که اسم دخترش ابر است ... که دخترش با دختر من دوست است ... که حالش خوب نیست این روزها ... پگاه با چتری و لبخند که چه خوب میفهمد آبانی بودن مرا ... آزادهای که امسال پیدایش کردم بعد ِ بیست و پنج سال شاید . چقدر کاش زودتر پیدا میشدیم ... زهرای مهربان که نگران است صدایش ... نگران و آرام ... معصومه که ترک خورده و خوب میشود هوایش امسال ... هیوا و خورشید که مثل خواهرهای کوچکتر نداشتهام دوستشان دارم و چقدر نگرانم برای ده سال بعدشان ... غریبهای که سالهاست قریبه است حتا اگر خودش باور نداشته باشد ... نصیبه و سارا که خیلی سال است هستند ... که سالهاست همدیگر را میدانیم ... مژگان خودمان که چقدر همراه است و مهربان ... و این خودش یکی از همان "باید" های هشتاد و هشت است ... و خیلیهای دیگر ... خیلیهای دیگر ... خیلیها ... که بدون بودنشان خیلی از روزها خیلی سخت میگذشتند ...
خدایا! هشتاد و نهمان را بیشتر باش ... بگذار بیشتر بنده باشیم و تسلیم و راضی ... خدایا! حواست به گربهی کز کردهمان باشد ... خدایا آنهایی که رفتند ... که آمدند پیش تو ... بگذریم ... خدایا مواظب مریضها باش ...
خدایا! مرسی که هستی ...
پ.ن: لابلای آن اسمها، جای یک اسم خالی ست ... یک اسم که شاید خودش را به "هشتاد و نه یه" ام برساند ... تا ببینیم سر انجام چه خواهد بودن ...
کم مانده است به یک هفتگی آن چهارشنبه ... انتهای آن راهرو ... انتهای آن راهرو ... انتهای آن راهرو ... هنوز ... جلوی ِ چشمم برق میزند ... همان راهرو که ابتدایش اولین سلام بود ... زندگی به طول یک راهرو!! ...
هشتاد و هشت گذشته است ... تو گذشتهای ... من گذشتهام ...
هشتاد و هشت زود گذشت ... مثل تو ... مثل من ...
میبینی؟ ... زندگی هنوز جریان دارد ... من هنوز مینویسم ... تو هنوز بعدازظهرها سرت را روی میزت میگذاری و چرت میزنی ... من هنوز نگاهت میکنم ... فقط ... دیگر برایت نمیفرستم که :" لالا لالا گلم خوابه"، "بخواب آروم گل پونه ، دنیا اینجور نمیمونه" ... با این حال ... زندگی هنوز جاری است ...
میدانی ؟
سایهات که نباشد ...
آفتابگردان میشوم ...
از من نپرس کی؟؟
نپرس کجا؟؟
نپرس چطور؟؟
بگذار در بی زمانی و بی مکانی اتفاق بیافتد ... بگذار جاری شود ... بگذار نفهمیمش ... مثل ِ مرگ ... از آن مرگها که میخوابند ... که خوابشان هی سنگین و سنگینتر میشود ... که گاز سمی آرام آرام میرود توی رگهاشان ... که زندگی آرام آرام بیرون میرود ... که نمیفهمند کِی ...
میدانی؟؟ ...
... من نقطه بلد نیستم ...
سه نقطه بلدم ...
...
من تمام خطوط هوایی را پاک کردهام که پرنده بکشم ...
نشستهام زیر ِ این درخت ِ پاییز زده، بی که سایهای حتا ... درخت بی سایه هم رسم ِ درختی میداند ... چشم دوختهام به آن آخرین برگ ... همان که آن بالا تلو تلو میخورد میان ماندن و رفتن ... چشم دوختهام و هی تسبیح ِ شاه مقصودم را (همانی که آن روز که آمده بودم ... که نشسته بودم کف حیاط ... که زل زده بودم توی ِ چشمهای ِ همیشه بهارتان ... که حرف زده بودیم ... که دعا کرده بودم ... که کفترهاتان آمین گفته بودند ... که قول داده بودید ضامنم شوید ... که قول داده بودم آهو که شدم فرار نکنم ... که شب ِ جمعه بود ... که کمیل بود ... خریده بودم ) دوره میکنم ... میافتد ... نمیافتد ... میافتد ... نمیافتد ...
باد میآید ...
باد میآید ...
باد دلی را برمیدارد ...
باد دلی را میبرد ...
باد بوی ِ پیراهنی را میآورد ...
باد دلم را ...
دلم را ...
دلم را ...
یَا مَنْ هُوَ قَادِرٌ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ !
این آخرین برگ را خودت با دستهات نگه دار برایم ...
از بـس کـه گـریـه کـردهام ایـنجـا بـرای خـود
دارم جـوانـه میزنـم از گـونـههـای خـود
...
مـا، دل بـه نـیـل دادهی ِ از شـهـر رانـدهایـم
یـک شـب بـیـا و مـعـجـزه کـن بـا عـصـای خـود؛
شــایـد کـسـی بـیـایـد و خـود را بـرای مـا ...
شــایـد کـسـی بـیـایـد و مـا را بـرای خـود ...
پ.ن:
مرسی از آقای "اتاق" برای" جوانه زدن" ش.
چکنویس غزل را پیدا نکردم و حافظهام بیش از این یادش نیامد.
مثل ِ
یاس ِ امینالدولهیِ
لبِ حوض ِ فیروزهی ِ
حیاطِ همسایه
توی ِ خنکای ِ صبح ِ تابستان،
آرامم میکند هوایت
زمین جاذبهاش را به تو سپرده
و سیبها همه توی دستهای تو میافتند
دُردانهام!
لانه که میکنم لابلای انگشتهات
زمین از حرکت میماند
و پرندهها روی شاخه درختها آرام مینشینند به تماشا
و ماهیها لب ساحل صف میکشند
و خدا انگشت بر لب میگذارد : هـــیـــســــــــــــــ
و باد آرام آرام کنار میرود
و عشق آرام آرام ...
آرام آرام ...
آرام آرام ...
پ.ن: خب معلوم است که این شعر نیست. دوست داشتم بریده بریده باشد مثل ِ نفسهای ِ امروز ِ خودم ...
کوزه را که برداشت دستهاش میلرزید ... آب را که میریخت دلش به لرزه افتاد ... من یک عروسکِ سفالی ِ شدم که هنوز هم دلم میلرزد ... که هنوز هم دستهام ...
پ.ن:
تو بیقراری دلهایِ بیقرار چه دانی ... وقتی برایم دردِ دل کردهای و بغضم را فروخوردهام که برایت بخندم و دلداریات دادهام و برایت از بازیها گفتهام و از بزرگ شدنها و از زمین خوردنها و تو نفهمیدهای که چه میگذرد در دلم و آرام شدهای و قول گرفتهای که برایت دعا کنم و دلم چنگ خورده است و قول دادهام ...
صبر کن! فقط دو ساعت. صبر کن در را ببندم. صبر کن تنها شویم. صبر کن چراغ را خاموش کنم. صبر کن دراز بکشم . بعد قطره قطره یا های های بیا ... صبر کن لعنتی ...
| Design By : Pichak |
